به نام او که بهترین حامی انسان است
دوستان سلام
در این پست مطلبی تقدیمتان می کنم از وبلاگ آب و آتش جناب تقی دژاکام
باشد پذیرایش شوید .
ان شاءالله در پست بعدی برایتان سخنهایی دارم که حتما شنیدنی است .
پس منتظر باشید
*****
آنچه در پی می آید متن کامل سخنرانی تاریخی و ماندگار رهبر فرزانه انقلاب آیت الله سید علی خامنه ای است که در تاریخ ٢٨ آبان ماه سال ١٣۶٧ خورشیدی در مراسم گشایش کنگره جهانی بزرگداشت حافظ در شهر شیراز ایراد شده است .
نظر به اینکه این سخنرانی یکی از پرمغزترین تحلیلهای منصفانه نسبت به خواجه و شعر ، جهان بینی ، سلوک عرفانی و رفتار اجتماعی او با توجه به حوادث روزگار اوست و از آنجا که هر چه گشتم آن را در محیط اینترنت نیافتم ، جهت تسهیل در تحقیقات و پژوهشهایی که درباره این شاعر بزرگ کشورمان در محیطهای علمی و آکادمیک صورت می گیرد و ثبت مجازی این سخنرانی تاریخی ، متن کامل آن را عینا بر اساس جزوه ای که اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان فارس پس از این سخنرانی منتشر کرد و در اختیار قرار داد ، در آستانه بیستم مهرماه سالروز حافظ به خوانندگان وبلاگم و تمام علاقه مندان شعر و ادب فارسی تقدیم می کنم :
لطفا ادامه ی مطلب را کلیک کنید . . .
۱ ) سلام جناب قزوه
سال ها ست که شما را می شناسم ، و بارها در مورد شما حرف های گوناگون زده ام ، اما هیچ وقت اینقدر حرفتان در دل من ننشسته بود !
بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند . از زبان حافظ خطاب به رهبر عزیزم می گویم :
برغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره ی تو حجت موجه ی ماست
ما رهبرمان را دوست داریم هرچه بادا باد
*****
همه ی مطالب زیر از وبلاگ جناب قزوه است :
۲) ما را تو می شناسی
ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي
به نام او که زینت بخش لحظه های زمینی ماست
سلام دوستان
لحظه هایتان پر از شور آسمان
امید آن دارم که در این لحظه های آغازین سال ، نفس هایتان سرشار از رایحه ی بهشت باشد .
در این فرصت آسمانی ، نگاه مهربانتان را به خواندن غزلی از آخرین سروده هایم دعوت می کنم . باشد که با نظرات مهربانتان همچنان همراه مرد اردیبهشت باشید .

یک قفس آواز ارغوان
احساس گنگ می چکد از پشت غارها
تا گم شدیم در خسی از اعتبارها
راه گریز نیست از این های و هوی شهر
ما را شکست جنگ قرار و مدارها
گاهی سکوت سهم نگاه شهید ماست
گاهی شکنجه های شب و نیش مارها
در حسرت بهار شکسته است قاب مهر
در حسرت شکفتن ماه قرارها
یک روز من اسیر خودش می شود ، اسیر !
سالی خموش در قفسی از غبارها
وقتی هدف شکستن بال پرنده هاست
باید گذشت از همه ی افتخارها
من مانده ام و بغض غریبی که بی صدا
می خواندم به آن سوی این گیرو دارها
من مانده ام و یک قفس آواز ارغوان
در حسرت رها شدن از عمق غارها
باید کمی برای خودم گل بیاورم
در لحظه ی پریدنم از این حصارها
*****
شاد باشید و سربلند
ارادتمند :
شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )
فروردین ۸۸ رودسر
---------------------------------------------------------
خدمت دوستان عزیز می رسانم که نوشته ای را که در ابتدای این پست ارائه کرده بودم ، بنا به ضرورت در بخش نظرات همان پست مورد نظر ثبت کرده ام .
از دوستانی هم که در باب آن نوشته نظر دادند ، نهایت تشکر را به عمل می آورم .
به نام حضرت دوست
و سرانجام او هم پرواز را بر قرار ترجیح داد !
نويسنده: احمد ميراحسان
خوابگرد بود، روياهايش، رويت بودند و مي ديد. مي ديد در جهاني كه بينايي، باور نمي شود و «نديدن» ممتد و انبوه است و چيز باورپذير و طبيعي زمان ماست كوري. پس بيهوده نبود كه با آن همه فرزانگي به پس رانده شد به پستو و تنها شد. اعتراف مي كنم بي پرده پوشي دوستش داشتم. از «سد و بازوان» و «طنين در دلتا»، مرا گرفته بود. دهه زرين 40 پشت سر نهاده شده بود. 17 سالگي ام با آغاز دهه 50، كشف آوانگارديسم طاهره صفارزاده و اولين نقد شعري كه منتشر كردم، شروع شد: از پله هاي كسب تا پله هاي شرح، درباره شعر طاهره، او خاطره جواني فراموش نشدني من است. شعر مي گفتم و شروع كرده بودم به نوشتن درباره شعر و در «فردوسي» و «تماشا» و «زمان» مي نوشتم و شعر را با مويد و فروغ و رويايي و نقد شعر را با طاهره صفارزاده بنا نهادم. من آدم متناقضي بودم و برخلاف همه، از تناقضم ناراضي نبودم. اين تناقض بود كه اجازه مي داد همزمان از رويايي و فروغ و صفارزاده و احمدرضا احمدي و بهرام اردبيلي و بيژن الهي و ابراهيم گلستان و بهرام صادقي و ساعدي و نيما و حتي تعدادي از شعرهاي شاملو لذت ببرم. در اين حال و هوا شعر صفارزاده برايم يك رخداد و هواي تازه در شعر نو ايران بود. او آوانگارديست بي نظير دهه 50 بود.
با انقلاب، طاهره يكسر دچار شور رستاخيز و انقلاب اسلامي شده بود، ترك شعر گفته بود تا شعور و شعارهايش را بنويسد. در نيمه اول دهه 60، بازار انقلابيگري داغ بود، همه دوست داشتند درباره پيشينه انقلابي خود سخن بگويند: از ساواك و آزارهاي سياسي و بگير و ببند و زندان و مميزي... صفارزاده مصاحبه يي كرده بود با روزنامه اطلاعات(؟) و از رنج هايش حرف زده بود و ممنوعيت هايش و به نظرش رسيده بود جز حقوقي، آن سال ها همه عليه شعر او بوده اند و اين را رژيم سابق مي خواسته است و وقتي در برابر نقد تحسين آميز كسي به نام احمد ميراحسان در مجله زمان قرار گرفت، تا آنجا بدگماني اش پيشرفت كرد كه پنداشته بود آن تمجيد خود هم يك توطئه بوده، زيرا لوشاني دوست هويدا بود و صاحبان امتياز مجله هاي آن سال ها متهم بودند و اين زمان بود مجله «زمان» نقد آدم ناشناسي را همزمان با انتشار «طنين در دلتا» چاپ كرده بود. چرا لوشاني بايد او را مي ستود؟ پس توطئه يي در كار بود، اما نبود. نقد را من نوشته بودم. يك سال بعد از نوشتن آن نقد، من دانشجو بودم و بعد دستگير شدم و... نمي دانستم صفارزاده درباره آن نوشته چه مي انديشد. اما وقتي دانستم سوختم.
گذشت تا بازگشتم و مجدداً كار نوشتن را آغاز كردم و با همه زخم دلم از زخم ناخواسته زبان، هنوز فكر مي كردم شعر طاهره در دهه 50 پيشرو و يكه بود و مهم تر از آن تاثير بي كران آن شعر بر شعر دهه 70 و جريان پست مدرنيستي شعر ايران بود كه از او بهره مي گرفتند و به شكل ناقصي او را تكرار مي كردند و دم برنمي آوردند. تجربه زبان، مركززدايي، چندروايتگري، سفيدخواني، محاوره گويي، چندكانون گرايي، گرافيك شعر و... همه و همه ميراث طاهره بود. شهر تهران در شعر او كم نظير بود.
حالامقاله ام در «هنگام» كه به بازخواني كار آوانگارديست ها مشغول بود توجه صفارزاده را جلب كرد. با خواندن آن مقاله پر از لطف و شوق به سراغم آمد. حال، ما همديگر را پيدا كرده بوديم. شكل مادرم شده بود و دوستي ما عمق گرفت و مدام مي خواست به او سر بزنم و اما هرگز ماجراي مصاحبه اش را درباره اولين مقاله ام به ياد نمي آورد.
طاهره با من از حال و هوايش حرف مي زد. شايد من تنها كسي بودم كه با او حرف مي زد. از ايمانش كه شگفت بود. ديگر مي دانستم پرنده يي است كه وقت نماز شب مي آيد پشت پنجره اتاق نمازش مي نشيند و مي خواند. همه شب مي آيد و مي خواند. مي دانستم دردش را كه همه جوابش گفته بودند رسول اكرم(ص) در خواب شفا داده است و پزشكش متحير بود كه ماجرا چيست. آن الفتش با قرآن و انس اش با مولاعلي (ع) بي دروغ بود و مي تابيد. و آدم ها را مي ديد و مستجاب الدعوه بود.
از بوروكراسي و ناسپاسي نسبت به تلاشش براي بنا نهادن زبان علم در ترجمه فارسي و ضرورت كار مداوم در اين زمينه و ممانعت ضدعلمي با فعاليتش دل خوني داشت. به شدت نگران سرنوشت ايران و سوءاستفاده از اسلام بود. با مدرنيسم غربگرا ميانه يي نداشت. نگرشي نزديك به دكتر نصر اما با درونه يي به شدت عدالتخواهانه و آزاده و ستايشگر آزادي معقول داشت. از تباهي زدگي رايج و بي عدالتي مضطرب بود. تابع مولايش علي(ع) بود. به من مي گفت تنها با تو مي توانم اين حرف ها را بزنم. زمانه ناسازگار بوده و با او نمي خواند و باورش نمي كردند.
به من خبر دادند به بيمارستانش برده اند و پيغام داده بود كه سري به او بزنم. شايد براي آلوده نشدن فضاي معنوي روزهاي آخرش بود كه ديدار ميسر نشد و به كما رفت و رفت. من لاهيجان بودم. طاهره رويت داشت. چشم داشت و چشمداشت نداشت. در تمام عمر پولي را به نام جايزه و هديه حكومتي ولو يك شاهي قبول نكرد. مراقبه و محاسبه داشت. حرام نمي خورد، خود را فريب نمي داد، قدرت پرستي نبود كه حتي خود خويشتن را مي فريبد و قدرت پرستي را، تكليف الهي وامي نماياند و حق را زير پا مي نهد. نه او با حق بود. مانوس قرآن و محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و از آنها راهشان را مي آموخت و عمل مي كرد. پس به سوي حق شتافت. باشد كه محبوبش خدا محشور يارانش كند.
□
صفارزاده در نگاه شاعران
با اعلام خبر درگذشت طاهره صفارزاده جمعي از شاعران و چهره هاي فرهنگي در گفتگو با خبرگزاري هاي ايسنا، فارس، مهر و ايكنا درباره اين شخصيت برجسته شعر امروز ايران سخن گفتند كه نمونه هايي از اين اظهار نظرها را مي خوانيم:
حميد سبزواري: صفارزاده از كساني بود كه قبل از انقلاب به مبارزه آشكار پرداخت و به قوي ترين شيوه ممكن وارد مبارزات سياسي و ادبي شد و در شكل گيري ادبيات انقلاب نقش عمده و محوري داشت.
محمدعلي بهمني: آنچه هميشه صفارزاده را برجسته مي كند، علاوه بر آگاهي، مطالعه و شناخت او از شعر جهان و غرقه شدن او در آنچه «هستي شعر ايران» ناميده مي شود يعني قرآن كريم و احاديث است.
جواد محقق: طاهره صفارزاده يكي از افتخارهاي شعر ايران در سال هاي قبل و بعد از انقلاب اسلامي است.
سهيل محمودي: او در شعرش به مفاهيمي مانند معارف وحياني، انسان در هستي و حركت ها و اهداف انبيا توجه جدي دارد كه اين ناشي از انس شاعر با كلام وحي، نهج البلاغه و صحيفه سجاديه است.
مصطفي رحماندوست: ترجمه انگليسي صفارزاده، هم فاخر است و هم ساده، درست مانند ترجمه فارسي اش كه هم لطافت ادبي دارد و هم ساده و قابل فهم است.
عبدالجبار كاكايي: طاهره صفارزاده از بنيانگذاران شبكه ذهني زباني شعر دهه 60 است كه اشخاصي مثل قيصر امين پور و سيدحسن حسيني از آن تاثير بسيار پذيرفتند.
راضيه تجار: صفارزاده انساني بزرگ و در هر حال دستگير نيازمندان بود و در هيچ شرايطي حاضر نبود زير پرچم كسي برود.
كاميار عابدي: شعر صفارزاده در تاريخ جديد شعر فارسي در خور يادآوري و اهميت است.
رضا اسماعيلي: او براي شاعراني كه با شعر نيمايي و سپيد شروع كردند، يك الگوي خوب و مورد اعتماد محسوب مي شد؛ در حقيقت شعر او برخاسته از انديشه و تفكر خاص خودش بود.
بهزاد خواجات: شعر صفارزاده از پرچم هاي شعر مدرن ايران است. صفارزاده در نوع كار خود استثناست و هيچ كس ديگر را نداريم كه با طاهره صفارزاده در اين زمينه مقايسه كنيم و از اين منظر كار صفارزاده در دهه خود بسيار قابل توجه و ويژه جلوه مي كند.
محمدعلي سپانلو : شاعري با گرايش هاي متفاوت
از شنيدن خبر درگذشت طاهره صفارزاده متاسف شدم. حالاكه غبارها فرو نشسته بايد به نقش اين شاعر در شعر معاصر فارسي نگاه كرد و پذيرفت كه او اولابا كتاب <سد و بازوان> وارد نوعي زبان و نگاه شد كه در عصر خودش، كمياب بود. اهميت كتاب به اين دليل است كه چيزي را بيان مي كند كه جسته و گريخته در شعر فارسي وجود دارد. البته من در همان زمان انتشار اين كتاب نقدي بر آن نوشتم و گفتم اين زبان، زبان ترجمه شعر است، نه زبان فارسي. صفارزاده در كتاب هاي بعدي همان مايه را مي گيرد و يك نوع رنگ زبان شعر فارسي به آن مي بخشد. شايد خودش يا ديگران، همان كتاب <سد و بازوان> را ترجيح بدهند، ولي در كتاب هاي بعدي يك نوع موسيقي مي بينيم كه زبان ترجمه هم بر آن حاكميت دارد. مساله عقايد و نگاه هايش هم مهم است؛ اينكه زماني شاعري غيرمذهبي و بي تعلق به مسائل بود و صبغه اي اگزيستانسياليستي در آثارش به چشم مي خورد تا اكنون كه فوت كرده و به شاعري آييني و مذهبي تبديل شده كه خيلي هم عرفاني نيست و مستقيما مذهبي است.
به هر حال در اشعار صفارزاده اين گرايش هاي متفاوت به چشم مي خورد. اگر كسي باشد كه بتواند 10 شعر به ادبيات فارسي اضافه كند، نقش مهمي در آن داشته است؛ چراكه ميراث شاعرانه ما آنقدر متنوع و غني است كه افزودن چيزي بر آن، كار دشواري به نظر مي رسد. به نظرم صفارزاده شعرهايي دارد كه بتوان آنها را به اين ميراث افزون كرد. با اينكه ما هيچ گاه رابطه شخصي مثبتي با هم نداشتيم و از زمان كانون نويسندگان تفاهمي بين مان نبود ولي حالاكه او در گذشته، بايد بگويم جايگاه خاصي در تاريخ ادبيات فارسي دارد، خصوصا در بهترين شعرهايش يعني <سد و بازوان> و <طنين در دلتا.>
نويسنده: بهروز بهزادي
طاهره صفارزاده، آن گونه كه من مي شناسم
طاهره صفارزاده زني دانشمند و شاعري مستقل و ملي بود. او در تمام ابعاد زندگي خود منشاء خدماتي به كشور بود كه تاريخ هيچ گاه از ياد نخواهد برد. او در زندگي اجتماعي و جايي كه منافع يك ملت در ميان بود، محكم و سازش ناپذير مي ايستاد و از هيچ قدرتي باك نداشت. اما در ادبيات و زندگي شخصي رئوف و مهربان بود و به شاخه يي گل مي مانست. صفارزاده در دوران زندگي خود مي توانست از بيشترين امتيازات معمول اجتماعي و ثروت شخصي برخوردار باشد، ولي هيچ گاه در برابر قدرت سر خم نكرد. شعر او با نام «مردان منحني» اشاره يي شفاف به چاپلوسان درباري بود كه در برابر قدرت به تعظيم مي ايستادند. «مردان منحني» و ديگر آثار شبيه آن را وي در حالي سرود كه مي دانست ساواك بزرگ ترين مشكلات را براي او ايجاد خواهد كرد.اما او هيچ گاه بيمي به دل راه نداد. طاهره را من از نيمه دوم دهه 40 مي شناسم. از همان زمان او تبديل به خواهري مهربان و بزرگ براي من شد. در آن سال هاي پرغوغا كه خود او هدفي متحرك براي دستگاه استبداد بود، درس آزادگي به من مي آموخت و چون سينه يي مملو از عشق به مردم داشت، اين عشق را براي قرباني شدن در كنار درخت پربار آزادي به من و صدها دانشجو مثل من منتقل مي كرد. در آن زمان وقتي از درآمدهاي ميليارد دلاري نفت و كودكان پابرهنه اين كشور صحبت مي كرد، هيچ گاه چشمانش را خالي از اشك نمي ديدم و همين احساسات پاك ريشه دار بود كه در اشعار وي جوانه مي زد و بر دل خواننده مي نشست. طاهره واژگان را شكار مي كرد و برداشت او از هر واژه آن چيزي نبود كه ديگران مي ديدند. به ياد دارم در مرگ يكي از عزيزان كه «رعنا» نام داشت چگونه «رعنا» را به گياهي سبز و راست قامت تشبيه كرد به گونه يي كه از آن پس هر گاه با واژه رعنا روبه رو شدم، به ياد اين تشبيه زيباي شاعر بزرگ كشورمان افتادم. اين واژه نخستين معبري بود كه مرا به دنياي زيباي شعر طاهره صفارزاده برد و در همان زمان بود كه دريافتم تجسم عميق طاهره و فضايي كه او در نظم و نثر مي سازد، ويژه خود او است و كلام ديگران با او قابل مقايسه نيست. طاهره صفارزاده سه خصوصيت ويژه داشت: او يك شاعر ملي، يك قهرمان ملي و يك زن مسلمان معتقد بود. سه خصوصيتي كه هيچ گاه قابل جدا شدن از هم نبودند. من وقتي از نزديكانم شرح راز و نيازهاي طاهره را بر سجاده نماز مي شنيدم، موي بر اندامم راست مي شد. گريه ها و استغاثه هاي او و نمازهاي شب او كه پنهان از چشم ها و در خلوت سر بر آستان مي ساييد، فراموش ناشدني است. او براي بندگي خدا ارج و قرب قائل بود. او بيش از هر زني كه من ديده ام، مطالعات ديني داشت. بارها از واژه واژه سوره ها و آيات قرآن به گونه يي سخن مي گفت كه تو گويي آنها را ميليو ن ها بار خوانده است و به همين دليل بود كه ترجمه انگليسي قرآن او اثري بي نظير است. شايد كسي نداند چه يتيماني كه خرج تحصيل و كتاب و دفترشان از كيسه طاهره صفارزاده خارج شده بود و كسي نمي داند چگونه دنبال فرزندان يتيم مي گشت تا لبخندي بر لب هايشان بنشاند و چه يتيماني كه با هزينه او تحصيل كردند ولي او را نمي شناختند و او نيز هيچ گاه رضايت نداد درباره كمك هاي او به مستمندان و يتيمان كسي چيزي بداند.
□
نوشته ای از : خانم دکتر مژگان عباسلو
قیصر ِ شعر ایران هم رفت. مردی که نامش پایان ِ عشق را آغازی دوباره بود.
اول صبح که دوستی اساماس زد: «قیصر هم رفت» خبر شوکآورتر از آن بود که در لحظه باور کنم. قیصر امین پور را نه فقط همهی اهالی فرهنگ و ادب به شعرهای زیبا و ماندگارش میشناسند، شاعری که مثل هیچکس نبود و هیچکس مثل او نبود، که کودکان دبستانی و نوجوانان دانشآموز نیز حتی با نام و شعرهای او آشنایند: شاعری که مثل چشمه مثل رود، غمگسار غنچههای دل گرفته بود...
قیصر امینپور دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول به دنیا آمد به همین خاطر هم جنگ یکی از نخستین مسایلی بود که وی در شعرهای دوران جوانی به آن پرداخت و الحق که شعرهای وی در حوزهی ادبیات مقاومت از ماندگارانند. امین پور تا سال 1357 در همان منطقه به تحصیل پرداخت و سپس براى ادامهی تحصیل به تهران عزیمت کرد. او که زادگاهش را براى تحصیل در رشتهی دامپزشکى ترک کردهبود پس از مدتى از این رشته انصراف داد و به رشتهی علوم اجتماعى روی آورد اما از آن جا که مقدر بود او «قیصر شعر ایران» باشد، تحت تأثیر یاران و دوستان هممرام و به دلیل علاقهای که به شعر و ادبیات در خود احساس میکرد، رشتهی تحصیلىاش را از علوم اجتماعى به ادبیات تغییر داد. در همان سالها بود که حلقهی هنری-ادبی «حوزهی هنرى» را با حضور افرادى مانند مرحوم سیدحسن حسینى، مرحوم سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسامالدین سراج، محمدعلى محمدى، یوسفعلى میر شکاک، حسین خسروجردى و ... شکل داد. گروهى که بنیانگذاران جوان حوزهی هنرى نام گرفتند و بعدتر چهرههایى مانند سهیل محمودى، ساعد باقرى، عبدالملکیان، کاکایى، فاطمه راکعى، علیرضا قزوه و بسیار افراد نامآشنای دیگر نیز به آنان پیوستند. در سال 1366 قیصر امینپور، بیوک ملکى و فریدون عموزاده خلیلى، نشریهی «سروش نوجوان» را طراحى و منتشر کردند و به این ترتیب «سروش نوجوان» متولد شد و هنوز، حیات خود را وامدار تلاش آن دوستان شاعر است. امینپور دکترای خود را در رشتهی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 76 با دفاع از پایاننامهی خود با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» که با راهنمایى دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى به سامان رسیده بود، اخذ کرد -این پایاننامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد. در همان سال او به عنوان سردبیر مجلهی سروش نوجوان به کار پرداخت و تدریس در دانشگاه الزهرای تهران را آغاز کرد و بعدها دبیرى بخش ادبیات فصلنامهی هنر و مسؤولیت دفتر شعر جوان را نیز بر عهده گرفت.
اولین مجموعه شعر قیصر، «در کوچه آفتاب» مجموعهای از رباعیها و دوبیتیها است و به دنبال آن «تنفس صبح» را منتشر کرد که بخش عمدهی آن را غزل تشکیل میدهد و حدود بیست قطعه شعر آزاد نیز دارد. این مجموعه از سوى انتشارات حوزهی هنرى در سال 63 منتشر شد. قیصر امینپور، ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵، برندهی جایزهی جشنوارهی کتاب کانون پرورش فکرى)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بیبال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵، برندهی جایزهی جشنوارهی کتاب کانون پرورش فکرى) را در همان سالها در حیطهی ادبیات نوجوان منتشر کرد. هرچند شعرهای بعدی قیصر بیشتر از شعرهای سالهای ابتدایی فعالیت وی در حوزهی ادبیات کودک و نوجوان، بر سر زبانهاست اما دو کتاب «به قول پرستو» و «مثل چشمه، مثل رود» هنوز هم که هنوز است محبوبیت و شهرتی کمنظیر دارند از جمله شعر معروف «راز زندگی» از کتاب «به قول پرستو»:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
و نیز غزل «خلاصهی خوبیها» از کتاب «تنفس صبح» که برای امام راحل سروده شدهاست:
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست
لختی بخند، خندهی گل زیباست
پیشانیات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگینکمان عشق اهورایی
از پشت شیشهی دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن که ارتفاع تو دور از ماست
با وجود آنکه قیصر امینپور مثل بسیاری از شاعران دیگر معاصر خود زیاد در حیطهی ادبیات کودک و نوجوان درنگ نکرد، شعرهای درخشان و ماندگاری از خود برجای گذاشت و برندهی تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر کودک و نوجوان 20 سال انقلاب) شد. همچنین در سال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را -جایزه ویژه نیما یوشیج- دریافت کند.
به طور کلی، زندگی شعری قیصر امین پور را می توان به دو دورهی قبل از نیمهی دههی شصت و بعد از آن تقسیم کرد که زبان شعری خاص وی در این دوران شکل میگیرد و به ثبات میرسد.
«آینههاى ناگهان» بازتابی از آغاز تحول کیفى و کمى در قلم امینپور است. دفتری که با اشعاری با ساختار نو عرضه شد و نشان از تصمیم شاعر برای در انداختن طرحی نو در زمینهی شعر داشت. «آینههاى ناگهان» را میتوان آغاز حرکت رو به جلوی امینپور در خلق ساختار و مفاهیم تازهی شعری دانست. حرکتی که هیچگاه - حتی تا لحظهی فوت شاعر- متوقف نشد. با انتشار «آینههای ناگهان»، قیصر امین پور یکباره به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشروی نسل دوم -نسل انقلاب- به رسمیت شناخته شد:
سراپا اگر زرد وپژمردهایم
ولى دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود ما دیدهایم
اگر خون دل بود ما خوردهایم
اگر دل دلیل است آوردهایم
اگر داغ شرط است ما بردهایم
اگر دشنهی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سری سربهزیر
از این دست عمری به سر بردهایم
به این ترتیب علاوه بر سازمان تبلیغات اسلامی و حوزهی هنری، سایر ناشران معتبر بخش خصوصى نیز علاقهی خود را به چاپ اشعار امینپور نشان دادند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزیدهی اشعار او را در کنار گزیدهی اشعار شاعران بزرگی چون شاملو، فروغ، نیما و... در سال 78 منتشر کرد.
در این مقال قصد ندارم به نقد آثار قیصر امینپور بپردازم نخست به این دلیل مبرهن که به قول عزیزی، آنکه قلم به وصف شان و عظمت بزرگی میفرساید خوبست که به قدر ذرهای از آن عظمت را داشتهباشد که من ِ شاگرد، ندارم و دیگر به دلیل آنکه نقد و بررسی آثار ماندگار قیصر امینپور، مثنوی را هفتاد من نشاید و از مجال من در این صفحه فراتر است. اینست که تنها به ذکر چند نکته بسنده میکنم و میگذرم.
«آینههای ناگهان» در سال 1372، برای اول بار منتشر شد. اگر به تاریخ سرودهها در اول دو دفتر ِ این مجموعه نگاه کنیم، سرودههای سالهای71-1364 قیصر را در برمیگیرد. پر معلوم است که شاعر صبر ِ تمامی کرده برای رسیدن به پختگی زبانی و به منصهی ظهور رساندن مجموعه ... و این چنین است که در هر شعر نه فقط از سادهترین و بدیهیترین تصاویر و واژگان، زیباترین مفاهیم را استخراج میکند که پیام خود را بیهیچ پیچیدگی و تشویش به مخاطب میرساند:
فرقی نمیکند
امروز هم
ما هرچه بودهایم همانیم
ما باز میتوانیم
هرروز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم...
و یا:
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
«گلها همه آفتابگردانند» کتاب دیگر امینپور است که محبوبیت و شهرت او را بیش از پیش افزایش داد. این کتاب در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد و پس از آن چندین بار تجدید چاپ شد:
حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
هرقدر در «آینههای ناگهان» زبان شاعر برای مخاطب تازگی دارد، در کتاب دوم، خوانندهی آشنا با زبان شاعر ِ محبوبش به دنبال خواندن حرفهای تازه از دردهای کهنه است و قیصر امینپور خود این را بهتر از هر کسی میداند:
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت
گفتیم : باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را !
گفتیم : باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را !
و یا:
گفت: احوالت چه طور است؟
گفتمش: عالی ست
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
در همین کتاب است که او به کشف و شهودهای تازه میرسد و پنجرهای تازه را رو به تماشای مخاطب میگشاید:
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود!
و در همین کتاب است که قیصر موضع خود را در برابر عشق مشخص میکند هرچند که ناگفته نیز او برای ما شاعر ِ عاشقانهها است:
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
که میشود!
و در برابر شعر:
خدا روستا را
بشر شهر را...
ولی شاعران
آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند
امینپور، در سال 1382 به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد. او که به دلیل تصادف رانندگی در سال 1378 کمکم از کارهای مطبوعاتی کناره گرفتهبود، با شدت یافتن بیماری دچار نارسایی هر دو کلیه شد به طوری که کار وی به جراحیهای متعدد کشید و بعد از پیوند ناموفق کلیه برای معالجه به خارج از ایران هم اعزام شد.
«دستور زبان عشق» آخرین کتاب دکتر قیصر امینپور است که در دوران اوجگیری بیماری منتشر شد. پیش از آن، «شعر و کودکی» نیز که دربارهی پیوند شعر و کودکی و روانشناسی شعر و مقایسهی خلاقیتهای شاعرانه و زیباییهای شعری با نظریههای روان شناسی رشد کودک است، با استفاده از نمونههایی از شعر فارسی، از وی در دوران بیماری به چاپ رسیده بود. «دستور زبان عشق» گام بلند دیگری بود در جهت حرکت همیشه رو به جلوی دکتر قیصر امینپور در حیطهی ادبیات:
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
ای کاش این زبان گویای عشق، به دستور مرگ خاموش نمیشد.
قیصر امین پور در تاریخ هفتم آبانماه 1386 در اثر شدتیافتن بیماری، در بیمارستان دی تهران درگذشت و دوستان ِ دلسوخته و دل ِ سوختهی مریدان را در سوگ خویش سیاهپوش کرد.
او رفت تا ما برای همیشه به یاد داشتهباشیم شاعری را که آغاز نامش، تمامیت عشق بود: شاعر ِ خلاصهی همهی خوبیها...
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را
جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد
اگر آسمان سفرهی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور
از دور
یکبار دیگر ببینم
................................................
(از دفتر گلها همه آفتابگردانند)
روحش شاد و یادش گرامی.
منابع: خبرگزاری آفتاب
نشریهی دانشنامهی رشد
زندگینامهی دکتر قیصر امینپور در ویکیپدیا





