شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
به امید فردایی بهتر برای مردم سرزمینم
***
به نام خدایی که در همین نزدیکی است
سلام دوستان همدل
شاید خیلی از دوستان خواسته باشند تا من هم در باره ی انتخابات حرفی و سخنی را بر زبان رانم ، اما ، اما به حقیقت وقتی این همه جوّ مسموم و این همه بی انصافی را در حلقوم کسانی می بینم که تنها در پی خواسته های نفسانی خویش اند و تنها برای مطامع دنیای خویش اخلاق و مروت را قی کرده و بی هراس از آخرت ورّاجی می کنند ، بیزار می شوم از هر چه انتخابات !
به راستی وقتی که هدف از انتخابات تنها تخریب یکدیگر و له کردن یاس های اخلاق برای چنگ زدن به خواسته های نفسانی باشد ، باید واژه ی انتخابات را بوسید و تنها در فرهنگ ها از آن یادی کرد .
بگذریم که عفونت ناشی از این انتخابات فریب ، کم کم دارد خفه ام می کند . بگذریم . . .
@@@@@
بادها را بگو به پا خیزند
محشر واپسین انسان هاست
روزگار بلوغ بد عهدی
روزگار هبوط وجدان هاست
***
این چه حرفی است ؟ . . .
من نمی دانم
حرف تلخی که بر زبان من است
گوش کن عابر تخیل من
حرف تلخم ، نشان ،
نشان من است !
***
زخم می بارد از هوا و زمین
بر پَرِ این نگاه بارانی
آه ! باور کن ای مسافر من
داغ این باغ رو به ویرانی !
***
سوز با رقص می رسد از راه
لحظه هایی که کوچه ها خوابند
عشق فریاد می کند در من
آسمان ها چرا ،
چرا خوابند ؟!
***
کی شود آسمان به پا خیزد ؟!
نعره ای در دل زمین ریزد ؟!
تا به پا خیزد این عروسک بهت
تا به پا خیزد این ،
به پا خیزد .
***
آه ! عابر نگاه کن اینجا
فصل ها بی نصیب فردایند
زخم ها گرم گرم می شکفند ،
زخم ها ، شاعران اینجایند !
***
فصل درد است ، فصل بیداری
کاش من هم به خواب می رفتم
کاش من هم شبیه دلقک ها
چهره ام را ، نقاب می بستم !
*****
زندگیتان سبز و لحظه هایتان آبی باد
شهاب الدین رهنما
3 / 3 / 1388
----------------------------------------------------
دوست عزیزی به نام « فقیر » در پی خواندن شعر
شعر زیر را برایم نوشته اند که خواندنش لطفی دیگر دارد .
با سلام اي رفيق شاعر من
شعرهايت چه قدر ، زيبا بود
خسته بودم از اين سكوت خودم
حرف تو صحبت دل ما بود
در زمان سياهي دلها
رنگ شعرت چه قدر آبي بود
حرفهايت درست مثل دلت
روشن و خوب و آفتابي بود
ترسم اما سياهي شبها
ببرد اين طلوع آبي را
غول شب با فريب خود بخورد
اين سحرگاه آفتابي را
واقعيت هميشه صادق نيست
ظاهر قصه هيچ دردي نيست
خنده افتاده روي لب اما
پشت اين چهره ، قصه ي تلخيست
جاي گلهاي عشق و زيبايي
گل به گل خار كينه مي رويد
جاي پروانه هاي رنگارنگ
مار در باغ سينه مي رويد
در دل زرد خويشتن اين بار
پير ِ پاييز نقشه ها دارد
بر گلوگاه تشنه ي جنگل
جاي باران عذاب ميبارد
پير پاييز مي رسد از راه
"مرد ارديبهشت" كاري كن
از حقيقت بيار دريايي
باغ ما را تو آبياري كن
از سراب دروغ سيرابيم
باغ ما تشنه ي صداقت تست
همچو منصور با صراحت باش
واقعيت همان حقيقت تست
شهر پر از هواي شيطان است
من از اين شهر درد مي ترسم
نيست خورشيد عالم افروزي
از شب تار و سرد مي ترسم
ما در اين روزگار تنهاييم
پس بيا تا كنار هم باشيم
شعله اي از اميد افروزيم
در شب سرد يار هم باشيم
آري آري تو راست مي گويي
"فصل درد است ، فصل بیداری"
در چنين شب به قول "سيد" ما
"واجب ِعيني" است هشياري
شب بلند است و آسمان بيدار
من كنار قلندران بيدار ...
*****
ممنونم از لطف جناب فقیر




