|
|
|
|
|
افتاده ام به پای تو با دست سرنوشت دستی که ابتدای مرا خوب می نوشت !
آشفته و مسافر جامانده از خودم هی بغض می خورم که چرا رفتم از بهشت ؟
دست ازل در این دل آتش گرفته ام تنها خیال ماه تو را برده زیر کشت !
این جا بدون مرحمت پادشاه عرش هرگز نمی توان غزل آسمان سرشت
هرگز نمی توان به تماشا پری گشود یا از بهار شوق و شکفتن خطی نوشت ...!
بی التفات عرشی ات ای مهر جاودان دنیا شود بدون غزل زشت زشت زشت ! |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه جمعه 26 اسفند1384ساعت 21:21 به قلم شهاب
|
|
||
|
|
|
|
|
------------------------------------------------- یک دل نه هزار دل تماشایت کرد وقتی که نگاه خیس معنایت کرد توگم شده در هوای شعرم بودی این عاطفه ی قشنگ پیدایت کرد ! --------------------------------------------------- |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه جمعه 19 اسفند1384ساعت 18:18 به قلم شهاب
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سینه پر از قرار می خواهم و نیست ! آرامش بی شمار می خواهم و نیست ! اینجا دلم از زرد شدن می گیرد پیراهنی از بهار می خواهم و نیست ! |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه جمعه 12 اسفند1384ساعت 18:49 به قلم شهاب
|
|
||
|
|
|
|
|
هرجمعه به شوقت نگرانیم ،بیا بی تاب ترین روح و روانیم ، بیا درکوچه ی انتظار با دست نیاز دلواپس روز امتحانیم ، بیا |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه جمعه 5 اسفند1384ساعت 16:43 به قلم شهاب
|
|
||
|
|
|
|
|
در ازدحام یک طلوع بی تبسم گم می شوم در لابلای زخم مردم
حس می کنم دستی مرا می راند از خویش تا گم شوم در کوچه های بی تبسم !
دلشوره ها آهنگ رفتن می نوازند اما کجا ؟...تا کی ؟...سفر تا فصل چندم ؟
این روز ها حتی تنفس اتفاقی است وقتی نفس هم می شود همدست گژدم!
باید پر از فریاد باشیم آی مردم ! تا چند باید سوختن مانند هیزم ؟
در جستجوی یک هبوط ناگزیرم باید بنوشم باز از صهبای گندم ! ------ یک جور دیگر می شوم وقتی شکسته پر می کشم تا مرقد زیبای هشتم ... |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 7:3 به قلم شهاب
|
|
||