تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت

مرد اردیبهشت

> در ناگهانی ناگهان تر

 

    آرام آرام می آیم و کنار خستگی های همیشگی ام می نشینم .

     آرام آرام می آیم و تکیه می دهم به همه ی لحظه هایی که از شاخسار عمرم پریده اند ؛ تکیه می دهم به لحظه هایی که با شتاب پریدند و مرا با این همه دلواپسی ها تنها گذاشتند .

      انسان این موجود گریزناپذیر از نعمت های نازنین خداوند ، گاه چنان در پنجه زمان اسیر می شود که انگار راهی برای پروازش از این بندها فراهم نیست .

     انسان با خود قرار می گذارد از همه این دلواپسی ها ،آرام بگذرد ؛ با خود قرار می گذارد بی توجه از حمله های ناگهانی دلواپسی ، راه را بشناسد و عبور دهد همه ی اشتیاق خویش را از کوچه هایی که تنهایی اش را نادیده می گیرند و با او آواز نمی دهند ترانه های رهایی را !

    من با همه ی اشتیاقی که در من تنیده است ، لجظه هایی دارم لبریز از باران دلواپسی ؛ لحظه هایی دارم سرشار از ترانه هایی که ناقص متولد می شوند ، ترانه هایی که ناگاه می آیند و در ناگهانی ناگهان تر از هنگام تولدشان ، پرپر می شوند ! . . .

    یا امام عصر !

   بی تو و بی خنکای حضورت بندها اسیرم می خواهند و مچاله ام می طلبند در دست هایی که از عطر حضور خداوند بی نصیبند .

    چه داغی است بر دلهایی که ترانه خوان رجعت گام های آسمانی ات هستند و با این همه داغی که بر دوش دلهایشان نشسته است ، باز این تندباد زخم است که سمت نگاه نگرانشان می وزد و هنور بی نصیبند از خنکای بهشتی حضورت در گستره ی زمین و زمان !

    ای شکوه لحظه های بی قرار من

    ای بزرگ

    ای طراوت و طنین آبشار من

    دست من ،

    به سمت مهربانی شما هنوز هم گشوده مانده است

    یا امام عصر

               ای بهار من !

*****

22 / 6 / 87

 

ماه بیقراری ها

                                               

                                                   


 فرصتی دیگر برای خواندن و نو شدن

همراه با شما. . .


+هبوط انديشه جمعه بیست و دوم شهریور 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> دلواپسی های سحری 1
 

سلام به همراهان

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو

خون ، نگردد شیر شیرین ، خوش شنو

 

      و با همه ی تاخیرهایی که دارم باز حس می کنم که این خون جاری در لحظه های بیقراریم هنوز نمی توانند به آنچنان شیری از کلمات تبدیل شوند که پسندتان آید و همه ی این ها را خود می دانم و نمی دانم که کدام حس نامحرم بر معصومیت روحم نیشتر می زند ؟!

 

     یک هفته از اولین روز پرواز روح در آسمان دلدادگی و دلبردگی گذشته است و من هنوز در تدارک مقدمات سفری هستم که با خود قرار گذاشته بودم به انجامش برسانم .

    نمی دانم کی گذشت و من چرا این همه در سراشیبی هذیان ها سیر می کنم ؟!

 

   چندی پیشتر از آغاز ماه خدا عهد بسته بودم که هر بامداد بیایم و از دلشوره هایم بنویسم و تنها برای زدودن همه ی آنچه که به من هجوم می آورند ، دست هایم را با قلم دلتنگی آشتی دهم و بنویسم از هر آنچه که بر زبانم جاری می شود در هر سحری که بقچه اش را در در برابرمان می گشاید .

    اما از همان روز اول دیدم نمی توانم ، حس کردم بار سنگینی است در هر سحر نوشتن و به پشتوانه ی آن نوشته ها زیستن !

     همان روز اول دیدم آنچنان دلتنگی در خانه ام نشسته است که انگار یک سال بدبختی و بد ادباری را جلوی چشمانم گشاده اند تا من ببینم که یک سال گذشته را چگونه سر کرده ام . و من آنقدر سنگینی لحظه ها را حس کردم که بی آنکه بدانم چگونه سحری را پشت سر گذاشته  و مانده بودم با کوله باری از اندوه !

     و سحرهای دیگر را هم به شوق نشستن و نوشتن از همه ی اندوه هایی که بر من چنگ می زنند از کنار نگاهم گذراندم و سحر به سحر باری بر اندوهم افزوده شد تا . . .

    و من اینک آمده ام تا به پشتوانه ی مهربانی های سحری ، از دلشوره هایم بنویسم و تابش آسمانی نگاه سحرخیزان را منتظر باشم .

 

. . . گر تو کوری ، نیست بر اعمی حرج

ور نه رو ، کالصبر مفتاح الفرج

پرده های دیده را داروی صبر

هم بسوزد ، هم بسازد شرح صدر

آینه ی دل چون شود صافی و پاک

نقش ها بینی برون از آب و خاک . . .

 

                                          (  بیت هایی از مثنوی معنوی  ) 

بدرود تا سحرگاهی دیگربار

 *****

ادامه مطلب
+هبوط انديشه سه شنبه نوزدهم شهریور 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |