آرام آرام می آیم و کنار خستگی های همیشگی ام می نشینم .
آرام آرام می آیم و تکیه می دهم به همه ی لحظه هایی که از شاخسار عمرم پریده اند ؛ تکیه می دهم به لحظه هایی که با شتاب پریدند و مرا با این همه دلواپسی ها تنها گذاشتند .
انسان این موجود گریزناپذیر از نعمت های نازنین خداوند ، گاه چنان در پنجه زمان اسیر می شود که انگار راهی برای پروازش از این بندها فراهم نیست .
انسان با خود قرار می گذارد از همه این دلواپسی ها ،آرام بگذرد ؛ با خود قرار می گذارد بی توجه از حمله های ناگهانی دلواپسی ، راه را بشناسد و عبور دهد همه ی اشتیاق خویش را از کوچه هایی که تنهایی اش را نادیده می گیرند و با او آواز نمی دهند ترانه های رهایی را !
من با همه ی اشتیاقی که در من تنیده است ، لجظه هایی دارم لبریز از باران دلواپسی ؛ لحظه هایی دارم سرشار از ترانه هایی که ناقص متولد می شوند ، ترانه هایی که ناگاه می آیند و در ناگهانی ناگهان تر از هنگام تولدشان ، پرپر می شوند ! . . .
یا امام عصر !
بی تو و بی خنکای حضورت بندها اسیرم می خواهند و مچاله ام می طلبند در دست هایی که از عطر حضور خداوند بی نصیبند .
چه داغی است بر دلهایی که ترانه خوان رجعت گام های آسمانی ات هستند و با این همه داغی که بر دوش دلهایشان نشسته است ، باز این تندباد زخم است که سمت نگاه نگرانشان می وزد و هنور بی نصیبند از خنکای بهشتی حضورت در گستره ی زمین و زمان !
ای شکوه لحظه های بی قرار من
ای بزرگ
ای طراوت و طنین آبشار من
دست من ،
به سمت مهربانی شما هنوز هم گشوده مانده است
یا امام عصر
ای بهار من !
*****
22 / 6 / 87
فرصتی دیگر برای خواندن و نو شدن
همراه با شما. . .
سلام به همراهان
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون ، نگردد شیر شیرین ، خوش شنو
و با همه ی تاخیرهایی که دارم باز حس می کنم که این خون جاری در لحظه های بیقراریم هنوز نمی توانند به آنچنان شیری از کلمات تبدیل شوند که پسندتان آید و همه ی این ها را خود می دانم و نمی دانم که کدام حس نامحرم بر معصومیت روحم نیشتر می زند ؟!
یک هفته از اولین روز پرواز روح در آسمان دلدادگی و دلبردگی گذشته است و من هنوز در تدارک مقدمات سفری هستم که با خود قرار گذاشته بودم به انجامش برسانم .
نمی دانم کی گذشت و من چرا این همه در سراشیبی هذیان ها سیر می کنم ؟!
چندی پیشتر از آغاز ماه خدا عهد بسته بودم که هر بامداد بیایم و از دلشوره هایم بنویسم و تنها برای زدودن همه ی آنچه که به من هجوم می آورند ، دست هایم را با قلم دلتنگی آشتی دهم و بنویسم از هر آنچه که بر زبانم جاری می شود در هر سحری که بقچه اش را در در برابرمان می گشاید .
اما از همان روز اول دیدم نمی توانم ، حس کردم بار سنگینی است در هر سحر نوشتن و به پشتوانه ی آن نوشته ها زیستن !
همان روز اول دیدم آنچنان دلتنگی در خانه ام نشسته است که انگار یک سال بدبختی و بد ادباری را جلوی چشمانم گشاده اند تا من ببینم که یک سال گذشته را چگونه سر کرده ام . و من آنقدر سنگینی لحظه ها را حس کردم که بی آنکه بدانم چگونه سحری را پشت سر گذاشته و مانده بودم با کوله باری از اندوه !
و سحرهای دیگر را هم به شوق نشستن و نوشتن از همه ی اندوه هایی که بر من چنگ می زنند از کنار نگاهم گذراندم و سحر به سحر باری بر اندوهم افزوده شد تا . . .
و من اینک آمده ام تا به پشتوانه ی مهربانی های سحری ، از دلشوره هایم بنویسم و تابش آسمانی نگاه سحرخیزان را منتظر باشم .
. . . گر تو کوری ، نیست بر اعمی حرج
ور نه رو ، کالصبر مفتاح الفرج
پرده های دیده را داروی صبر
هم بسوزد ، هم بسازد شرح صدر
آینه ی دل چون شود صافی و پاک
نقش ها بینی برون از آب و خاک . . .
( بیت هایی از مثنوی معنوی )
بدرود تا سحرگاهی دیگربار
*****


