تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت

مرد اردیبهشت

> بیایید به صدای هم احترام بگذاریم !

 

به نام خدایی که داننده ی رازها و نیازهاست

سلام بر دوستان عزیز و ارجمند

سلام بر شما که با خدایتان انسی دارید شگفت و به همین راحتی دین و ایمانتان را به دنیا و دوستدارانش نمی بخشید .

   پیش از هر چیز از تأخیر های گاه و بی گاهم عذرخواهم و از اینکه نمی توانم به وعده ی خویش صادق و ثابت باشم بسیار شرمنده ام .

 عزیزان !

    از دو سه پست پیشین که به نوعی انتقادی داشتم بر برخی رفتارهای عجولانه و حرکت های نه چندان زیبای گروه طرفداران جناب موسوی ، متأسفانه بارها و بارها پیام هایی زشت و توهین آمیز از جانب برخی از اهالی وب نصیب این جانب شد . نوشته هایی که به دور از هرگونه نزاکت و ادبی نوشته شده و نثار این مسافر در راه شد .

   به همین دلیل نکاتی چند را برای این دوستان و برای همه ی آنان که به ذهنشان کج فهمی رسوخ کرده است ، می نویسم تا شاید ذهن ها روشنی را در آغوش گیرند و جامه ی بد بینی از جانشانشان  افکنده شود .

    1  – من یک صدا در میان همه ی صداها هستم ، اگر مغرور نباشیم باید این اجازه را به دیگران هم بدهیم تا صدایشان هم به گوش رسد . اگر شما می خواهید صدایتان را به گوش ها برسانید ، پس به من هم حق انتشار صدایم را بدهید .

  ۲ – من نظرات خاص خودم را دارم و اگر قرار بود که تنها نظر دیگران را گوش دهم ، به هیچ وجه این وب را نمی ساختم .

  3 – سعی نمی کنم نظرات خویش را نظراتی حتمی و ابدی بدانم . بی شک ممکن است برخی حرف ها گفته شود اما با صحبت دوستی آن نظر دیگرگون شود . ( البته دیگران هم باید بدانند که نظراتشان وحی مُنزل نیست ! )

   4 – همچنان که پیش تر گفته ام به هیچ وجه بسیاری از کارکردهای جناب احمدی نژاد را تأیید نمی کنم اما باید دانست که او رئیس جمهور ایران است و باید او را حرمت گذاشت . ( البته هستند افرادی که به هیچ وجه رأی دور اول و دور دوم ریاست جمهوری او را باور و تأیید نمی کنند و از این بدتر او را آدم هم به حساب نمی آورند تا چه رسد به رئیس جمهور ! و این از زشتی نادر ما ایرانی هاست )

   5  – پیش از انتخابات بر این باور بودم که جناب موسوی بهترین گزینه برای ریاست جمهوری است اما وقتی بداخلاقی ها و افراط گری های ( به گمان من ) برخی از دوستان جناب موسوی را دیدم ، دلم شکست و باز به زغم خود پنداشتم که موسوی ، موسوی سال های پیش نیست و حرکاتش به گونه ای است که لااقل من توان پذیرشش را نداشتم . اما . . .

   6 -  دو حسرت را در تاریخ 30 ساله ی جمهوری اسلامی ایران بر دل نهفته دارم . نخست حسرت برای 8 سال از دوران طلایی جناب خاتمی است که تنه اش را دوستان نااهل و دشمنان بدخواهش  بی برگ و بار در چاه تفرعن و تعصب به دستان مرگ سپردند . . .

دوم همین انتخاباتی است که پشت سر گذاشتیم و به رغم آنکه می توانست بهترین نتیجه ها برای کشورم به بار آید اما . . .

 7 – موسوی را برای گذشته اش دوست داشته و دوست دارم اما  . . .

  8 – اما ای کاش به گونه ای می شد که جناب موسوی رییس جمهور باشد نه جناب احمدی نژاد اما . . .

   9 – آی امّا ها ! من صدایتان می زنم اما نمی دانم به گوشتان می رسد یا نه ؟! کاش صدایم را می شنیدید . . . !

   10 – من هم یک صدا هستم میان این همه صداهای ناهمگون و همگون  !

   پدر خدا بیامرزم همیشه می گفتم : پسرم ! من ممکن است با کسی خوب نباشم اما هنگامی که کسی وارد خانه ی من شد دلخوری ها برای من ارزشی نخواهد داشت و همه ی دلخوری ها را به باد می سپارم . . . !

    و حال شما عزیز خواننده ای که به اینجا می آیید و به کلبه نوشته هایم سر می زنید ، چه برایم نظرات خوب بنویسی چه بد ؛ برایم چندان فرقی نمی کند . من تنها می دانم که هرکسی به کلبه ام پا بگذارد دوست من است و احترامش بر من واجب !

پس دوست من  !

بیایید به دور از همه ی سیاست بازی های احمقانه ، دوستیمان را تکثیر کنیم ، تنها همین !

ما با دوستی هایمان می توانیم سیاست بازان احمق را به سمت کوچه های دوستی و ومهربانی جهت دهیم حال چه راستش باشد چه چپش !

 

***** 

 

شهاب الدین رهنما

رودسر

20 / 8 / 1388

 

+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> من ، قزوه ، شعری از مقام معظم رهبری و خاطره ی قزوه از مقام معظم رهبری
 

۱ ) سلام جناب قزوه

سال ها ست که شما را می شناسم ، و بارها در مورد شما حرف های گوناگون زده ام ، اما هیچ وقت اینقدر حرفتان در دل من ننشسته بود !

بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند . از زبان حافظ خطاب به رهبر عزیزم می گویم  :

 برغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره ی تو حجت موجه ی ماست

ما رهبرمان را دوست داریم هرچه بادا باد

*****

 

همه ی مطالب زیر از وبلاگ جناب قزوه است :

 

۲)  ما را تو می شناسی 

 
شعري از مقام معظم رهبري با عنوان مناجات ناشنوايان، امروز براي اولين بار در مراسم روز جهاني ناشنوايان قرائت شد.


ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي
 
...................................................
۳ ) حاشیه ای و خاطره ای
 
هجده سال است که در مراسم دیدار شاعران با  رهبر انقلاب حضور دارم. از زمانی که استاد اوستا زنده بود و خیلی های دیگر زنده بودند. در این همه سال بسیاری شعر از زبان شاعران جوان و گاه حتی پسشکسوت می شنیدم که در برخی مصرع ها کاستی هایی داشت و با خود می گفتم ای کاش این تکه از شعرش را عوض می کرد و درست همان وقت یا بعد از شنیدن شعر آن کاستی ها را از زبان رهبری می شنیدیم و این نکته یابی ایشان و نقدشان بر شعر این و آن مخصوص این سالها نبوده که حتی یک بار از زبان شاعر بزرگ خراسان روانشاد استاد کمال - که استاد شفیعی کدکنی نیز او را استاد خود می داند- شنیده شد که می گفت شعری که هیچ کس نتواند از آن عیب بگیرد آقای خامنه ای می تواند عیب بگیرد. و شاعر بزرگ و آزاده ای چون روانشاد ذبیح الله صاحبکار که اسوه انسانیت و مهربانی بود در کتابی که با دستخط خودش به من هدیه داد در جایی از کتاب ایشان را  (صائب دیگر) خطاب می کنند که نشانگر مقام و منزلت ادبی ایشان است. در این هجده سال که از این دیدارها گذشته نه من مدحی برای ایشان گفته ام و نه ایشان از مدح این و آن خوشش آمده و نه صله ای به کسی داده و نه کسی از او جز همان چفیه ساده  صله ای خواسته است. تنها همان چای و غذای ساده بوده است و همان تهمت هایی که بگذارند بزنند. چند بار هم در شعرخوانی ها نکاتی را به من گفته اند که بعد از سال ها فکر می کنم نکات درست و راهگشایی بوده است. به هر تقدیر ای کاش همه مسئولان ما اینقدر ذوق داشتند . در آخر به نقل از دوست بسیار عزیزم مرتضی امیری اسفندقه نقل قولی از استاد دکتر شفیعی کدکنی را - که هر کجا هستند خدا حفظ شان کناد-  برایتان بازمی گویم که این آزاده مرد در منزل شان و در جمعی بسیار خصوصی به مرتضی گفته بود که اگر همه ذوق مسئولان را در دیگی بجوشانند و ملاقه ای کنند آن ذوق فلانی خواهد شد. چیزی به این مضمون. این را گفتم تا در روزگاری که کژان و ناجوانمردان از راستی ها عیب می گیرند شهادت نامه کوچکی نوشته باشم که به این همه ذوق و قریحه افتخار می کنم و افتخار می کنم که ملتی نجیب و رهبری نجیب تر داریم که ادب را می شناسد و ادیبان را قدر می نهد . ای کاش برخی گوش ها سخنانش را دست کم به اندازه این طفلان معصوم می شنیدند .
+هبوط انديشه پنجشنبه نهم مهر 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> آقای کدیور ! علی تنها نیست ، شما تنهایید !

 

 

 «از دوستان عزیزی که مطلب را می خوانند خواهشمندم مطلب را درست و تا آخر بخوانند و یک طرفه به قاضی نروند .»

 

 

به نام او که بهترین آرامش دهنده ی دل های خسته است

سلام دوستان

 

جناب  « محسن کدیور »  در سایت « روز »  مقاله ای دارد تحت عنوان  « علی تنها است » .

وقتی این مقاله را خواندم به شدت دلم گرفت و از کور دلی یا بهتر بگویم از خود را به کور دلی زدن این عزیز و افرادی مثل او  مجبور شدم تا دیگر بار سفره ی دل را بگشایم .

 

***

جناب کدیور ، سلام                         

 

     درست است که کشور در دردهایی شدید غوطه ور است ؛ درست است که  در کشور بی عدالتی است ؛ درست است که در کشور انسان هایی یافت می شوند که حتی به نان شب خویش هم محتاجند ؛  . . . اما همه ی این ها بر می گردد به برخوردهای منافقانه ی خیلی ها ازجمله شما و دوستانتان !

  راستی چرا علی تنهاست ؟!

   چرا نمی خواهیم بفهمیم که تنهایی علی را سببی جز افکار غلط شما و دوستان شما و گروهی از خشک مقدسان چسبیده به قدرت نیست ؟  

   آقای کدیور !

   مگر دوم خرداد برای این به وجود نیامد که مردم برای نان خویش دست به سمت نااهلان دراز نکنند ؟!

   مگر دوم خرداد برای این به وجود نیامد که مردم سرزمینم آسایش را با جان و دل خویش لمس کنند ؟ !

    شما چه فکر می کنید ؟!

   فکر می کنید مردم عاشق چشم و ابروی جناب خاتمی بودند که به ایشان رای دادند ؟!

    نه عزیز !

     مردم درپی یک ناجی بودند تا آنها را نجات دهد . اما در مقابل دوستانتان چه بلایی بر سر دوم خرداد و مردم این سرزمینم آوردند ؟!

    لطفا خودتان را به نفهمی نزنید ؛ من هم خودم را به نفهمی نمی زنم و می دانم که چه قدر مشکل برای دولت دوم خرداد به وجود آوردند و می دانم که چه هیاهوها که ایجاد نشد . اما خود شما هم می دانید که اگر درد مردم تنها بازی های سیاسی فراهم آمده از دولت دوم خرداد بود که مردم به جان دوستشان می داشتند و در ادامه ی راه همراهشان می شد ند .

    اما به یقین درد مردم تنها آزادی بیان و انتشار عقیده نبود ! درد مردم تنها این نبود که صبح که بلند می شوند اول ببینند که فلان روزنامه در پی مسائل به وجود آمده در مملکت چه نوشته است ! . . .

    آری درد گروهی از مردم آنچیزی بود که بیان شد ،  اما به راستی چند درصد از مردم شامل حال این تفکر می شدند ؟! به راستی چند درصد ؟!  

.

.

.

      و اینک که مردم بعد از نا امید شدن از خاتمی و گروهش به احمدی نژاد روی آورده اند شما دوست ندارید که ایشان برنده ی بازی ای شود که تنها به نفع مردم است . اگر احمدی نژاد در کارهایش پیروز شود دیگر حنای حضراتی مثل شما در نگاه مردم بی رنگ خواهد شد و این همان چیزی است که شما از آن می ترسید .

    جناب کدیور !

    من هم انتقادهایی به جا و ناگزیر از جناب احمدی نژاد دارم ، اما این دلیل نمی شود که حسن های این حضرت را نبینم و ساده از کنارشان بگذرم ! . . .

***

   آری !

   این روزها علی تنهاست . علی دنبال یارانی است که همراهش باشند ، او را بفهمند ، حرفهایش را درک کنند و با او همراه شوند !

   علی تنهاست چرا که بسیاری از زعمای قوم تنها در پی ثروتهای بادآورده ای هستند که دنیایشان را طلایی کنند !

   علی تنهاست چرا که باندهای قدرت تشکیل شده بعد از رحلت امام نمی خواهند علی آنچه را که به صلاح مردم است ، به اجرا درآورد !

   علی تنهاست چرا که عده ای دیگر از همین زعمای قوم چنان به قدرت چسبیده اند که انگار اگر روزی آن را گروهی دیگر از دستشان برباید ، آنان نیز هویتشان را از دست خواهند داد !

  علی تنهاست چرا که شما نمی خواهید بفهمید همین انتخاباتی که برگزار شد بزرگترین رفراندم سی ساله ی   این نظام است و شما چون نفع خویش را در آن نمی بینید ، چشم بسته با آن مخالفت می کنید و این نخواستن شما و دوستانتان سبب دردهایی شد که علی را به شدت رنجاند ، و بسیاری از مردم را در اندوهی ناگزیز گرفتار کرد !

 

 آری

  علی تنهاست چرا که دوستان چندین ساله ی علی بنای آن گذاشتند که دیگر علی نباشد تنها بجرم آنکه از کسی حمایت می کرد که در پی درد مردم بود !

  جناب کدیور !

   در شرایطی اینچنینی که دوستانتان هم شما را تنها می گذارند ، چگونه می توان احساس تنهایی نکرد ؟! آری !

 شما خون به دل علی کردید . . .

  

   اما  حقیقت چیز دیگری است آقا ؟!

   علی تا خدا را دارد تنها نیست !

   علی تا مالک را دارد ، تنها نیست !

   علی تا سربازانی دارد که تنها برای خدا و رضایت او تنفس می کنند ، تنها نیست !

    علی تا در پی انتشار عطر خوش عدالت در جان و دل مردم ستمدیده ای است که فاصله شان به مدد دوستان شما با اغنیا بسیار زیاد شده است ، هیچ وقت تنها نیست !

    علی تا خود را وصل قدرت نکرده و آبروی خویش را صرف آسایش مردمی می کند که رنج دیده ی دست های زالو صفتان است ، تنها نیست !

    آری !

    علی تنها نیست !

    تنها شما هستید که دینتان را به دنیا فروخته اید و در دامن شیطان به رقصی آتشین ، به خیال خوابی خوش ، به انتظار نشسته اید  !

 

    آری !

     علی تنها نیست ، تنها شمایید !

 

*****

 

شهاب الدین رهنما

13 مرداد 1388

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پ .ن . ۱ :

لازم به ذکر است که نویسنده ی نوشتار بالا برای همه ی ارزش های علمی جناب کدیور احترام قائل است ، هر چند با دیدگاه های سیاسی ایشان همراه و هم جهت نیست !

 

پ. ن . ۲:


من هیچ وقت دین و ایمانم را به پای اینان نمی ریزم .اما انصاف هم خوب چیزی است .

  من با احمدی نژاد مخالف بوده و هستم اما خواهش می کنم حوادث پیش و پس از انتخابات را خوب مرور کنید و مثل خیلی ها یک طرفه به قاضی نروید .
من هم می دانم که چه گندهایی زده شده است اما بی شک همین گندها در گذشته نیز بوده است و امروز کسانی که آن گندها را زده اند داعیه ی گند زدایی دارند که این بسیار نوبر است عزیز !

 

پ.ن . ۳ :

به دوست عزیزی که خود را شماره ی ۱ معرفی کرده اند :

دوست عزیز ای کاش خود را درست معرفی می کردید یا حداقل نشانی از خود می گذاشتید .

بی شک آن زمانی که من با چشم خودم دیدم که چه بلایی بر سر پدرمرحومم در همان سال های اول انقلاب آمد یا شما هنوز نفس نمی کشیدید یا مثل خیلی ها سکوت را بر هرچیزی ترجیح می دادید .

اما این نکته هیچ چیزی را تغییر نمی دهد ، من این نظام را قبول دارم و حتما شما هم ؛ اما بی شک می دانید که وقتی کار به تخریب و بی انصافی کشیده شد آن وقت دیگر نباید از منافع شخصی سخن گفت ، بلکه باید دید که دیگران همانند برادرت چه کرده اند که اینگونه شده است !

راستی مگر برادرت قبل ار 22 خرداد در مملک نبود ؟! اگر بود پس چرا در آن زمان دستگیر و زندانی نشد ؟!

 

بیایید کمی نگاهمان را باز کنیم و بدانیم که مشکل نه از احمدی نژاد است نه از موسوی ؛ بلکه مشکل از فرهنگ غلطی است که در ما ریشه دوانده و  بر اساس آن همیشه آن چیزی را می خواهیم که به نفع ماست نه نفع دیگران !

بدرود

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستان عزیز :

 به جهت طولانی نشدن پست ،

باقی جواب ها را در بخش نظرات نوشته ام .

 

+هبوط انديشه سه شنبه سیزدهم مرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> شبیه دلقک ها

 

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

سلام دوستان همدل

 

     شاید خیلی از دوستان خواسته باشند تا من هم در باره ی انتخابات حرفی و سخنی را بر زبان رانم ، اما ، اما به حقیقت وقتی این همه جوّ مسموم و این همه بی انصافی را در حلقوم کسانی می بینم که تنها در پی خواسته های نفسانی خویش اند و تنها برای مطامع دنیای خویش اخلاق و مروت را قی کرده و بی هراس از آخرت ورّاجی می کنند ، بیزار می شوم از هر چه انتخابات !

     به راستی وقتی که هدف از انتخابات تنها تخریب یکدیگر و له کردن یاس های اخلاق برای چنگ زدن به خواسته های نفسانی باشد ، باید واژه ی انتخابات را بوسید و تنها در فرهنگ ها از آن یادی کرد .

     بگذریم که عفونت ناشی از این انتخابات فریب ، کم کم دارد خفه ام می کند . بگذریم . . .

@@@@@

بادها را بگو به پا خیزند

محشر واپسین انسان هاست

روزگار بلوغ بد عهدی

روزگار هبوط وجدان هاست

             ***

این چه حرفی است ؟ . . .

               من نمی دانم

حرف تلخی که بر زبان من است

گوش کن عابر تخیل من

حرف تلخم ، نشان ،

                نشان من است !

            ***

زخم می بارد از هوا و زمین

بر پَرِ این نگاه بارانی

آه ! باور کن ای مسافر من

داغ این باغ رو به ویرانی !

              ***

سوز با رقص می رسد از راه

لحظه هایی که کوچه ها خوابند

عشق فریاد می کند در من

آسمان ها چرا ،

              چرا خوابند ؟!

            ***

کی شود آسمان به پا خیزد ؟!

نعره ای در دل زمین ریزد ؟!

تا به پا خیزد این عروسک بهت

تا به پا خیزد این ،

                       به پا خیزد .

            ***

آه ! عابر نگاه کن اینجا

فصل ها بی نصیب فردایند

زخم ها گرم گرم می شکفند ،

زخم ها ، شاعران اینجایند !

                ***

فصل درد است ، فصل بیداری

کاش من هم به خواب می رفتم

کاش من هم شبیه دلقک ها

چهره ام را ، نقاب می بستم !

*****

زندگیتان سبز و لحظه هایتان آبی باد

شهاب الدین رهنما

3 / 3 / 1388

 

----------------------------------------------------

دوست عزیزی به نام « فقیر » در پی خواندن شعر

 < شبیه دلقک ها >

 شعر زیر را برایم نوشته اند که خواندنش لطفی دیگر دارد .

 

با سلام اي رفيق شاعر من
شعرهايت چه قدر ، زيبا بود
خسته بودم از اين سكوت خودم
حرف تو صحبت دل ما بود


در زمان سياهي دلها
رنگ شعرت چه قدر آبي بود
حرفهايت درست مثل دلت
روشن و خوب و آفتابي بود


ترسم اما سياهي شبها
ببرد اين طلوع آبي را
غول شب با فريب خود بخورد
اين سحرگاه آفتابي را


واقعيت هميشه صادق نيست
ظاهر قصه هيچ دردي نيست
خنده افتاده روي لب اما
پشت اين چهره ، قصه ي تلخيست


جاي گلهاي عشق و زيبايي
گل به گل خار كينه مي رويد
جاي پروانه هاي رنگارنگ
مار در باغ سينه مي رويد


در دل زرد خويشتن اين بار
پير ِ پاييز نقشه ها دارد
بر گلوگاه تشنه ي جنگل
جاي باران عذاب ميبارد


پير پاييز مي رسد از راه
"مرد ارديبهشت" كاري كن
از حقيقت بيار دريايي
باغ ما را تو آبياري كن


از سراب دروغ سيرابيم
باغ ما تشنه ي صداقت تست
همچو منصور با صراحت باش
واقعيت همان حقيقت تست


شهر پر از هواي شيطان است
من از اين شهر درد مي ترسم
نيست خورشيد عالم افروزي
از شب تار و سرد مي ترسم


ما در اين روزگار تنهاييم
پس بيا تا كنار هم باشيم
شعله اي از اميد افروزيم
در شب سرد يار هم باشيم


آري آري تو راست مي گويي
"فصل درد است ، فصل بیداری"
در چنين شب به قول "سيد" ما
"واجب ِعيني" است هشياري



شب بلند است و آسمان بيدار
من كنار قلندران بيدار ...

*****

ممنونم از لطف جناب فقیر

 

+هبوط انديشه یکشنبه سوم خرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد فریاد

 

 

به نام او که سرزنده ترین است

دوستان همدل سلام

1 )   تقدیم به آیه ای که رسم سرودن را در نهادم به امانت سپرد :

 

من با تو در این کویر آباد شدم

لبخند شدم ، پرنده ای شاد شدم

یک حرف نداشتم برای خواندن

با حوصله ی تو مرد فریاد شدم

 

 

**** 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مطالبات فرهنگیان پرداخت شده است !!!

 

به نام خداوند جان و خرد

دوستان عزیز سلام

و خسته نباشید

 

در این فرصت آسمانی دو مطلب برایتان نوشته ام به امید آنکه پذیرایش شوید .

 

*****

 1 ) مطالبات فرهنگیان پرداخت شده است :  

امروز در سایت وزارت آموزش و پرورش خبری را دیدم و خواندم که بسیار برای من و همه ی فرهنگیان جالب و شنیدنی بود .

خبر از این قرار است که روسای همه ی سازمان های آموزش پرورش اعلام کرده اند که « مطالبات همه ی فرهنگیان پرداخت شده است » ، و این در حالی است که بسیاری از مطالبات هنوز پرداخت نشده است .

متن اصلی خبر این است :

 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> حاتمی‏کیا: هیچ‌وقت کسی را تحقیر نکرده‌ام

 

   از جریان نقد انتظار می‌رفت وقت بگذارد و تحلیل كند و نسبتی بین مخاطب و فیلمساز ایجاد كند. اما متاسفانه چنین اتفاقی نیفتاد. فرضا وقتی سریال « حلقه سبز » را تحلیل می‌كنند، به سادگی طومار آن‌ را می‌بندند؛ طومار چیزی را می‌بندند كه من سه سال عمرم را پای آن گذاشته‌ام و می‌توانم بگویم كه چه مراحلی را از سر گذرانده‌ام. مسیر، كوتاه نبوده كه به زبان تازه‌ای در كار برسم.

   ابراهيم حاتمي‌کيا در تازه‌ترين فيلمش، دعوت، همه را غافلگير کرده است. نه داستان فيلم شبيه آثار قبلي اوست و نه ساختار و روايت، شباهتي به فيلم‌هاي قبلي حاتمي‌کيا دارد. ظاهرا کسي انتظار نداشته اين کارگردان سينماي ايران فيلمي غير جنگي و با قصه‌اي درباره زنان و سقط جنين بسازد. همه اين‌ موضوع‌ها باعث شده که فيلم، واکنش‌هاي متفاوتي در ميان مردم و منتقدان به وجود بياورد. گروهي سخت به فيلم تاخته‌اند و گروهي هم آن را تجربه‌اي موفق دانسته‌اند. همه اين اتفاقات باعث شده ابراهيم ‌حاتمي‌کيا، در همان ابتداي گفت‌و‌گو بگويد: «بعضي‌ها نسبت به من کينه دارند.» گفت‌و‌گوي مفصل کارگزاران با بحث درباره همين اختلاف نظرها و سوتفاهم‌ها آغاز شد.

 

 

 

• در اين چند هفته‌اي كه از اكران فيلم «دعوت» گذشته، نقدهايي را كه درباره فيلم نوشته شده خوانده‌ايد؟


ابراهيم حاتمي‌كيا: صادقانه بگويم؛ از لحاظ روحي احساس مي‌كنم نبايد نقدها را بخوانم، ولي هر روز اين عهد را مي‌بندم و بعدازظهر آن را مي‌شكنم. روزنامه كاغذي را معمولا نگاه نمي‌كنم، اما عصرها مي‌نشينم و سايت‌ها را چك مي‌كنم. خب، به‌نوعي دارم تاثير اين نقدها را مي‌گيرم. اما بايد تا حدي از آنها فاصله بگيرم، چون احساس تناقض مي‌كنم. وقتي آنها را مي‌خوانم، سخت كلافه مي‌شوم و احساس مي‌كنم كاريكاتور منتقدي را در ذهنم مي‌بينم كه دارم او را به داخل سينما مي‌كشم و ازش مي‌خواهم فيلم را ببيند. از دست عده‌اي دلخور مي‌شوم و فكر مي‌كنم اگر گروهي پرده‌دري مي‌كنند، من هم بايد همان كار را بكنم. مدام تلاطم‌هاي انساني به سراغم مي‌آيد و اذيتم مي‌كند. در اين مدت، فقط در يك‌جا آرامش پيدا كرده‌ام و آن يك‌جا هم سالن‌هاي سينماست... از اين حقيقت كه تماشاگراني وجود دارند و فيلم را مي‌بينند واقعا انرژي مي‌گيرم و آرام مي‌شوم و به خانه بر‌مي‌گردم.


     • اين اتفاق از چه زماني افتاد؟ يعني از كي هر روز با خودتان عهد بستيد كه نقدها را نخوانيد، اما دوباره سراغ آنها رفتيد؟ چون زماني فيلمساز محبوب و در واقع، دردانه منتقدان بوديد و خيلي دوست‌تان داشتند...

 

حاتمي‌كيا: نمي‌دانم... از جريان نقد انتظار مي‌رفت وقت بگذارد و تحليل كند و نسبتي بين مخاطب و فيلمساز ايجاد كند. اما متاسفانه چنين اتفاقي نيفتاد. فرضا وقتي سريال «حلقه سبز» را تحليل مي‌كنند، به سادگي طومار آن‌ را مي‌بندند؛ طومار چيزي را مي‌بندند كه من سه سال عمرم را پاي آن گذاشته‌ام و مي‌توانم بگويم كه چه مراحلي را از سر گذرانده‌ام. مسير، كوتاه نبوده كه به زبان تازه‌اي در كار برسم. دليل اينكه به زبان ساده‌اي نرسيدم، اين بود كه منتقدان اصلا موضوع و ساختار كار را تحليل نكردند. من فيلمسازي نبودم و نيستم كه مثل سريال‌سازهاي ماه رمضان، چهار روز قبل از ماه، كار را شروع كنم و بعد هم در زمان پخش همچنان كار كنم. من پاي اين سريال‌ها عمرم را گذاشته‌ام. متاسفانه هيچ‌كس نيامد تحليل كند كه چه اهدافي در ذهنم بوده است. به‌راحتي يك برچسب «ناموفق» و «ناكام» به آن ‌چسباندند؛ مثل زمان فيلم «به نام پدر». خب، اين‌را مي‌فهمم كه بخشي از اين كارها، بازي با كلمات است. امروز داشتم نقدي از «امير قادري» را مي‌خواندم كه پر از نيش و نوش بود. نمي‌دانم عذاب وجدان گرفته كه اين را چاپ كرده، يا نه. اگر صدق باشد كه بايد بگويم عذاب وجدان گرفته. اگر هم نباشد، ديگر وقتي مي‌خواهي بگويي فيلم بد است، خب بگو. مردم هم كه دارند مي‌روند فيلم را مي‌بينند. اينها چيز تازه‌اي نيست و نيش و نوش را من هميشه داشته‌ام. شما زمان «آژانس شيشه‌اي» را يادتان نرود. آن وقت‌ها هم همين حرف‌ها بود.


   • شايد، اما زمان «از كرخه تا راين» را هم فراموش نكنيم كه تقريبا همه روي فيلم اجماع داشتند. خيلي‌ها با ديدن اين فيلم به «ابراهيم حاتمي‌كيا» تبريك گفتند كه وارد فاز جديدي شده و سينماي جنگ را چند پله بالا برده و ماجرا را به حاشيه جنگ كشانده است. اما بعد از آن‌چه اتفاقي افتاد كه بين منتقدهاي سينما و شما فاصله افتاد و ديگر هيچ‌طرفي به ديگري روي خوش نشان نداد؟ ظاهرا اينكه علاقه‌اي به گفت‌وگو نشان نمي‌دهيد، سوءتفاهمي را شكل داد...


حاتمي‌كيا: نه، سوءتفاهمي در كار نبود. من معتقدم جريان نقد قدري منحرف شده است. همين فيلم «از كرخه تا راين» را نگاه كنيد. سال 72 بود كه آقاي «هوشنگ گلمكاني»، «عباس ياري» و «مسعود مهرابي» آمدند تا فيلم را ببينند. قرار بود عكس روي جلد مجله «فيلم اينترنشنال»، فيلم «از كرخه تا راين» باشد. هيچ‌كس هم فيلم را نديده بود و من هم نمي‌دانستم چه اتفاقي مي‌افتد. عين آدم‌هايي كه بال‌بال مي‌زنند، جلوي در اتاقي كه داشتند فيلم را مي‌ديدند، مي‌چرخيدم و مي‌خواستم بفهمم درباره فيلم چه مي‌گويند. دلم هم نمي‌خواست درباره فيلم از آنها سوال كنم، چون فكر مي‌كردم همين سوال‌پرسيدن مرا در جايگاه ضعف قرار مي‌دهد. اما يك‌دفعه ديدم آنها دارند مي‌روند و توجهي هم ندارند. رفتم جلويشان كه من را ببينند. آقاي مهرابي وقتي مرا ديد گفت «آن صحنه‌هاي جنگي‌اي كه در فيلم هست، مستند بود؟» گفتم «نه، آنها را ساخته‌ام». گفت «خوب ساخته‌اي» و بعد از اتاق خارج شدند و رفتند. آن روز فكر كردم كه شكست خورده‌ام. حتي يادم مي‌آيد قرار بود بروم دنبال يكي از آشنايانم كه داشت از تبريز به تهران مي‌آمد، اما من از هم پاشيده بودم. پيش خودم مي‌گفتم «خدايا، اينها كه سردمداران مطبوعات سينمايي‌اند، اگر اين‌طور بگويند، من ديگر چه كاري مي‌توانم انجام دهم؟» همان شب، فيلم براي اولين‌بار در سينما «شهر قصه» براي منتقدان در جشنواره فيلم فجر اكران ‌شد و من سوار موتور، دور ميداني در آن اطراف مي‌چرخيدم. دودل بودم كه داخل سينما بروم يا نه. مدام مي‌گفتم اگر داخل سينما بروم آبرويم مي‌رود. بالاخره طاقت نياوردم و اواخر فيلم رفتم داخل. فيلم كه تمام شد ديدم خيلي‌ها آمدند بيرون و آنها كه مرا مي‌شناختند، بغلم كردند و تبريك گفتند. همان‌جا آقاي «مسعود فراستي» را هم ديدم. آقاي «فراستي» داشت به‌سرعت از پله‌ها بالا مي‌رفت و بعدا فهميدم رفته و به «سيد مرتضي آويني» گفته كه «آويني! اينها فيلم را پسنديده‌اند.» خب، «سيد مرتضي آويني» فيلم را دوست نداشت. چيز ديگري را دوست داشت كه در نوشته‌اش راجع به فيلم، به آن اشاره كرده است. من اين تناقض‌ها و اين نيش ‌و ‌نوش‌ها را از قديم داشته‌ام.


   • اما آقاي «فراستي» كه مقاله بلندي به‌نام «داغ غربت» نوشت و با ارجاع به داستان هابيل و قابيل از فيلم دفاع كرد و گفت فيلم راست و موثري‌ است و بدون شعار پيامش را منتقل مي‌كند و اصلا كتاب «از كرخه تا راين» را هم آقاي «فراستي» منتشر كرد...


حاتمي‌كيا: آقاي «فراستي» بعد از همين فيلم بود كه گفت من از مسير خارج شده‌ام. ايشان اعتقاد دارد كه فيلم « از كرخه تا راين» يك انحراف بود و من بايد راه «مهاجر» را ادامه مي‌دادم. بايد اين نظرها را بخوانيد تا بفهميد چه مي‌گويم. اوج اين ماجراها هم فيلم «آژانس شيشه‌اي» بود. هر كسي يك‌جوري در برابر آن ايستاد. بعضي با توجه به صبغه سياسي‌شان در برابر فيلم موضع گرفتند. اما بعضي‌ها بودند كه من وقتي نقدهايشان را مي‌خواندم، به آنها اعتقاد داشتم. اما به‌هرحال آنها هم حرف‌هاي عجيبي مي‌زدند؛ درست مثل همين حالا. روزنامه‌ها را نگاه كنيد؛ در يكي نوشته‌اند كه به‌جهت مهرباني‌هاي تلويزيون و وجود بازيگران سرشناس، فيلم «دعوت» دارد مي‌فروشد. اما دو خط پايين‌تر نوشته كه فيلم «آواز گنجشك‌ها» با وجود تبليغات تلويزيوني فروش نمي‌كند. خب، اين استدلال چه‌طوري قابل توجيه است؟ اين جملات كه همديگر را نقض مي‌كنند. يادم هست آن‌زمان منتقدي در روزنامه «جامعه» بود كه هر وقت چيزي مي‌نوشت، مرا لعن و نفرين مي‌كرد. مثلا در گزارشش راجع به فيلم «آژانس شيشه‌اي» اين‌طور نوشته بود كه «به‌رغم توهين به مردم، فيلم خوب مي‌فروشد.» اينها را من مي‌ديدم، اما هيچ‌وقت هم نمي‌خواستم ارتباطم را قطع كنم. در همين مصاحبه مطبوعاتي‌اي هم كه برگزار شد، مدام مي‌خواستم بين قلمي كه نقد مي‌كند، با كسي كه با اين قلم بازي مي‌كند، فرق قائل شوم. بعضي وقت‌ها نوشته‌ها كينه‌مند هستند. من مي‌گويم بيا هردو برويم سينما و ببينيم چه اتفاقي دارد مي‌افتد. چرا آن‌چيزي را كه من دارم مي‌بينم آنها نمي‌بينند؟


• فكر مي‌كنيد اين‌ كينه به شماست يا به فيلم‌‌هايتان؟


حاتمي‌كيا: هردو. البته خيلي‌وقت‌ها به من است. من قبول دارم كه سينما در حال احتضار است و با افول تماشاگر سينما روبه‌روييم. در اين شرايط، جرياني مثل «فرح‌بخش» و گروهش وجود دارد كه مي‌گويد فقط ما مي‌توانيم سينما را نجات دهيم. فيلم‌هايشان هم كه مشخص است. جريان ديگري هم هست كه مي‌گويد اصلا كاري به اين اوضاع نداريم، فيلم ما قرار است در 20 كشور ديگر اكران شود. اما جرياني هم هست كه مي‌خواهد با حفظ مولفه‌هاي فرهنگي‌اش با مردم ارتباط برقرار كند. خب، كار اينها سخت‌تر است و طبعا فشار هم بر آنها بيشتر است. حالا به جاي اينكه مواظب اين جريان باشيم، ساز مخالف مي‌زنيم. من اين‌روزها وقتي به سالن‌هاي سينما مي‌روم، مديران سينماها به من تبريك مي‌گويند و به خاطر فروش فيلم از من تشكر مي‌كنند. خب، من هم شرمنده آنها نيستم. ولي الان لحن اين جوان‌هايي را ببينيد كه درباره «دعوت» مي‌نويسند. انگار قسم خورده‌اند كه فيلم را له كنند. حالا من اين را به حساب جواني مي‌گذارم، ولي چرا اين كينه‌ها را داريد؟ مگر من چه‌ كرده‌ام؟ بيرون از ايران، اين تناقض‌ها و درگيري‌ها را مي‌فهمم. مثلا در جشنواره برلين، 95 درصد تماشاگران فيلم «آژانس شيشه‌اي» ايراني بودند و شايد 85 درصدشان پناهندگان سياسي. مي‌فهمم آن بنده‌خدايي كه آن‌جا نشسته مرا باعث مهاجرت و پناهندگي‌اش مي‌داند. حالا او با نگاه خودش مي‌تواند به ما حمله كند. ولي همان‌جا مي‌بينم كه يكي از آنها جلو مي‌آيد و مي‌گويد «جوان، اگر من حاج‌ كاظم را تأييد كنم، پس اين‌جا چه مي‌كنم؟» من مي‌فهميدم كه فيلم با او چه كرده. بعضي وقت‌ها حس مي‌كنم دوستان منتقد دوست دارند اگر علمي هم وجود دارد، آن را زمين بزنند. انگار لذت مي‌برند. من كسي نيستم كه ديگران را تحقير كنم يا توهيني به كسي بكنم. مرد اين ماجرا به‌نظرم «خسرو دهقان» است. او لوطي است. در لوطي‌گري هم حرفي نمي‌زند. ‌مي‌فهمم او از كدام فيلم من خوشش نيامده و خودش هم گاهي بروز مي‌دهد. اما شما رفتار او را ببينيد و مقايسه كنيد با رفتار باقي منتقدها. من چه كرده‌ام كه به خودشان حق مي‌دهند با من اين‌طور حرف بزنند؟ من كه تلاشم را كرده‌ام. حالا درنيامده. من اصلا در مقام دفاع از فيلم‌ نيستم. اين هم فيلمي است مثل باقي آثار من. مي‌توانيد با من راحت و طبيعي برخورد كنيد. ولي وقتي با چيزهايي خارج از متن به فيلم پرداخته مي‌شود، ديگر به اين راحتي‌ها نمي‌توانم با آن كنار بيايم.


    • اما به نظر مي‌رسد ريشه اين اتفاقات و اين نوع برخوردها به بعد از «بوي پيراهن يوسف» و«برج مينو» برگردد، وقتي‌كه بعضي از منتقدان، به پيراهن آستين‌كوتاه شما و ريش تراشيده‌تان اشاره كردند. حتي همان كساني كه با شما كار كرده بودند و يك‌جورهايي همراه شما در «روايت فتح» بودند، در يك مجموعه تلويزيوني مستند كه قرار بود تاريخچه سينماي جنگ ايران باشد و راهي براي آينده اين سينما نشان بدهد، در برابرتان موضع‌ گرفتند...


حاتمي‌كيا: من رد نمي‌كنم. توي همين مدت، سايت «الف» درباره فيلم «دعوت» يك مطلب منفي نوشته است. صبح روز بعد از اولين اكران فيلم در سينما آفريقا، خواب‌زده شدم و رفتم سايت‌ها را چك كنم كه ديدم سايت «الف» مطلب بلندي نوشته و نويسنده‌اش به من گفته «برو فيلم جنگي‌ات را بساز.» من پشت اين نقدها يك اراده سياسي مي‌بينم، اما بحثم بر سر نقد سر جاي خودش است. من تشنه شنيدن نقدم. فيلمي ساخته‌ام در 5 قطعه و كاملا مشخص است حفظ مخاطب با چنين فيلمي چه‌قدر سخت است. مثل اين است كه قرار بوده با چهار چرخ بروي و حالا يك چرخ را از دست داده‌اي. خب، من اين كار را كرده‌ام و به‌نظرم اين بايد در كار «ابراهيم حاتمي‌كيا» امتيازي به حساب بيايد كه تجربه تازه‌اي كرده، نه اينكه بنويسيم اصلا بلد نيست فيلم اپيزوديك بسازد... يعني من نمي‌توانستم يك قصه را‌بردارم و فقط همان را فيلم كنم؟ دوستان هم بايد متوجه شوند كه مي‌خواسته‌ام تجربه‌اي بكنم و مهندسي تازه‌اي را در فيلم اجرا كنم. چرا اين را نمي‌بينند؟ خب، بگوييد او مي‌خواسته تجربه كند. آن‌ هم در برابر تماشاگري كه بعد از اپيزود دوم دست من برايش رو مي‌شود و ديگر چيزي ندارم كه تماشاگر را با آن مشغول كنم. پس چرا مخاطب اين فيلم را مي‌بيند؟ به‌خاطر بازيگران مشهور؟ يا به‌خاطر اسم من؟ نمي‌گويم اينها نيست. اما همه ماجرا همين است؟ فيلم‌هايي نبوده‌اند كه با همين بازيگران كار كرده‌اند و تماشاگر فيلم‌هايشان را نديده؟ شما اينها را به من بگوييد تا من هم به بقيه بگويم. زمان فيلم «آژانس شيشه‌اي» هم ماجرا اين‌طور بود. دوستان تكنيك فيلم را نمي‌ديدند و به جايش وارد حوزه‌هاي سياسي مي‌شدند. مي‌گفتند قبلا «سيدني لومت» آن را ساخته است. اما موضوع اين بوده؟


• قبول كنيد كه شما هم در اين قضيه بي‌تقصير نبوديد، آخر شما در جواب منتقدان كه از شباهت فيلم‌ها پرسيده بودند، گفته بوديد من آن فيلم را نديده‌ام...


حاتمي‌كيا:  نه نه. گفته بودم سال‌هاست اين فيلم را نديده‌ام. سال 62 رفيقي داشتم به‌نام «اميراسكندر يكه‌تاز» كه فيلمبردار «روايت فتح» بود و بعدها شهيد شد. ما اين فيلم را با هم در ويدئو بتاماكس ديديم. نشان‌ به ‌آن ‌نشان كه زمان اذان شد و او به من گفت «حاتمي‌كيا، اذان مغرب را مي‌گويند؛ فيلم را نگه دار تا نماز بخوانيم.» رفتيم نماز خوانديم و بعد ادامه‌اش را ديديم. بعد از آن من ديگر فيلم را نديدم. حرف من اين است كه چرا جنبه‌هاي ديگر فيلم را نمي‌بينند. وقتي اين اتفاق نيفتد، تماشاگر هم به نظر او توجهي نمي‌كند. الان همه شمشير آخته كشيده‌اند كه «دعوت» فيلم خوبي نيست. سوال من اين است كه پس چرا فيلم دارد اينقدر خوب مي‌فروشد؟ نمي‌شود گفت تماشاگراني كه فيلم را مي‌بينند آدم‌هاي بي‌سوادي‌ هستند. به خدا بين آنها آدم‌هاي تحصيلكرده و روشنفكر پر است. هر كدام هم نظر خودشان را دارند. اما نقدها چه مي‌گويند؟ به چيزهايي استناد مي‌كنند كه از حوزه نقد خارج است. آقاي «مصطفي جلالي‌فخر» كه هم دكتر است، هم روشنفكر و هم منتقد. نوشته‌اند كه من عضو يك گروه عجيب و غريب و مخفي‌ام و آقاي «شمشيري» درباره آينده برايم پيشگويي مي‌كند و ايده فيلم را ايشان به من داده است. واقعا نقاد بايد اين‌طور باشد؟ براي همين‌هاست كه فكر مي‌كنم جريان نقد متناقض است و صادق نيست. من فيلم «دعوت» را ساخته‌ام و ان‌شاءالله كتابش را هم چاپ مي‌كنيم و مي‌بينيد كه چه‌قدر برايش زحمت كشيده‌ايم. حالا در نيامده؟ سر خون به مي‌سلامت... اصلا اشكالي نيست، ولي من اين راه‌ها را رفته‌ام. اين نبوده كه از جشنواره خارجي آمده باشم و به من فيلمنامه‌اي داده باشند تا آن را بسازم. من كارهاي خودم را كردم. اگر جواب نداد، بازهم خوب است. اين‌ شكست‌ها خيلي براي ما خوب است. سال‌ها پيش «احمد طالبي‌نژاد» درباره من نوشت كه «حاتمي‌كيا باندارچوك ايران است.» يعني من حزبي‌ام و محكوم به شكستم. بعد هم گفت تو آدم‌هاي شهر را نمي‌شناسي. در مورد فيلم «به نام پدر» هم همين بحث‌ها بود. «به نام پدر» فيلمي ا‌ست كه من معتقدم به‌غايت حرف روز بود. الان مگر حرف اين موضوعات را نمي‌زنيم؟ كجاي اين حرف تازه نيست؟ قبل از «به نام پدر» كي من درباره گفت‌و‌گوي بين نسل‌ها حرف زده بودم؟ اصلا چه‌كسي درباره اين موضوع حرف زده بود كه من از او استفاده كرده باشم؟ اما دوستان اصلا اين‌چيزها را نمي‌بينند...


• اين اتفاق، به‌نوعي در «موج مرده» هم افتاده بود. داستان آن فيلم درباره شكاف بين دو نسل و تفاوت عقايدشان بود...


حاتمي‌كيا: «موج مرده» ارتباط بين دو نسل را نشان مي‌داد، اما اصلا اشاره‌اي به گفت‌و‌گوي نسل‌ها نمي‌كرد. آن زمان هم همه حرف‌ها درباره بحث‌هاي حاشيه‌اي فيلم بود. من مدام در حال تجربه‌ام. چرا كسي اين را نمي‌بيند؟


• مگر همه اين تجربه‌ها براي اين نيست كه كارگردان به ژانر دلخواهش برسد؟ براي همين است كه مي‌گويند ابراهيم حاتمي‌كيا بلد است فيلم جنگي بسازد و حتي اگر فيلم خوبي هم از آب درنيايد، حتما فيلم مهمي مي‌شود. پس چه اتفاقي افتاده كه حاتمي‌كيا از تجربه موفقش دست كشيده و سراغ كارهايي آمده كه شايد توجه كسي را جلب نكند؟


حاتمي‌كيا: اين تحليلي است كه مي‌شود درباره آن حرف زد. واقعيتش اين است كه من انتظار دارم اين اتفاق را دوستان منتقد تحليل كنند. توضيح‌شان هم به حرف‌هاي حاشيه‌اي برنگردد. بابت نپرداختن به اين‌چيزهاست كه از شما دلخورم. بحث همين چيزهاست ديگر. ساده‌ترين حرف اين است كه بگوييم حاتمي‌كيا در افكار ايدئولوژيكش شكست خورده يا نه؛ اصلا «حك فيلم» را راه انداخته. من انتظار دارم كه بيايند و اين موضوع را تحليل كنند...


• سوال اين‌ است؛ حاتمي‌كيا نمي‌خواهد فيلم جنگي بسازد يا اينكه شرايط ساخت فيلم جنگي برايش فراهم نمي‌شود و اجازه نمي‌دهند او كار خودش را بكند؟


حاتمي‌كيا: همه اينها هست؛ مثل همه دلايلي كه باعث شده شما الان در اين روزنامه باشيد و قبل از آن جاي ديگري بوده‌ايد. مثل همه اين جرياناتي كه الان در جامعه ما هست...


• شما زماني به جنگ پرداختيد و فيلم‌هاي جنگي ساختيد كه جنگ، موضوع اصلي جامعه بود. بعد هم سراغ حاشيه‌هاي جنگ و تاثير آن رفتيد. اما حالا به نظر مي‌رسد مي‌خواهيد صرفا به جامعه و آدم‌هايش بپردازيد. با توجه به «دعوت» قصدتان ماندن در شهر و پرداختن به موضوعات شهري است؟ مي‌خواهيد درباره نسلي كه در زمان جنگ كودك بوده‌اند فيلم بسازيد يا در فيلم‌هاي بعدي ماجراهاي ديگري را دنبال مي‌كنيد؟


حاتمي‌كيا: ببينيد؛ اصلا پروتكل از پيش تعيين شده‌اي وجود ندارد. من هيچ‌وقت در انبار خانه‌ام، يا در كامپيوترم، فيلمنامه آماده و ساخته‌نشده‌اي ندارم. من فيلم‌هايم را با توجه به مسائل جامعه مي‌سازم، با توجه به مسئله‌اي كه در جامعه رخ مي‌دهد. هيچ‌وقت فيلمنامه‌اي نداشته‌ام كه بعد از ساخت فيلمي دنبال ساخت آن يكي باشم. دليلش هم اين است كه من خودم را از اين زاويه فيلمساز حرفه‌اي نمي‌دانم كه كارش فيلمسازي است. فيلمسازي من با توجه به زمان پيش مي‌رود؛ يعني بايد در زمان احساس نياز بكنم. خب، الان احساس كرده‌ام كه بايد به موضوع سقط جنين بپردازم. خيلي‌ها به من گفته‌اند تو چرا سراغ اين موضوع رفته‌اي؟ چرا نبايد از اين فيلم‌ها بسازم؟ زمان فيلم‌برداري «برج مينو» ما در آبادان بوديم و يكي از دوستان با ما همكاري نكرد و براي تجهيزات خيلي اذيتمان كرد. بعد‌ها در يك افطاري او را ديدم و خواستم از او گلايه كنم كه به من گفت فعلا حرفش را نزن. الان يك امضا براي بچه‌ام به من بده بعدا در مورد آن حرف مي‌زنيم. من به او گفتم «ببين، من تا خانه تو هم رفته‌ام. در زندگي تو هستم پس چرا با من اين‌طور رفتار مي‌كنيد؟» الان هم همين را مي‌گويم. سقط جنين موضوعي بود كه توجه من را جلب كرد...


• ايده اوليه اين فيلم از كجا آمد؟ از خبرها يا مشاهدات عيني؟


حاتمي‌كيا: انواع حرف‌ها و بحث‌ها را شنيدم. بحثي كه من اين‌روزها مي‌بينم در پستوي خانه‌ها جريان دارد، همين سقط جنين است؛ آن هم از زاويه اخلاقي و مذهبي‌اش. اينكه حق داريم اين كار را بكنيم يا نه. بعد كه ‌آمديم و تحقيق كرديم، ديديم چقدر نظرات مختلف درباره آن وجود دارد. به عدد آدم‌ها موافق‌ و مخالف سقط جنين وجود دارد. از آن‌طرف مي‌بينم حتي در آمريكا يكي از مولفه‌هايي كه «جورج بوش» به خاطر آن راي آورده، همين مخالفت با سقط جنين است. الان خانم «سارا پي‌لن» هم اين نظر را مطرح مي‌كند و مخالف سقط جنين است. پس اين يك مسئله جدي‌ است و دلم مي‌خواهد درباره آن حرف بزنم و خودم را صاحب حق مي‌دانم كه به آن بپردازم. آماري كه در اين مورد وجود دارد، غم‌انگيز است. يعني اگر يك روز ببينم سطل زباله محله‌ها پر از مواد غذايي است و درباره اين موضوع فيلم بسازم، سقوط كرده‌ام؟ تا ديروز دلم مي‌خواست از جنگ بگويم و حالا مي‌خواهم از سقط جنين بگويم. به بحث ازدواج نگاه كنيد. خيلي درباره آن حرف زده‌اند اما انگار بحراني است كه دارد بر سر جامعه كوبيده مي‌شود. ماجراهايي كه درباره صيغه، ازدواج دوم و... وجود دارد از دل همين بحث‌ها بيرون مي‌آيد. خب ما بايد از زاويه‌اي وارد اين ماجرا شويم كه نگاه مناسبي به مخاطب بدهيم. من حق دارم در 47 سالگي وارد اين موضوعات بشوم. زمان جنگ گفته بودم «اگر فيلم ديگري غير از جنگ به‌نام حاتمي‌كيا به لابراتوار آمد، شما از طرف من اجازه داريد كه آن‌را بسوزانيد؛ چون فيلم من نيست.» من پاي اين جمله 20 سال ايستاده‌ام. كافي نيست؟ آنها كه پاي حرف‌شان مي‌مانند چند سال ايستادگي مي‌كنند؟ من دو دهه ايستاده‌ام. در اين مدت يك نسل شكل گرفته است. پس حق دارم بگويم تا الان داشتم از اين اتفاقات مي‌گفتم و حالا سرم را قدري چرخانده‌ام آن‌طرف. تحمل‌نكردن اين چيزها براي من عجيب است. اين موضوع در همه خانواده‌ها هست. بد يا خوبش هم مسئله ديگري است.


• روند آفرينش «دعوت» از داستان شروع شد يا تحقيق؟


حاتمي‌كيا: از تحقيق. خانم «رويا كريمي‌مجد» به كار دعوت شد و به او گفتيم گروه تحقيقي تشكيل دهد. قرار شد آنها در حوزه‌هاي اجتماعي و قضايي و... وارد بشوند و ما ببينيم به چه چيزهايي مي‌رسيم. مطالب مفصلي گيرمان آمد. در طول شش ماه نشستيم و اين اطلاعات را با هم مرور كرديم. كاري كه الان هم به نحوي درباره پروژه تازه‌ام انجام مي‌دهم. كم‌كم اين بحث‌ها رنگ گرفت و ما متوجه شديم كه چه‌قدر ماجرا حساس و ظريف و عميق است. ما آرام‌آرام رسيديم به اينكه موضوع خيلي حساس‌تر از آن ‌چيزي است كه فكر مي‌كرده‌ايم. طيف‌هاي مختلف را پيدا كرديم و به چيزهاي تازه‌اي رسيديم. بر اساس آن به ساختماني براي فيلمنامه رسيديم كه بر اساس 10 نفر شكل گرفت. كساني كه هر كدام به دلايلي تصميم گرفته بودند بچه‌شان را سقط كنند.


• پس نقطه شروع همه اپيزودهاي فيلم داستان‌هاي واقعي‌ است...


حاتمي‌كيا: مايه‌هايي از اين داستان‌هاي واقعي دارند، ولي هيچ‌كدام مشخصا از روي واقعيت الگوبرداري نشده‌اند.


• پس فقط ايده‌ها واقعي بوده‌اند.


حاتمي‌كيا: تقريبا. مثلا در مورد خانم‌هايي كه در سنين بالا باردار مي‌شوند، انواع مختلفي وجود داشت، يا خانم‌هايي كه مي‌خواستند براي ادامه تحصيل به خارج بروند و به ماجراي بارداري برخورده بودند. خانم «يثربي» بعدا مسئله بازيگران را هم مطرح كردند. آنها در فيلم به‌عنوان كساني مطرح شدند كه شغل گرفتارشان مي‌كند. من روزي كه خانم يثربي را دعوت كردم به اينجا بيايند، مي‌دانستم كه فضاي قصه فيلم زنانه است و من بايد از كسي كمك مي‌گرفتم. آقاي «محمد حاتمي» باني خير شد و خانم «يثربي» را به من معرفي كرد. در انتهاي جلسه آشنايي من حس كردم بايد قلم را به ايشان بدهم تا داستان‌ها را بنويسند. البته من از ابتدا به ساختار رسيده بودم و مي‌خواستم يك فيلم با چند داستان بسازم. همان موقع برايم روشن بود كه نمي‌خواهم فيلم به يك بهانه محدود شود. مي‌خواستم كاري بكنم كه به همه اينها اشاره‌اي شده باشد. در نمونه‌هاي فرنگي هم اين نوع كار وجود دارد. فيلمي كه خيلي دوستش دارم «تصادف» است. هر جوري خواستيم به آن ساختمان نزديك شويم و داستان‌ها در هم تنيده شوند، ديديم كه بدنه داستان‌ها اجازه نمي‌دهد اين اتفاق بيفتد. اگر هم مي‌خواستيم از اين لوس‌بازي‌ها در بياوريم كه تنه اين آدم به‌ آن‌ يكي بخورد و در يك قاب كنار هم باشند و... كار آنطوري كه مي‌خواستيم نمي‌شد و به اين مي‌رسيد كه اين‌ كارها يعني چه.


• و به جايش آزمايشگاه و سونوگرافي و خانم دكتري را گذاشتيد كه كارش ظاهرا سقط جنين است...


حاتمي‌كيا: پيش خودم گفتم قصه يكي بود يكي نبود بگويم؛ قصه آزمايشگاهي كه هزار نفر وارد آن مي‌شوند و ما فقط درباره شش هفت نفر از آنها حرف مي‌زنيم.

• خانم يثربي شما وقتي وارد اين پروژه شديد، صرفا با تحقيق‌ها طرف بوديد يا چيزي از ويژگي شخصيت‌ها و داستان‌شان هم آماده شده بود؟


چيستا يثربي: يك‌سري تحقيقات آماده بود كه به شكل سي‌دي به من دادند، به‌علاوه تحقيقات ميداني و محيطي. مثلا به اتاق سونوگرافي رفته بودند و از آنهايي كه حتي نمي‌خواستند بچه‌شان را سقط كنند و خوشحال بودند، فيلم گرفته بودند. اين فيلم‌ها و طرح‌هايي را كه آماده شده بود، به من نشان دادند. يكي از آنها مثلا اينطور بود كه «سيده خانم، زني ميانسال است كه در اين سن باردار شده و مخالفانش بچه‌هايش هستند.» آن طرح‌هاي اوليه شش هفت خطي بودند، ولي بعد ديدم اتودهايي هم براساس آن زده‌اند. هرچند آقاي حاتمي‌كيا به من گفتند كه هر كدام از آنها را كه به دلم مي‌نشيند و مي‌شود در مديوم سينما روي آنها كار كرد انتخاب كنم. خب، من به‌خاطر كار روان‌شناسي و مشاوره، با خيلي از خانم‌ها در ارتباط بودم و مشكلات آنها را مي‌دانستم. براي همين لازم نبود زياد تحقيق كنم. از طرف ديگر، به جنبه‌هاي سينمايي طرح‌ها و آدم‌ها نگاه كردم و سعي كردم آنهايي را كه مناسب‌تر است انتخاب كنم. ما حدود دو ماه روي اين طرح‌ها كار كرديم كه كدام‌‌ طرح جاي كار دارد و كدام‌يكي ندارد و كدام‌يكي نياز به اصلاح دارد. هر كدام پيشنهاد‌هايي براي قصه‌ها داشتيم. مثلا من گفتم چرا «بهار» بايد آرايشگر باشد؟ او يك زن صيغه‌اي است كه مي‌تواند روي پاي خودش بايستد و مترجم باشد و آپارتمان مستقلي هم داشته باشد. به‌جاي اين كمبود مالي، عشق وجود داشته باشد.


• اين تكه‌تكه‌بودن داستان‌ها (به قول والتر بنيامين) گاهي از خود اثر فراتر مي‌رود و اهميتي چندبرابر موضوع پيدا مي‌كند. اين تكه‌تكه‌شدن داستان‌ها در «دعوت» آگاهانه انجام شده و قرار بوده تكه‌تكه‌بودن جامعه امروز را نشان دهد يا اينكه قرار بوده صرفا ساختار اپيزوديك باشد و چند نوع از يك اتفاق را نشان دهد؟


يثربي: من از زماني كه وارد ماجرا شدم اين ساختار اپيزوديك قطعي شده بود. الان آقاي حاتمي‌كيا فيلم «تصادف» را مثال زدند. يادم مي‌آيد آن زمان مي‌گفتند نگاه هم‌دلانه و غمخوارانه به انسان‌ها را دوست دارند. خب، قرار بود موقعيت چند زن را نشان دهيم و بايد مميزي را هم در نظر مي‌گرفتيم. البته از آنجايي كه من داستان كوتاه و نمايشنامه‌هاي كوتاه مي‌نويسم، از اين طرح استقبال كردم. فكر مي‌كنم در حالت اپيزوديك دست سازنده‌ كار براي نمايش موقعيت‌هاي مختلف باز است. بعضي به من ايراد مي‌گيرند كه چرا اين زنان شخصيت‌پردازي ندارند، اما اگر دقت كنيد آنها شخصيت‌هاي آشنايي هستند. تازه ما دغدغه شخصيت‌پردازي هم نداشتيم. بيشتر هدف ما نمايش موقعيت‌هاي خاصي بود كه مي‌خواستيم تماشاگر با آن روبه‌رو شود.


• پايان همه اين داستان‌ها به يك نتيجه مي‌رسند. چرا همه آنها به يك نوع رستگاري مي‌رسند؟ چرا پايان‌بندي هر داستاني با داستان ديگر فرق نمي‌كرد؟ به هر حال شخصيت‌ها كه كاملا با هم متفاوت بودند و موقعيت‌هاي خاص خودشان را هم داشتند.


يثربي: اين به نگاه سازندگان فيلم برمي‌گردد. من معتقد بودم كه بايد تا جايي كه مي‌شود بچه‌ها را سقط نكرد. بعدها ديدم نظر آقاي حاتمي‌كيا هم همين بوده است. اين نگه‌داشتن بچه‌ها دغدغه فيلمساز بود. ايشان نيامده فيلمي بسازد كه بحران اجتماعي را نشان دهد و پايانش را هم باز بگذارد. اين نگاه تقديسي به نوزاد در فيلم كاملا وجود دارد. كسي به من مي‌گفت «اگر خانم بني‌اعتماد، يا آقاي مهرجويي درباره اين موضوع فيلمي مي‌ساخت، نتيجه چيز ديگري مي‌شد.» من هم گفتم «قطعا همينطور است.» به تعداد آدم‌ها نظر وجود دارد و هر كدام با ديدگاه خودشان فيلم مي‌سازند. به‌هر‌حال، هر فيلمسازي يك پيش زمينه هم دارد. خانم «خيرانديش» وقتي داستان را خواند گفت «اَه‌اَه. يثربي. همه اينها بايد بچه به دنيا بياورند؟» اما الان نظرشان چه‌قدر تغيير كرده است. نمي‌گويم فيلم باعث اين تغيير شده، اما خودشان مي‌گويند به اين فكر افتاده‌ام كه اين‌قدر قطعي حرف نزنم و نظر ندهم. خانم «خيرانديش» حتي به من مي‌گفتند فيلمي قديمي هست كه در آن هم چند زن بچه‌شان را نگه مي‌دارند و چند نفري هم سقط مي‌كنند. خب، آن فيلم محصول نگاه آن فيلمساز است. يادم مي‌آيد آقاي حاتمي‌كيا حتي براي اينكه نگويند همه اين تصميم‌گيري‌ها به يك ‌نوع نگاه ديني برمي‌گردد ارجاعات مذهبي داستان را هم حذف كرد. من فكر مي‌كنم اين به سليقه ما برمي‌گردد تا كساني را انتخاب كنيم كه مي‌توانستند در شرايط به‌خصوصي بچه‌هاي‌شان را سقط كنند، اما اين كار را نكردند.


• مردهاي فيلم، اساسا، شخصيت‌هاي كمرنگي هستند. شوهري كه در اپيزود اول مي‌بينيم، شخصيت فعالي نيست. حتي شوهر سيده‌خانم هم نقش چندان در داستان ندارد. بهترين شخصيت مرد، از لحاظ كاركرد درام، قاعدتا، همسر «بهار» است كه «فرهاد قائميان» نقشش را بازي مي‌كند. ولي باقي شخصيت‌ها خيلي در سايه‌ قرار گرفته‌اند. نمي‌شد كاركرد بهتر و پررنگ‌تري داشته باشند؟


يثربي: چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين فيلم داستان زن‌هاست و واقعيت اين است كه آنها تصميم مي‌گيرند بچه‌هاي‌شان را نگه دارند، يا سقط كنند. من اصلا قبول ندارم كه مي‌شود زني را به زور مجبور به سقط جنين كرد. معتقدم زني كه بخواهد سقط جنين بكند، كار خودش را مي‌كند و اگر هم نخواهد، آن كار را انجام نمي‌دهد. ما از اول مي‌دانستيم مردهاي اين فيلم در سايه‌اند. مردها هستند و حضور دارند تا زن‌ها خودشان را نشان بدهند. بازيگران مردي هم كه مي‌آورديم ابتدا جا مي‌خوردند. من چهره آقاي «امكانيان» را يادم نمي‌رود كه چه‌قدر ذوق داشت در اين فيلم بازي كند يا «بهرام رادان» را. يادم مي‌آيد «رادان» جمله جالبي به من گفت. او گفت «ببينيد؛ نقش هر كدام از اين زن‌ها را به من بدهيد بازي مي‌كنم. مردها كه در اين فيلم جايي ندارند.» در مورد اپيزود «بهار» كه گفتيد خوب است، بايد بگويم آن داستان نسبت به كل فيلم متفاوت بود. اين اپيزود درباره عشق بود و آقاي حاتمي‌كيا از همان ابتدا مي‌گفتند تنها مردي كه قرار است بيشتر ديده شود، بازيگر نقش شوهر «بهار» است.

 

حاتمي‌كيا: من تصويرهاي ديگري هم داشتم كه البته چندتايي از آنها در فيلم نماند. قرار بود خواب‌هاي اين زنان را هم در فيلم ببينيم. در همه اين صحنه‌ها مردها دارند خُرخُر مي‌كنند كه يعني در خواب عميقند. تنها همين اپيزود آخر است كه در آن مرد راحت نمي‌خوابد. چندتايي از آن صحنه‌ها در فيلم هست. مثل اپيزود خانم «خيرانديش» يا اپيزود اول. اين صحنه‌ها را بيشتر گذاشته بوديم براي اينكه موقعيت زنان را نشان دهيم. واقعيتش اين است كه ما از ابتدا مي‌دانستيم، فيلم زنانه است. يكي از بحث‌هايي كه من اين روزها شنيده‌ام، اين است كه چطور حاتمي‌كيا توانسته اين زبان زنانه را در فيلمش بگنجاند. لحن زنانه‌اي فيلم وجود دارد و شكل آن فيلم‌هايي نيست كه مردها در مقابل زن‌ها كوبيده شوند. من در فيلمم مردها را نمي‌كوبم؛ چون موقعيت‌ مردهاي فيلم من نسبت به زن‌هاي فيلم آن‌قدر فعال نيست كه بخواهم درباره‌شان اظهارنظر كنم...


• اما انگار هميشه مقصرند كه بچه‌اي مي‌خواهد به دنيا بيايد و زن علاقه‌اي به بچه نشان نمي‌دهد؛ درحالي‌كه آنها عاشق و شيفته بچه هستند...


حاتمي‌كيا: فقط در دو اپيزود اينطور است كه كنار هم قرار گرفته‌اند.


يثربي: اين البته بين زن‌ها رايج است كه مي‌گويند تقصير شوهرم بود.


حاتمي‌كيا: من هم به اين چيزي كه ايشان مي‌گويند اعتقاد داشتم.


• ترتيب اپيزودها از اول همينطور بود؟ يعني قرار بود فيلم با يك داستان عاشقانه تمام شود؟


حاتمي‌كيا: نه، ما قاعده‌اي براي اين كار نداشتيم. همين‌جا در دفتر «حك فيلم»، دوبار تماشاگران عادي را دعوت كرديم و فيلم‌ را به آنها نشان داديم. فيلم الان پايان مشخصي ندارد و اعتراف مي‌كنم دوست نداشتم فيلمم پايان روشنفكري و به‌اصطلاح باز داشته باشد، ولي چون مي‌خواستم بگويم اين داستان‌ها ادامه دارند و زنگ‌هاي تلفن براي آدم‌هاي ديگر هم به صدا درخواهد آمد، ساختار خاصي را در نظر گرفتم. اول قرار بود فيلم انتهايي داشته باشد و فيلم‌برداري‌اش هم كرديم و اتفاقا خيلي هم زيبا از كار درآمد. در آن پايان كودكي به‌دنيا مي‌آمد. در نمايش‌هاي آزمايشي هم اين پايان وجود داشت. اما راستش اگر اين كار را مي‌كردم، خيال مردم را راحت كرده بودم. پايان‌ فيلم‌هاي من هميشه خوب است و من پايان فيلم‌هايم را با قدرت تمام مي‌كنم و داستان را رها نمي‌كنم. اما اين‌بار بين اينكه چنين اپيزود و پاياني را بگذارم يا نه، گير كردم. بعد ديدم نبايد اين كار را بكنم. ولي در مورد تقدم و تاخر بخش‌هاي ديگر تنها هدف ايجاد كشش و انرژي بود. يكي، ‌دوبار اينها را تغيير داديم و جواب‌هاي مختلفي گرفتيم تا به اين شكل فعلي رسيديم.


• از همان شروع كار، «دعوت» حاشيه‌هاي زيادي داشت؛ مثلا اينكه چرا «مهناز افشار» يا «محمدرضا گلزار» قرار است در فيلمي از حاتمي‌كيا بازي كنند و حتي دعوايي اينترنتي هم شروع شد. البته همه آن اسامي به فيلم راه پيدا نكردند، اما اين بازيگران چطور انتخاب شدند؟ «مهناز افشار» چطور سر از سينماي حاتمي‌كيا درآورد؟


حاتمي‌كيا: من آن زمان لذت مي‌بردم كه جوان‌ها اينقدر با هم بحث مي‌كنند. اگر ديگران در اين مورد حرفي مي‌زدند، زياد مسئله‌ام نبود. اما چون جوان‌ها وارد شده بودند ماجرا برايم مهم شده بود. من همه اين نظرها را به خود فيلم ارجاع مي‌دادم كه بگذاريد فيلم بيايد و بعد ببينيد من حق داشته‌ام از آن‌ بازيگرها استفاده كنم يا نه. به‌زعم خودم اين تركيب بازيگران بايد رخ مي‌داد. خانم «افشار» براي نقش سوپراستار اپيزود اول، درست انتخاب شده و سر جايش هم ايستاده. همانطور كه خودم در جاي خودم در فيلم ايستاده‌ام. براي نقش آن كارگردان هم كلي بازيگر آمد، اما فكر كردم انتخاب هر كدام از آنها خودش ارجاعي به چيزهاي ديگري است. براي همين خودم فيلم بازي كردم.


• اين دومين باري است كه جلوي دوربين بازي مي‌كنيد...


حاتمي‌كيا:  بله، اما اين‌بار ارادي بود. دفعه‌ قبل بازيگر نقش نيامد و من مجبور شدم بازي كنم. اما اين‌بار آگاهانه بازي كردم. يكي هم نوشته بود بدترين بازيگر فيلم خود حاتمي‌كياست. راست هم مي‌گويد. براي همين هم من در لانگ‌شات هستم. اما خانم «مهناز افشار»، گزينه خيلي هوشمندانه‌اي است كه راحت او را در نقش مي‌پذيريم...


يثربي: مگر ما نمي‌گوييم تماشاگر بايد بيايد و فيلم را ببيند؟ پس چرا ستاره‌اي نبايد در فيلم باشد؟ من الان مي‌خواهم نمايشي را با دانشجوهايم اجرا كنم، مي‌دانم كسي براي تماشا نمي‌آيد. ولي وقتي چند اسم در كار باشد، سالن پر مي‌شود. مخاطب قبل از هر چيز به اسم‌ها نگاه مي‌كند. بازيگرها مثل جلد كتاب‌ها مي‌مانند كه هرچقدر زيباتر باشند بيشتر جلب توجه مي‌كنند. ما از اول مي‌خواستيم جوان‌ها و خانواده‌ها بيايد و فيلم را ببينند. بعد گفتيم خب، اين چه كاري است كه برويم يك بازيگر نه‌چندان حرفه‌اي را بياوريم و كلي با او كار كنيم تا در نهايت اداي سوپراستارها را در بياورد؟ مي‌رويم خود سوپراستار را مي‌آوريم. ما بايد به بضاعت سينماي ايران هم نگاه كنيم. درست است كه اسم خود آقاي حاتمي‌كيا اعتبار يك اثر است، اما براي نسل جديد كافي نيست. او مي‌گويد چه ‌كسي در اين فيلم بازي مي‌كند؟ تازه وقتي اين بازيگرها خيلي خوبند، چرا ازشان استفاده نكنيم؟ اصلا چه اشكالي دارد بازيگراني كه مردم دوست‌شان دارند در اين فيلم حاضر باشند؟ همه آنها دارند خوب كار مي‌كنند. مهناز افشار مي‌گفت من اين همه سال است كه دارم فيلم كار مي‌كنم، اما فقط سه سال است كه خودم را بازيگر مي‌دانم.


حاتمي‌كيا:  واقعا هم همينطور است. من تماشاگر را مي‌خواهم كه به سينما بيايد. من به آنها تكيه داده‌ام. اين دعواي قديمي من است با دوستان كه سينما براي سينماست يا سينما براي چيزهاي ديگر. خيلي‌ها هم به‌خاطر اين طرز فكر با من ميانه ‌خوبي ندارند. براي من مهم بود كه زوج جواني وارد سينما بشوند و فيلم من را ببينند.


• شما حتي زماني كه فيلم « روبان قرمز» را‌ هم ساختيد، دست‌كم دو بازيگر مشهور در آن بازي كردند...


حاتمي‌كيا: خدا خيرتان بدهد. براي من هم اين فيلم «دعوت» تجربه خيلي خوبي بود. من خودم ذهنيتي نسبت به «مهناز افشار» داشتم و فكر مي‌كردم كه اينها براي نقش نمي‌جنگند و زحمت نمي‌كشند، اما خانم «افشار» در سرماي زمستان، وقتي گازها هم قطع شده بودند ده دوازده ساعتي در آب مي‌نشستند تا ما انواع پلان‌ها را بگيريم.


• قضيه آن فيلمي كه مدام در آن اپيزود مي‌بينيم و هربار در فضايي مي‌گذرد كه ربطي به فضاي قبلي ندارد چيست؟


حاتمي‌كيا: خب، تصور كنيد من دارم پنج قصه‌ مي‌گويم كه هر كدام براي خودشان قالب مشخصي دارند. من بايد براي يكي از اينها قصه‌اي مي‌ساختم كه در دل خودش قصه‌ ديگري دارد. چه‌قدر سختي كشيديم كه اين مسئله تماشاگر را گيج نكند. مي‌خواستم حاشيه‌اي ارائه كنم كه بحث زن، گرفتاري، محكوميت و... در آن باشد.


يثربي: مي‌خواستيم براساس نمايشنامه «خرده جنايت‌هاي زناشوهري» اين كار را انجام دهيم. ولي فرصت اين كار را نداشتيم... در مورد اپيزود «زينال» كه ديگر همه‌چيز به‌سرعت انجام مي‌شد...


• در مورد آن اپيزود كه خيلي مي‌شود حرف زد. اصلا نيازي نبود خانم «قاسمي» آن جمله‌ها را در انتهاي كار بگويد. چسباندن آن عكس روي ديوار و كنار عكس‌هاي ديگر كافي بود...
يثربي: يعني تماشاگر واقعا متوجه قضيه مي‌شد؟


حاتمي‌كيا: جالب است. ديالوگ‌هاي آن صحنه مال جاي ديگري است و چون بازيگر پشت به دوربين بود، از ترس اينكه مخاطب متوجه كار او نشود، آن را گذاشتم... سر مونتاژ هم اين بحث بود كه آن را نگذاريم. ولي ترسيدم همان كسي كه به سينما مي‌آيد يك‌دفعه بگويد من نفهميدم چه اتفاقي افتاد.


• حالا غير از اين، جنس بازي‌هاي اين اپيزود هم ايراد دارد. «فروتن» كه كاملا اغراق‌شده بازي مي‌كند و با آن لهجه و گريم اصلا جذابيتي ندارد و خوب نيست.


حاتمي‌كيا: اينها تقصير من است. مثل اتوباني است كه اگر يك لحظه نپيچي به چپ، بايد كل مسير را بروي. ما تمرين را ديديم و پسنديديم كه آنها لري حرف بزنند.


• فقط مسئله لهجه نيست...


حاتمي‌كيا:  نه، فقط حرف‌زدن نيست؛ رفتار آنها هم لري شد. آنها اغراق‌شده بازي مي‌كردند تا واقعي به‌نظر برسند و از همان‌جا هم ما نمي‌توانستيم به چپ و راست راهنما بزنيم. با اين لهجه و رفتار، ما در اتوباني افتاده بوديم كه كيف مي‌كرديم چه سرعت خوبي داريم و چه سريع حركت مي‌كنيم. سر ميز مونتاژ متوجه شدم چه اتفاقي افتاده. حتي اصرار كردم كه اين اپيزود را دوبله كنيم. آقاي «فروتن» راضي شد، اما خانم «سحر جعفري ‌جوزاني» ديگر تلفن‌ها را جواب ندادند و راضي نشدند. ما اين قضيه را زمان مونتاژ فهميديم. ولي كاري بود كه شده بود. آدرس از اول اشتباه بود. سرصحنه همه چيز خوب به نظر مي‌آمد اما بعد نه. اينها چيزهايي است كه من مي‌گويم گفتنش هيچ ايرادي ندارد و من هم قبول مي‌كنم.


يثربي: قرار بود از آنها براي فيلم تست بگيرم. يك‌بار فارسي حرف زدند و يك‌بار هم لري. جادوي بازي اينجا تاثيرش گذاشت. نتيجه اين شد كه وقتي فيلم را روي ميز مونتاژ ديديم، يك‌دفعه متوجه اتفاق شديم.


حاتمي‌كيا:  ما اين لحظات را خُرد و ريزريز مي‌ديديم و همه‌چيز خوب به‌نظر مي‌رسيد. من خيلي به اين قصه اميد داشتم و خيلي هم مورد علاقه‌ام بود. مثل اپيزود «بهار». آن يكي به نتيجه رسيد و اين نه.


• اتفاقا يكي از نكته‌هاي قابل اشاره اين است كه در اپيزود «بهار» شما به شخصيت‌ها نزديك مي‌شويد و احساسات آنها را رو مي‌كنيد. شايد به همين دليل هم اين اپيزود، در مقايسه با اپيزودهاي ديگر، بيشتر به دل مي‌نشيند. چون در باقي قصه‌ها شما راوي و ناظريد و چندان به شخصيت‌ها نزديك نمي‌شويد...

حاتمي‌كيا:  من بلدم چه‌جوري نفس تماشاگر را 10 دقيقه در سينه‌اش حبس كنم. ادعاي بي‌خود هم نمي‌كنم. عطف به گذشته مي‌كنم. اما با تمام قوا اين‌بار سعي كردم فاصله بگيرم. هرجا جريان كار به اين سمت آمد، جلويش را گرفتم. چون مي‌خواستم بين تماشاگر و شخصيت‌ها فاصله‌گذاري به وجود بيايد. اما در قصه آخر، كل ماجرا رمانتيك بود. با اين همه باز هم خيلي چيزها را درآورديم.


يثربي: اساسا اين نوع فيلم‌ها به اين فاصله نياز دارند. نبايد تماشاگر را درگير شخصيت‌ها كرد. چون آنها كوتاه مي‌آيند و مي‌روند.

 

+هبوط انديشه چهارشنبه یکم آبان 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
مصیبت مواج!
     
 
        به نام خدایی که اعجاز عشق را ارزانیم داشت . . .

 
. . . وقتی اولین خبر ورود آقای خاتمی به انتخابات ریاست جمهوری
 
 
سال 76 را از برنامه صبحگاهی سیما مشاهده کردم ، نا گاه بدنم
 
 
لرزید . وبعد .....
ادامه مطلب
+هبوط انديشه چهارشنبه بیست و یکم دی 1384...به قلم شهاب الدین رهنما |