تبليغاتX
..........   ! به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد    <   شهاب الدين رهنما   >                    ...کي خواهي آمد؟!   اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من ........

مرد اردیبهشت

 

 

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

 

دوستان همدل سلام

 

باخبر شدم که انجمن وبلاگ نویسان شهرستان ابهر اقدام به برگزاری یک دوره مسابقه ی وبلاگ نویسی تحت عنوان

 

 " من

تو

ما

برای ایران چه کردیم؟! "

 

کرده است . حقیر هم با توجه به هدفمند بودن موضوع و اینکه به " راستی ما در برابر ایرانمان چه کرده ایم ؟ " ؛ وظیفه دانستم تا در این مسابقه شرکت کنم تا از این مسیر حرفهایم را به گوش دیگران برسانم و با عمل به اندیشه های بیان شده ، کاری برای سربلندی ایرانم کرده باشم .

در این راستا نوشته ای که در" بخش ادامه ی مطلب " آمده است ، قسمتی از مجموعه نوشته های من در باب عدالت است که در پاسخ به پرسش مهر 6  رئیس جمهور محترم آقای احمدی نژاد نوشته بودم و در مرحله کشوری هم دارای رتبه شده بود را ، تقدیمتان می کنم .

باشد که دینی باشیم و ایرانی !

عزیزانی که نتوانسته باشند ادامه ی مطلب را باز کنند می توانند از این لینک مطلب

 

زير بارش عدل تر خواهيم شد اگر ....

 

را بخوانند ....

    ارادتمند : مرداردیبهشت     


ادامه مطلب
+ لحظه ي هبوط انديشه  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 1:33  به قلم  شهاب  | 

ای عشق همه بهانه از توست ...!

دوستان صادق سلام

زمزمه های حسینیتان مقبول حسین و خدایش باد

همچنانکه قول داده بودم ادامه ی دلشوره های عاشورایی را تقدیم شما می کنم .

آخرین بخش از این دلشوره ها را هم هفته ی آینده به تماشای چشم های عاشقتان خواهم سپرد .

مرا از دعایتان بی نصیب نکنید ....

دوستانی که دلشوره ی اول و دوم را نخوانده اند می توانند از این لینک دلشوره های اول و دوم را بخوانند .

با احترام و ارادت . . . شهاب الّدین رهنما

 

==========================================================

 

دلشوره ی سوم :

          ی ... یزید ... یزید...

       چه سخت است نام بردن از کسی که زیبایی را سر می برّد ، رایحه ی آب را از کنار نگاه تشنه عبور می دهد ، و عشق را تشنه لب در دستان کویر پرپر می خواهد !

    چه سخت است نام بردن از کسی که هراس خدا در دلش جایی  ندارد ، بی پرده معصومیت را ذبح می کند و هفتاد و دو گل سرخ را به دستان تند باد قصاوت می سپارد !

 خدای من !

   با این مرد تو چه خواهی ؟

   تو چگونه ممکن است از کنار دستان خون آلودش ساده عبور کنی ؟

   تو چگونه ممکن است این همه بی حرمتی به آستان سبز نبی را ببینی و حرمت شکنان را اجازه دهی تا آسودگی را در آغوش فشارند !

   خدای من !

   تو با این مرد و همراهانش که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفتند ، چه خواهی کرد ؟ !

   یزید سمبل قصاوت ، راهنمای جهنم و آتش زننده ی دل هایی است که ناشنیده از کنار فریاد هل من ناصرا ینصرنی ثارالله آرام گذشتند !

    یزید انشاء کننده ی همه پرونده هایی است که راه آسمان را گم کرده ،  بوی بهشت را  ازخاطر خویش کوچانده و در کوچه های سنگدلی لطافت پرنده های ایمان و آزادگی را مچاله و له شده می خواهند !

خدای من !

تو با این مرد که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفت ،

 چه خواهی کرد ؟ !

 

*****

 

دلشوره ی چهارم :

 

 

     ع ... عطش ... عاشقی ... عطر آسمان !

    دلشوره هایم را فریاد می کنم و دلواپسی های آتشینم ، از نگاهم جرعه جرعه جاری می شوند .

    به ظهر عطش می اندیشم و به شراره هایی که نفس های سبز خدا را سرخ می خواست و به لبان تشنه ای که در جستجوی آب ، در پی عباسی بود که برای آوردن آب تمام هستی اش را باخته بود !

    عباس چه بازی قشنگی داشت در کوچه های هراسی که پاسبانانش رساندن آب را جرم می دانستند ! 

      عباس چه بازی زیبایی داشت با نامردمانی که عطش را نمی فهمیدند و از وارثان آب ، آب را دریغ داشتند !

    عباس .. عباس ...حسین ...حسین ... حرم ... حرم ... تشنگی ... تشنگی ...

   خدای من !

       لب هایم خشک شده اند و چشمانم بارانی ! با آبشار نگاهم ، کمی لب هایم خنک می شوند اما نمی دانم آن روز عطش برای حسین و خاندانش آبشاری از اشک باقی مانده بود تا تنها اندکی ، آری تنها اندکی از دلشوره های لبانشان را پاسخ دهند ؟!

     خدایا با من سخن بگو ! در ظهر عطش بر حسین و خاندانش چه گذشت ؟!

    خدایا با من سخن بگو ! عباس چگونه آب را دید اما ننوشید ؟ اگر من به جای عباس بودم چه می کردم ؟

   خدایا طاقت می خواهد تشنه باشی و آب در برت باشد ، اما تو ننوشی !  

    عباس به حرمت عشقی که در سر داشت ، لبانش را رخصت نوشیدن آب پیش از امامش نداد ؛ به حرمت عشقی که در سر داشت آب در بر ، پرواز با لب های عطش آلود را زیباتر پسندید !

   خدایا ! آن روز بر عباس چه گذشت ؟ ...

    به حرم می آیم ؛ کودکان چشمان عطشانشان را در جاده دوانده اند و در پی عباس نگاه های دلواپسشان را پروازداده اند .

  به کدام خیمه سر بزنم و عطشناکیشان را فریاد کنم ؟ خدایا اهالی این خیمه های عطش تا کی باید در پی سقای نام آورشان باشند ؟

نگاه ها گاه جاده را می پایند و گاه به میدانی خیره می شوند که امام خیمه ها عاشقانه شمشیر می زند تا ابرهای کفر را بمیراند و روشنی در گستره ی آسمان کربلا پرواز را ترنم کند !                                                       

     اما حسین است و دلواپسی دیر آمدن عباس ؛ حسین است و خیمه هایی که عطش به آتششان کشیده ؛ حسین است و لشکری که حرمت بوسه گاه نبی را نمی فهمند ؛ حسین است و لشکری که پروانه ی رحم را در آسمان نگاهشان اجازه ی پرواز نمی دهند ؛ حسین است و تنهایی شگفتی که تنها او ندای هل من ناصرا ینصرنیش را می شنود ؛ حسین است و لبهای خشکیده ای که تنها آبشار شهادت سیرابش می کند !

    عاشقی درد بزرگی است که حسین و یارانش دچارش شده بودند .       

     عاشقی به عباس رخصت تر کردن لبانش را نداد و حسین را رخصت داد تا پروازی دیدنی به وسعت همه ی زمان ها داشته باشد !  

     عاشقی به اهل حرم فهماند که تشنه باشند اما هیچ گاه تشنگیشان را جار نزنند ؛ تشنه باشند اما حرمت حرم را به نگاه ها و گوش های نامحرم یزیدیان نسپارند ؛ تشنه باشند اما ...

        و همه ی این اماها بزرگی حماسه عاشورا را تکثیر کردند ، و آبشار شهادت در گستره ی زمین و زمان جاری شده و دل های همسو با  زمزمه های عاشورا را ، به دریا پیوند داد !

     آن روز ، در لحظه هایی که خدا تنها شاهد عطش سرخ حسینیان بود ، فرشته ها فوج فوج به سمت زمین جاری شدند و عطر آسمان را در روشنایی زلال و سرخ گون کربلا پرواز دادند !...               

       ع ... عطش ... عاشقی و عطر آسمانی که با اندیشیدن به عاشقانه های عاشورا ، باور بی قرارم را از طراوتش آکنده می کند !     

       و من در این سوی زمان ایستاده ام ، می بارم و بی قرار فریاد می زنم :          

بای ذنب قتلت ؟

به کدامین گناه کشته شدید ؟

 

*****

 

ادامه دارد . . .

التماس دعا . . . . مرد اردیبهشت

روز عاشورا ی حسینی . . . 10 / 11 / 85

+ لحظه ي هبوط انديشه  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 16:58  به قلم  شهاب  | 

 

 

دلشوره ی اول :

 

 

            ک... ک ... کربلا... کربلا...

         در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !

        کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !

        کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند ! 

       کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !

      کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !

      کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !

      کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !

     کربلا ... کربلا ...

    معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !   

 

*****

 

 دلشوره ی دوم :

 

        ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی

 

     چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...

     آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...

     حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !

    خدای من !

    حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش  رفت ؟ ...

     نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص   نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .

حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !

    حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل  ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .

    حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !

    حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !

     حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود  گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !

   حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !

 در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !

    حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...

*****

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 16:55  به قلم  شهاب  | 

به نام خدای حسین

 

دوستان همدل سلام

 

شمیم اشک هاییتان مقبول درگاه حسین و خدایش باد

 

    در این پست و در دو پست بعدی بنا دارم تا مجموعه نثرهایی به نام ( دلشوره های عاشورایی ) از این بنده ی ناچیز خدا ، تقدیمتان شود .           

    امیدوارم با لطافت دل بخوانید و هم صدای لحظه هایم شوید .پست بعدی را در روز عاشورا تقدیم نگاه مهربانتان خواهم کرد .

   این نوشته برداشت آزادی است از یک روایت که در قسمت ادامه ی مطلب تقدیمتان خواهم کرد .

                                                    *****  

 

دلشوره ی اول :

 

            ک... ک ... کربلا... کربلا...

         در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !

        کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !

        کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند ! 

       کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !

      کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !

      کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !

      کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !

     کربلا ... کربلا ...

    معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !   

 

*****

 

 دلشوره ی دوم :

 

        ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی

 

     چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...

     آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...

     حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !

    خدای من !

    حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش  رفت ؟ ...

     نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص   نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .

حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !

    حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل  ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .

    حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !

    حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !

     حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود  گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !

   حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !

 در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !

    حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...

*****

     ادامه دارد . . . 

 

 التماس دعا . . . . مرد اردیبهشت


ادامه مطلب
+ لحظه ي هبوط انديشه  جمعه 6 بهمن1385ساعت 12:47  به قلم  شهاب  | 

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 1:43  به قلم  شهاب  | 

 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

نیلوفران نیک اندیش سلام

عیدتان مبارک

در این پست بنا دارم برای شما نثری بگذارم و شما را مهمان خواندنش

کنم .در این حال و هوای شوق، نیایش لذتی دیگر گونه دارد . باشد که

قبول افتد . این نثر از جمله نثر هایی است که برای نیایش کلمات 

ارسال شده بود .

خدایا استغاثه هایم را پذیرا باش !

-------------------------------------------------------------------

        

باران هست ؛ آفتاب هست ؛ دریا هست و سبزه ها در همه جا آواز می خوانند .

نسیم عاشقانه دست در دست مسافران ملکوت ، پایکوبان ترانه های رجعت را آواز می دهد ؛ در شریان دریا ، شوق پیوستن در تب و تابی غریب جاری است ؛ آفتاب ترانه های رویش را در چشم ها تکثیر می کند و باران امید زیستنی دیگرگونه را در گستره ی

 زمین و زمان می پراکند ...!

باغ هست ، سبزه هست ، باران هست ، خورشید هست ، دریا هست و در اینجا ، تنها ما نیستیم و نمی توانیم این همه پنجره های تماشا را تنفس کنیم .

این ما هستیم که جلوی خورشید پرده می گسترانیم ، تا تابش بلندش ، نوازشمان نکند !

این ما هستیم که بی تفاوت از برابر نوازش دریا می گذریم و تغافل آنچنان پنجره ی نگاهمان را مسدود کرده است که یارای تماشای دریا در ما نیست !

این ما هستیم که آواز سبزه ها و نجوای نی لبک باران را نمی شنویم و طراوتشان را ناشنیده مچاله می خواهیم !

تا کی نشستن ؟!

تا کی تغافل ؟!

تا کی باید چشم ها و گوش های هراسانمان را کور و کر در جاده ها بدوانیم ؟

تا کی باید آواز بهشت ، که در دو قدمی دلهایمان جاری است ، ناشنیده عبور کرد ؟!

 تا کی ...؟!

 

*****

 

 

وَ ءَاتيکُم مِن کُلِّ ما سَاَلتُمُوهُ وَ اِن تَعُدُّوا نِعمَتَ اللهِ لا تُحصُوها ، اِنَّ الاِنسانَ لَظَلُوُمٌ کَفّارٌ

سوره ی ابراهیم آیه ی 34

و از انواع نعمت هایی که از او درخواست کردید ، به شما عطا فرمود ؛ و هرگاه بر آن شدید که نعمت های او را شمارش کنید ، هیچ گاه حساب آن نتوانید کرد ؛ به راستی که انسان بسیار سخت کفرکیش و ستمگراست .

 

 

  

                                  تا دیداری دیگر بدرود ............. مرداردیبهشت

 

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 1:56  به قلم  شهاب  | 

  همراهان مهربان :با کلیک کردن بر لینک ها ی زیر می توانید به همه ی مطالب تا جمهوری موعود دسترسی داشته باشید.... 

     فهرست مطالب : 

      تلنگر ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )

       ایستگاه اول : جراحت جاری ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )

      ايستگاه دوم : مرهم موعود ( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )

      ايستگاه سوم : اين پرنده هاي غافل( از مجموعه نثر ادبی تا جمهوری موعود )

       مثنوی ققنوس بي ادّعا ! ............. حكايت ناتمام تا جمهوري موعود

  لطف کرده برای خواندن تمام نوشته ی این پست ، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...ممنونم


ادامه مطلب
+ لحظه ي هبوط انديشه  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 11:38  به قلم  شهاب  |