|
|
|
|
|
به نام خداوند آب و آفتاب سلام دوستان
تابستان سال 73 بود . آن سال من سال دومی بود که در دانشگاه گیلان ادبیات می خواندم و از قضا دومین همایش ادبی دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور در دانشکده ی ادبیات دانشگاه گیلان در حال اجرا ! درست یادم نیست روز دوم بود یا سوم ؛ اما یادم هست که روز دوشنبه بود ؛ شنیدم که یکی از شاعران خوب و نام آشنای روزگارمان برای حضور در همایش از تهران به گیلان آمده است . از قبل می شناختمش و با شعرهایش آشنا بود البته شاهین ( برادرم ) به جهت رفت و آمد بیشترش به تهران بیشتر با ایشان آشنایی داشت و از نیکویی هایش سخن می گفت . دوست داشتم ایشان را ببینم . به همین جهت سراغش را از دوستان گرفتم و فهمیدم که با اساتید عزیزادبیات دانشکده جناب پوسف پور ، نیکویی و .... در اتاق اساتید حضور دارند . با اشتیاق به سمت اتاقشان رفتم و بعد از سلام و عرض احترام به اساتید و دوستان دانشجویی که در آنجا بودند ، نگاهم به دنبال او همه ی اتاق را پشت سر گذاشت اما نشانی از او نیافتم . از دوستی پرسیدم او کجاست ؟ دیدم با ناراحتی پاسخی به من داد که هیچ وقت فراموشش نمی کنم : او گفت :« وقتی که او وارد دانشکده شده ، ریاست محترم دانشکده آقای .... به محض اینکه ایشان را با پیراهن آستین کوتاه دیده ، بر علیه ایشان موضع گرفته و خواستار عدم حضور ایشان در دانشکده شده اند و او هم به حالت ناراحتی گیلان را به قصد تهران ترک کرده است ! » ...... آری دوستان ! کسی که در آن زمان به جهت پوشیدن پیراهن آستین کوتاه با همه ی شهرتی که داشت اجازه ی حضور در دانشکده و همایش را ندادند ، کسی نبود جز عزیز گرانمایه جناب عبدالجبار کاکایی ! کسی که در این روزگار مه آلود کمتر هنرمند ی را می توان مثل او پیدا کرد . به همین بهانه گفتگوی آقای کاکایی با روزنامه ی همشهری را که وبلاگ خود ایشان هم آمده تقدیمتان می کنم . گفتگویی که در خصوص اوست و نسل جدیدی که آمده اند و در راهند . باشد که بخوانید و بهره مند شوید . لطف کرده برای خواندن گفتگو روی لینک روان اين نسل صدمه ديده است کلیک کنید . حتما بخوانید... ممنون و بدرود *****
|
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه جمعه 30 شهریور1386ساعت 2:44 به قلم شهاب
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچه می کوشم که این وبلاگ را از نوشته هایی غیر از شعر و مسائل مرتبط با ادبیات به دور دارم اما نمی شود ! آخر چگونه می توان این همه دردهای مزمن و حاد را در بستر جامعه به تماشا نشست و و از خیال های شاعرانه سخن گفت ؟ آری می شود اما کو گوش و هوش درست و حسابی که این عبارات کنایی و ایهامی را بفهمند ؟ مگر چند درصد مدیران ما از عبارات ادبی سر می آورند ؟ مگر چند درصد مردم ما با این خیال های شاعرانه زندگی می کنند ؟ در روزگاری که مردم ما با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند تا همسایه بویی از فقرش نبرد ، تا چند می توان .... ؟ دقایقی قبل که سریال چار خونه تمام شد ، بغضی غریب در من نشست . وقتی حامد در صحنه ی آخر از غروب پاییز می خواند و ناگاه سر در گریبان خویش فرو برد ، نمی دانم خندید یا گریست ؛ اما غریب به یقین گریست ، چرا که حالش از این همه بدشانسی که نصیبش می شد به شدت آشفته نشان می داد ، آشفتگی ای که مردم ما هم برغم همه ی همراهی هایی که با دولت دارند ، باز هم روز به روز بیشتر از همه ی روزهای دیگر آشفته و درمانده هر شب سر بر بالش می نهند ! این روز ها وقتی به خیابان ها می روی ، از شدت این همه رنج که بر شانه ی دلهای این مردم آویزان است ، گریه ات می گیرد ! مردمی که گاه گاه تنها گریه نمی کنند و اشک نمی ریزند ! و در این بین بعضی ها هم مثل لاشخور به جان مردم افتاده اند . حاضرند به قیمت درآوردن پولی بیشتر سر همنوعش را در لابه لای سیلاب درد مدفون کنند . این روزها وقتی به کوچه ها گام می نهم از آشفتگی مردم آشفته می شوم ! باور کنید همه ی غصه های خودم را فراموش می کنم و به پیرزنی می اندیشم که که با کمر خمیده باید دقایقی طولانی منتظر ماشین بماند ؛ توجه کنید با کمر خمیده ! و کسی هم نیست تا به این گروه لاشخور بفهماند که آهای دنیا اینجوری هم که تو به آن چسبیده ای نمی ماند ! افرادی که وقتی می بینند نه ناظری هست و نه شکایت کننده ای ، بیشتر از همیشه بی رحم می شوند و تیغ بر کشیده به جنگ مردمی می آیند که جنگ ناکرده ، بر زمین افتاده اند ! می دانم کلامم تلخ است ، اما باید از رهبر عزیزم بپرسم که آیا از این اوضاع خبر دارد یا نه ؟ آیا برایش خبر می برند که بر سر مردم چه می آید یا نه ؟! آیا می داند .....! رئیس جمهور محترم ! آیا فکر نمی کنی که باید ابتدا مقدمات را فراهم می کردی و بعد به این اقدام شجاعانه دست می زدی ؟ باور کن اگر اوضاع به همین صورت پیش برود ، سهمیه بندی بنزین هم پاشنه ی آشیل توست ، هم مردمی که به تو عاشقانه رأی دادند ! آقایان مجلسی ! شما که بنزینتان فکر می کنم جور شده ، شما که در بین مردمید ، آیا ....! بگذار ... بگذار ... بگذار ... بگذار بگذرم ؛ و دلم را خوش کنم به آیه ی آرامش بخش قرآن که خداوند فرمود : لقد خلقنا الانسان فی کَبَدٍ * اَیَحسَبُ اَن لَن یَقدِرَ عَلَیه اَحَد * به راستی که ما انسان را در رنج و مشقت آفریدیم * آیا انسان پندارد که هیچ کس بر او توانایی ندارد ؟ ..... و باز دلم به حال حامد سوخت .....! ***** |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:59 به قلم شهاب
|
|
||