ايستگاه اول: جراحت جاری (1) عقل ، كودك نارس
اين روزها ، وقتي به بلوغ عقلي اجتماع خويش مي انديشم ، مي بينم چقدر عقل - اين طفل بي پناه - مظلوم مانده است ........
خداوند پيغمبر آفتاب
به نام خداوند ني نا مه ها
خداوند دل های بی ادعا .......
لطف کرده برای خواندن باقی نوشته ی این پست ، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...ممنونم
آوازهایی شرقی به گوش دلم فرمان می دهند تا بی هراس ، بی هیچ تردیدی فریاد سر دهم : آقای من - مهدی (ع) بیا واز آشوب لحظه ها پروازمان ده .... اما حضور آسمانیت برحذرم می دارد از آوازهایی که زمینیمان می خواهند!... بی شک از فواره ی آهم با خبری ! دستم را بگیر و از هیا هوی همیشگی لحظه ها پروازم ده ... مرا با زمین چه کار ؟ تو بگو......؟
این روزها ، بیشتر دغدغه ام این است که چه اندازه با خودمان صادق هستیم ؟.....
نه؟!...
فکر نکن که این یک حرف تکراری ونخ نما ست...اگردرست فکر کنیم هنوز تازه است ......


