|
|
|
|
|
بر من می خندی فواره می کنی همه ی عقده های کهنه ات را بر پلک های سکوتم ! چه سخت است سبز خواستن اما جرات رویش در تو متلاشی شود ! و تو همچون تگرگ بر من می باری بی آنکه بفهمی من توان هجومت را ندارم ! می ایستم می شکنم می ایستم می شکنم و این تکرار همیشگی در من طوفانی شده است . گاه گاه با کودک لجوج دلبستگی هایم می نشینم و نگاهت می کنم تشنه به سمت آبشارت هجوم می برم بی آنکه بدانم چه کوله بار سنگینی بر سرم آوار می شود ! * چه عصری است این عصر خسته ی مفلوک چه عصری است این عصر بیصدا شکستن ها ! * باید بر خیزم و بیاویزم شکست های صدایم را بر دیوار سکوت اتاقم باید برخیزم چقدر دلم آماده ی ویران شدن است ! باید برخیزم . . . * باران می آید باران می آید باران می آید این ابتدای شکفتن است . . . *****
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 6:39 به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او که زیباترین است و سلام برشما که زیبا پسندید بی صدا از کنار این همه تأخیرم می گذرم و تنها امید دارم به آن سوی مهربانی ها که روزی پلک خستگی هایم را به نوازشی شستشو خواهد داد . . . این دوبیتی هم تقدیم به آنان که صداقت را دوست تر دارند : نگاهت لابه لای آب گم شد دلت در کوچه ی مهتاب گم شد بگو احساس پاکت ای مسافر کجا زخمی شد و بی تاب گم شد ؟ ***** |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 15:17 به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
1 ) چه شوقی است در واژه های نارس من برای بال گشودن ! و من هر روز به بهانه ای سرشان را به لبخندی گرم می کنم تا فردا !
2 ) چه شوقی است در دل برای رهایی از دانه هایی که به بندش می کشند ! و من هر روز سرش را گرم می کنم به تجاهلی تازه تا بر چیدن دانه ای دیگر !
3 ) چه شوقی است در من برای پریدن . . . دیگر ، نه شوقی است نه بالی ! من ، سنگین سنگین من زمینی شده ام !
***** رودسر ۶ / ۹ / ۱۳۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:49 به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||