به نام خدایی که آرامش بندگانش را دوست تر دارد
همراهان همدل سلام
لحظه هایتان سرشار از طراوت باران باد
1 ) ماه شعبان و لحظه های متبرکش به نام ائمه ی معصوم علیهم السلام ، کم کم به پایان می رسند . در این ماه بسیاری از ما به تعارف هم که شده نگاهی به آسمان انداخته و با خود آرزوی ظهور مهدی موعود را به نجوا نشسته است . اما به راستی کداممان قدمی درست در راستای ظهور آن امام برداشته ایم ؟ کداممان ؟!
نمی دانم ما آدم ها چرا هر روز بدتر از دیروز می شویم و هر روز ادعایمان گنده تر از دیروز در کوچه های هراس قد می کشند بی آنکه بفهمیم . . .
آی راوی !
با توام . دیگران را به کناری بگذار ؛ کلاه خودت را بچسب !
با توام راوی !
تو
تو این روزها چگونه ای ؟! . . .
*****
2 ) گاه گاه از سیاست گفتن به شدت به بهتم می کشاند و در این راستا سخن از دل گفتن را بر هرچیزی ترجیح می دهم . اما گاه هم گریزی نیست که سخن دل با گردوغبار سیاست در هم می آمیزد و بنیان شعری می شود تا شاید تو را به دستان آرامش سپارد .
غزل زیر تقدیم نگاه مهربانتان :
گرفت همهمه ای سرزمین باران را
دروغ شعله کشید آبروی انسان را
وطن به جرم صداقت نفس نفس تب کرد
ولی نشُست کسی دست و پای این جان را
همه به فکر رسیدن به کیش و مات صدا
به قیمتی که فروشند ماه ایمان را
برای چنگ زدن بر مناره ی قدرت
هزار ادعیه بستند کفتر نان را
به راست یا به چپ هم شبیه مرتاضان
به حیله نقش زدند ابرهای بُهتان را
شکست قامت بی ادعای یکرنگی
کسی نخواست بفهمد نگاه وجدان را
هوای حوصله ام از نفاقشان ابری است
چرا که رنج رساندند پیر کنعان را
چرا که هیچ نفهمیده اند تا امروز
پیام سرخ شهیدان این دبستان را . . .
*****
به امید فردایی بهتر برای مردم سرزمینم
شهاب الدین رهنما
۲۷ / ۵ / ۱۳۸۸
آرام آرام می آیم و کنار خستگی های همیشگی ام می نشینم .
آرام آرام می آیم و تکیه می دهم به همه ی لحظه هایی که از شاخسار عمرم پریده اند ؛ تکیه می دهم به لحظه هایی که با شتاب پریدند و مرا با این همه دلواپسی ها تنها گذاشتند .
انسان این موجود گریزناپذیر از نعمت های نازنین خداوند ، گاه چنان در پنجه زمان اسیر می شود که انگار راهی برای پروازش از این بندها فراهم نیست .
انسان با خود قرار می گذارد از همه این دلواپسی ها ،آرام بگذرد ؛ با خود قرار می گذارد بی توجه از حمله های ناگهانی دلواپسی ، راه را بشناسد و عبور دهد همه ی اشتیاق خویش را از کوچه هایی که تنهایی اش را نادیده می گیرند و با او آواز نمی دهند ترانه های رهایی را !
من با همه ی اشتیاقی که در من تنیده است ، لجظه هایی دارم لبریز از باران دلواپسی ؛ لحظه هایی دارم سرشار از ترانه هایی که ناقص متولد می شوند ، ترانه هایی که ناگاه می آیند و در ناگهانی ناگهان تر از هنگام تولدشان ، پرپر می شوند ! . . .
یا امام عصر !
بی تو و بی خنکای حضورت بندها اسیرم می خواهند و مچاله ام می طلبند در دست هایی که از عطر حضور خداوند بی نصیبند .
چه داغی است بر دلهایی که ترانه خوان رجعت گام های آسمانی ات هستند و با این همه داغی که بر دوش دلهایشان نشسته است ، باز این تندباد زخم است که سمت نگاه نگرانشان می وزد و هنور بی نصیبند از خنکای بهشتی حضورت در گستره ی زمین و زمان !
ای شکوه لحظه های بی قرار من
ای بزرگ
ای طراوت و طنین آبشار من
دست من ،
به سمت مهربانی شما هنوز هم گشوده مانده است
یا امام عصر
ای بهار من !
*****
22 / 6 / 87
فرصتی دیگر برای خواندن و نو شدن
همراه با شما. . .
به نام خدایی که در همین نزدیکی است
دوستان همدل سلام
باخبر شدم که انجمن وبلاگ نویسان شهرستان ابهر اقدام به برگزاری یک دوره مسابقه ی وبلاگ نویسی تحت عنوان
" من
تو
ما
برای ایران چه کردیم؟! "
کرده است . حقیر هم با توجه به هدفمند بودن موضوع و اینکه به " راستی ما در برابر ایرانمان چه کرده ایم ؟ " ؛ وظیفه دانستم تا در این مسابقه شرکت کنم تا از این مسیر حرفهایم را به گوش دیگران برسانم و با عمل به اندیشه های بیان شده ، کاری برای سربلندی ایرانم کرده باشم .
در این راستا نوشته ای که در" بخش ادامه ی مطلب " آمده است ، قسمتی از مجموعه نوشته های من در باب عدالت است که در پاسخ به پرسش مهر 6 رئیس جمهور محترم آقای احمدی نژاد نوشته بودم و در مرحله کشوری هم دارای رتبه شده بود را ، تقدیمتان می کنم .
باشد که دینی باشیم و ایرانی !
عزیزانی که نتوانسته باشند ادامه ی مطلب را باز کنند می توانند از این لینک مطلب
زير بارش عدل تر خواهيم شد اگر ....
را بخوانند ....
ارادتمند : مرداردیبهشت
ای عشق همه بهانه از توست ...!
دوستان صادق سلام
زمزمه های حسینیتان مقبول حسین و خدایش باد
همچنانکه قول داده بودم ادامه ی دلشوره های عاشورایی را تقدیم شما می کنم .
آخرین بخش از این دلشوره ها را هم هفته ی آینده به تماشای چشم های عاشقتان خواهم سپرد .
مرا از دعایتان بی نصیب نکنید ....
دوستانی که دلشوره ی اول و دوم را نخوانده اند می توانند از این لینک دلشوره های اول و دوم را بخوانند .
با احترام و ارادت . . . شهاب الّدین رهنما
==========================================================
دلشوره ی سوم :
ی ... یزید ... یزید...
چه سخت است نام بردن از کسی که زیبایی را سر می برّد ، رایحه ی آب را از کنار نگاه تشنه عبور می دهد ، و عشق را تشنه لب در دستان کویر پرپر می خواهد !
چه سخت است نام بردن از کسی که هراس خدا در دلش جایی ندارد ، بی پرده معصومیت را ذبح می کند و هفتاد و دو گل سرخ را به دستان تند باد قصاوت می سپارد !
خدای من !
با این مرد تو چه خواهی ؟
تو چگونه ممکن است از کنار دستان خون آلودش ساده عبور کنی ؟
تو چگونه ممکن است این همه بی حرمتی به آستان سبز نبی را ببینی و حرمت شکنان را اجازه دهی تا آسودگی را در آغوش فشارند !
خدای من !
تو با این مرد و همراهانش که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفتند ، چه خواهی کرد ؟ !
یزید سمبل قصاوت ، راهنمای جهنم و آتش زننده ی دل هایی است که ناشنیده از کنار فریاد هل من ناصرا ینصرنی ثارالله آرام گذشتند !
یزید انشاء کننده ی همه پرونده هایی است که راه آسمان را گم کرده ، بوی بهشت را ازخاطر خویش کوچانده و در کوچه های سنگدلی لطافت پرنده های ایمان و آزادگی را مچاله و له شده می خواهند !
خدای من !
تو با این مرد که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفت ،
چه خواهی کرد ؟ !
*****
دلشوره ی چهارم :
ع ... عطش ... عاشقی ... عطر آسمان !
دلشوره هایم را فریاد می کنم و دلواپسی های آتشینم ، از نگاهم جرعه جرعه جاری می شوند .
به ظهر عطش می اندیشم و به شراره هایی که نفس های سبز خدا را سرخ می خواست و به لبان تشنه ای که در جستجوی آب ، در پی عباسی بود که برای آوردن آب تمام هستی اش را باخته بود !
عباس چه بازی قشنگی داشت در کوچه های هراسی که پاسبانانش رساندن آب را جرم می دانستند !
عباس چه بازی زیبایی داشت با نامردمانی که عطش را نمی فهمیدند و از وارثان آب ، آب را دریغ داشتند !
عباس .. عباس ...حسین ...حسین ... حرم ... حرم ... تشنگی ... تشنگی ...
خدای من !
لب هایم خشک شده اند و چشمانم بارانی ! با آبشار نگاهم ، کمی لب هایم خنک می شوند اما نمی دانم آن روز عطش برای حسین و خاندانش آبشاری از اشک باقی مانده بود تا تنها اندکی ، آری تنها اندکی از دلشوره های لبانشان را پاسخ دهند ؟!
خدایا با من سخن بگو ! در ظهر عطش بر حسین و خاندانش چه گذشت ؟!
خدایا با من سخن بگو ! عباس چگونه آب را دید اما ننوشید ؟ اگر من به جای عباس بودم چه می کردم ؟
خدایا طاقت می خواهد تشنه باشی و آب در برت باشد ، اما تو ننوشی !
عباس به حرمت عشقی که در سر داشت ، لبانش را رخصت نوشیدن آب پیش از امامش نداد ؛ به حرمت عشقی که در سر داشت آب در بر ، پرواز با لب های عطش آلود را زیباتر پسندید !
خدایا ! آن روز بر عباس چه گذشت ؟ ...
به حرم می آیم ؛ کودکان چشمان عطشانشان را در جاده دوانده اند و در پی عباس نگاه های دلواپسشان را پروازداده اند .
به کدام خیمه سر بزنم و عطشناکیشان را فریاد کنم ؟ خدایا اهالی این خیمه های عطش تا کی باید در پی سقای نام آورشان باشند ؟
نگاه ها گاه جاده را می پایند و گاه به میدانی خیره می شوند که امام خیمه ها عاشقانه شمشیر می زند تا ابرهای کفر را بمیراند و روشنی در گستره ی آسمان کربلا پرواز را ترنم کند !
اما حسین است و دلواپسی دیر آمدن عباس ؛ حسین است و خیمه هایی که عطش به آتششان کشیده ؛ حسین است و لشکری که حرمت بوسه گاه نبی را نمی فهمند ؛ حسین است و لشکری که پروانه ی رحم را در آسمان نگاهشان اجازه ی پرواز نمی دهند ؛ حسین است و تنهایی شگفتی که تنها او ندای هل من ناصرا ینصرنیش را می شنود ؛ حسین است و لبهای خشکیده ای که تنها آبشار شهادت سیرابش می کند !
عاشقی درد بزرگی است که حسین و یارانش دچارش شده بودند .
عاشقی به عباس رخصت تر کردن لبانش را نداد و حسین را رخصت داد تا پروازی دیدنی به وسعت همه ی زمان ها داشته باشد !
عاشقی به اهل حرم فهماند که تشنه باشند اما هیچ گاه تشنگیشان را جار نزنند ؛ تشنه باشند اما حرمت حرم را به نگاه ها و گوش های نامحرم یزیدیان نسپارند ؛ تشنه باشند اما ...
و همه ی این اماها بزرگی حماسه عاشورا را تکثیر کردند ، و آبشار شهادت در گستره ی زمین و زمان جاری شده و دل های همسو با زمزمه های عاشورا را ، به دریا پیوند داد !
آن روز ، در لحظه هایی که خدا تنها شاهد عطش سرخ حسینیان بود ، فرشته ها فوج فوج به سمت زمین جاری شدند و عطر آسمان را در روشنایی زلال و سرخ گون کربلا پرواز دادند !...
ع ... عطش ... عاشقی و عطر آسمانی که با اندیشیدن به عاشقانه های عاشورا ، باور بی قرارم را از طراوتش آکنده می کند !
و من در این سوی زمان ایستاده ام ، می بارم و بی قرار فریاد می زنم :
بای ذنب قتلت ؟
به کدامین گناه کشته شدید ؟
*****
ادامه دارد . . .
التماس دعا . . . . مرد اردیبهشت
روز عاشورا ی حسینی . . . 10 / 11 / 85
دلشوره ی اول :
ک... ک ... کربلا... کربلا...
در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !
کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !
کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند !
کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !
کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !
کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !
کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !
کربلا ... کربلا ...
معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !
*****
ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی
چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...
آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...
حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !
خدای من !
حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش رفت ؟ ...
نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .
حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !
حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .
حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !
حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !
حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !
حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !
در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !
حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...
*****
به نام خدای حسین
دوستان همدل سلام
شمیم اشک هاییتان مقبول درگاه حسین و خدایش باد
در این پست و در دو پست بعدی بنا دارم تا مجموعه نثرهایی به نام ( دلشوره های عاشورایی ) از این بنده ی ناچیز خدا ، تقدیمتان شود .
امیدوارم با لطافت دل بخوانید و هم صدای لحظه هایم شوید .پست بعدی را در روز عاشورا تقدیم نگاه مهربانتان خواهم کرد .
این نوشته برداشت آزادی است از یک روایت که در قسمت ادامه ی مطلب تقدیمتان خواهم کرد .
*****
دلشوره ی اول :
ک... ک ... کربلا... کربلا...
در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !
کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !
کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند !
کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !
کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !
کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !
کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !
کربلا ... کربلا ...
معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !
*****
ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی
چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...
آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...
حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !
خدای من !
حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش رفت ؟ ...
نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .
حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !
حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .
حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !
حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !
حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !
حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !
در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !
حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...
*****
ادامه دارد . . .
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
نیلوفران نیک اندیش سلام
عیدتان مبارک
در این پست بنا دارم برای شما نثری بگذارم و شما را مهمان خواندنش
کنم .در این حال و هوای شوق، نیایش لذتی دیگر گونه دارد . باشد که
قبول افتد . این نثر از جمله نثر هایی است که برای نیایش کلمات
ارسال شده بود .
خدایا استغاثه هایم را پذیرا باش !
-------------------------------------------------------------------
باران هست ؛ آفتاب هست ؛ دریا هست و سبزه ها در همه جا آواز می خوانند .
نسیم عاشقانه دست در دست مسافران ملکوت ، پایکوبان ترانه های رجعت را آواز می دهد ؛ در شریان دریا ، شوق پیوستن در تب و تابی غریب جاری است ؛ آفتاب ترانه های رویش را در چشم ها تکثیر می کند و باران امید زیستنی دیگرگونه را در گستره ی
زمین و زمان می پراکند ...!
باغ هست ، سبزه هست ، باران هست ، خورشید هست ، دریا هست و در اینجا ، تنها ما نیستیم و نمی توانیم این همه پنجره های تماشا را تنفس کنیم .
این ما هستیم که جلوی خورشید پرده می گسترانیم ، تا تابش بلندش ، نوازشمان نکند !
این ما هستیم که بی تفاوت از برابر نوازش دریا می گذریم و تغافل آنچنان پنجره ی نگاهمان را مسدود کرده است که یارای تماشای دریا در ما نیست !
این ما هستیم که آواز سبزه ها و نجوای نی لبک باران را نمی شنویم و طراوتشان را ناشنیده مچاله می خواهیم !
تا کی نشستن ؟!
تا کی تغافل ؟!
تا کی باید چشم ها و گوش های هراسانمان را کور و کر در جاده ها بدوانیم ؟
تا کی باید آواز بهشت ، که در دو قدمی دلهایمان جاری است ، ناشنیده عبور کرد ؟!
تا کی ...؟!
*****
وَ ءَاتيکُم مِن کُلِّ ما سَاَلتُمُوهُ وَ اِن تَعُدُّوا نِعمَتَ اللهِ لا تُحصُوها ، اِنَّ الاِنسانَ لَظَلُوُمٌ کَفّارٌ
سوره ی ابراهیم آیه ی 34
و از انواع نعمت هایی که از او درخواست کردید ، به شما عطا فرمود ؛ و هرگاه بر آن شدید که نعمت های او را شمارش کنید ، هیچ گاه حساب آن نتوانید کرد ؛ به راستی که انسان بسیار سخت کفرکیش و ستمگراست .
فهرست مطالب :
تلنگر ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )
ایستگاه اول : جراحت جاری ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )
ايستگاه دوم : مرهم موعود ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )
ايستگاه سوم : اين پرنده هاي غافل( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )
مثنوی ققنوس بي ادّعا ! ............. حكايت ناتمام تا جمهوري موعود
لطف کرده برای خواندن تمام نوشته ی این پست ، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...ممنونم
ايستگاه اول: جراحت جاری (1) عقل ، كودك نارس
اين روزها ، وقتي به بلوغ عقلي اجتماع خويش مي انديشم ، مي بينم چقدر عقل - اين طفل بي پناه - مظلوم مانده است ........
خداوند پيغمبر آفتاب
به نام خداوند ني نا مه ها
خداوند دل های بی ادعا .......
لطف کرده برای خواندن باقی نوشته ی این پست ، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...ممنونم
آوازهایی شرقی به گوش دلم فرمان می دهند تا بی هراس ، بی هیچ تردیدی فریاد سر دهم : آقای من - مهدی (ع) بیا واز آشوب لحظه ها پروازمان ده .... اما حضور آسمانیت برحذرم می دارد از آوازهایی که زمینیمان می خواهند!... بی شک از فواره ی آهم با خبری ! دستم را بگیر و از هیا هوی همیشگی لحظه ها پروازم ده ... مرا با زمین چه کار ؟ تو بگو......؟



