تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت

مرد اردیبهشت

> کتاب های درسی ، یک بام و . . .

 

به نام او که بهترین است

دوستان من سلام

در کتاب تاریخ بیهقی در قسمت داستان حسنک وزیر عبارت « با دستاری مالیده » در قسمتی از داستان مشاهده می شود .

همچنان که بسیاری از علاقه مندان به ادبیات می دانند ، « مالیده » به چند معنی در این کتاب آمده است . در جایی عبارت « نیک بمالید  » نوشته شده که به معنی گوشمالی دادن است و در جایی عبارت « با موهایی مالیده » آمده است که به معنی « مرتب » است .

با توجه به شرح دکتر خطیب رهبر بر کتاب تاریخ بیهقی واژه ی « مالیده  » در عبارت « با دستاری مالیده » به معنی  « مرتب » ذکر شده است و به نظر کلمه ی « مرتب » درست تر و قابل درک تر است .

اما چه شد که در این فرصت به بیان این مطلب روی آورده ام !

داستان حسنک وزیر از سال های پیش در کتاب ها خود نمایی می کند از دوره ی دانش آموزی خودم تا کنون . چند سال پیش که برای تدریس درس ادبیات به مقطع دبیرستان آمدم تنها در همان یک سال درس ادبیات سال سوم را تدریس کردم و در این سال ها قسمت نبود که به تدریس آن بپردازم . تا امسال که دوباره تدریس درس ادبیات سال سوم نصیبم شد .

در بازخوانی و مروری که بر درس حسنک وزیر سوم انسانی و درس هنر نویسندگی بیهقی ادبیات سال سوم غیر انسانی داشتم ، به ناگاه به نکته ای برخوردم که بسیار شگفت زده شدم . البته کتاب های درسی بخصوص ادبیات ما هر ساله ما را شگفت زده می کنند ، اما اینکه در روشنایی آفتاب کسی بر طبل نافهمی مخاطب بکوبد و او را و اندیشه اش را در نظر نیاورد ، این بسیار بر من گران آمد !

در سال های پیش واژه ی مالیده در کتاب های مورد نظر در معنای « کهنه و مستعمل » به کار رفته بودند اما در سال تحصیلی جدید کتاب ادبیات فارسی سال سوم انسانی همچنان بر معنی « کهنه و مستعمل » تأکید دارد اما همین واژه در کتاب ادبیات سال سوم تجربی و ریاضی به معنی « تازه و مرغوب » به کار رفته است !

و حال دانش آموز به جای خود محفوظ ، من دبیر نمی دانم پشتم را به کدام دیوار تکیه دهم ! و کدام معنی را باید بپذیرم . آیا به دانش آموزم بگویم که مالیده به معنی کهنه است یا تازه و مرغوب ! یا اینکه بگویم یکی از اساتید ادبیات فارسی که کتابش در شرح تاریخ بیهقی که سال هاست در بسیاری از داشگاه ها تدریس می شود ، از واژه ی مالیده معنی « مرتب » را دریافته است .

به راستی چه باید کرد ؟

در این نا همگونی نظرها و خبرها به کدام آیینه باید دل خوش داشت ؟

راستی !

به نظر شما اختلاف نظر یا به زبان بهتر بگویم ، بی توجهی در تدوین و تهیه ی کتاب های درسی تا کجا باید ادامه داشته باشد ؟ تا کجا ؟ !    

*****

شهاب الدین رهنما

1 / 9 / 88

رودسر

 

+هبوط انديشه شنبه سی ام آبان 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> بیایید به صدای هم احترام بگذاریم !

 

به نام خدایی که داننده ی رازها و نیازهاست

سلام بر دوستان عزیز و ارجمند

سلام بر شما که با خدایتان انسی دارید شگفت و به همین راحتی دین و ایمانتان را به دنیا و دوستدارانش نمی بخشید .

   پیش از هر چیز از تأخیر های گاه و بی گاهم عذرخواهم و از اینکه نمی توانم به وعده ی خویش صادق و ثابت باشم بسیار شرمنده ام .

 عزیزان !

    از دو سه پست پیشین که به نوعی انتقادی داشتم بر برخی رفتارهای عجولانه و حرکت های نه چندان زیبای گروه طرفداران جناب موسوی ، متأسفانه بارها و بارها پیام هایی زشت و توهین آمیز از جانب برخی از اهالی وب نصیب این جانب شد . نوشته هایی که به دور از هرگونه نزاکت و ادبی نوشته شده و نثار این مسافر در راه شد .

   به همین دلیل نکاتی چند را برای این دوستان و برای همه ی آنان که به ذهنشان کج فهمی رسوخ کرده است ، می نویسم تا شاید ذهن ها روشنی را در آغوش گیرند و جامه ی بد بینی از جانشانشان  افکنده شود .

    1  – من یک صدا در میان همه ی صداها هستم ، اگر مغرور نباشیم باید این اجازه را به دیگران هم بدهیم تا صدایشان هم به گوش رسد . اگر شما می خواهید صدایتان را به گوش ها برسانید ، پس به من هم حق انتشار صدایم را بدهید .

  ۲ – من نظرات خاص خودم را دارم و اگر قرار بود که تنها نظر دیگران را گوش دهم ، به هیچ وجه این وب را نمی ساختم .

  3 – سعی نمی کنم نظرات خویش را نظراتی حتمی و ابدی بدانم . بی شک ممکن است برخی حرف ها گفته شود اما با صحبت دوستی آن نظر دیگرگون شود . ( البته دیگران هم باید بدانند که نظراتشان وحی مُنزل نیست ! )

   4 – همچنان که پیش تر گفته ام به هیچ وجه بسیاری از کارکردهای جناب احمدی نژاد را تأیید نمی کنم اما باید دانست که او رئیس جمهور ایران است و باید او را حرمت گذاشت . ( البته هستند افرادی که به هیچ وجه رأی دور اول و دور دوم ریاست جمهوری او را باور و تأیید نمی کنند و از این بدتر او را آدم هم به حساب نمی آورند تا چه رسد به رئیس جمهور ! و این از زشتی نادر ما ایرانی هاست )

   5  – پیش از انتخابات بر این باور بودم که جناب موسوی بهترین گزینه برای ریاست جمهوری است اما وقتی بداخلاقی ها و افراط گری های ( به گمان من ) برخی از دوستان جناب موسوی را دیدم ، دلم شکست و باز به زغم خود پنداشتم که موسوی ، موسوی سال های پیش نیست و حرکاتش به گونه ای است که لااقل من توان پذیرشش را نداشتم . اما . . .

   6 -  دو حسرت را در تاریخ 30 ساله ی جمهوری اسلامی ایران بر دل نهفته دارم . نخست حسرت برای 8 سال از دوران طلایی جناب خاتمی است که تنه اش را دوستان نااهل و دشمنان بدخواهش  بی برگ و بار در چاه تفرعن و تعصب به دستان مرگ سپردند . . .

دوم همین انتخاباتی است که پشت سر گذاشتیم و به رغم آنکه می توانست بهترین نتیجه ها برای کشورم به بار آید اما . . .

 7 – موسوی را برای گذشته اش دوست داشته و دوست دارم اما  . . .

  8 – اما ای کاش به گونه ای می شد که جناب موسوی رییس جمهور باشد نه جناب احمدی نژاد اما . . .

   9 – آی امّا ها ! من صدایتان می زنم اما نمی دانم به گوشتان می رسد یا نه ؟! کاش صدایم را می شنیدید . . . !

   10 – من هم یک صدا هستم میان این همه صداهای ناهمگون و همگون  !

   پدر خدا بیامرزم همیشه می گفتم : پسرم ! من ممکن است با کسی خوب نباشم اما هنگامی که کسی وارد خانه ی من شد دلخوری ها برای من ارزشی نخواهد داشت و همه ی دلخوری ها را به باد می سپارم . . . !

    و حال شما عزیز خواننده ای که به اینجا می آیید و به کلبه نوشته هایم سر می زنید ، چه برایم نظرات خوب بنویسی چه بد ؛ برایم چندان فرقی نمی کند . من تنها می دانم که هرکسی به کلبه ام پا بگذارد دوست من است و احترامش بر من واجب !

پس دوست من  !

بیایید به دور از همه ی سیاست بازی های احمقانه ، دوستیمان را تکثیر کنیم ، تنها همین !

ما با دوستی هایمان می توانیم سیاست بازان احمق را به سمت کوچه های دوستی و ومهربانی جهت دهیم حال چه راستش باشد چه چپش !

 

***** 

 

شهاب الدین رهنما

رودسر

20 / 8 / 1388

 

+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> من ، قزوه ، شعری از مقام معظم رهبری و خاطره ی قزوه از مقام معظم رهبری
 

۱ ) سلام جناب قزوه

سال ها ست که شما را می شناسم ، و بارها در مورد شما حرف های گوناگون زده ام ، اما هیچ وقت اینقدر حرفتان در دل من ننشسته بود !

بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند . از زبان حافظ خطاب به رهبر عزیزم می گویم  :

 برغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره ی تو حجت موجه ی ماست

ما رهبرمان را دوست داریم هرچه بادا باد

*****

 

همه ی مطالب زیر از وبلاگ جناب قزوه است :

 

۲)  ما را تو می شناسی 

 
شعري از مقام معظم رهبري با عنوان مناجات ناشنوايان، امروز براي اولين بار در مراسم روز جهاني ناشنوايان قرائت شد.


ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي
 
...................................................
۳ ) حاشیه ای و خاطره ای
 
هجده سال است که در مراسم دیدار شاعران با  رهبر انقلاب حضور دارم. از زمانی که استاد اوستا زنده بود و خیلی های دیگر زنده بودند. در این همه سال بسیاری شعر از زبان شاعران جوان و گاه حتی پسشکسوت می شنیدم که در برخی مصرع ها کاستی هایی داشت و با خود می گفتم ای کاش این تکه از شعرش را عوض می کرد و درست همان وقت یا بعد از شنیدن شعر آن کاستی ها را از زبان رهبری می شنیدیم و این نکته یابی ایشان و نقدشان بر شعر این و آن مخصوص این سالها نبوده که حتی یک بار از زبان شاعر بزرگ خراسان روانشاد استاد کمال - که استاد شفیعی کدکنی نیز او را استاد خود می داند- شنیده شد که می گفت شعری که هیچ کس نتواند از آن عیب بگیرد آقای خامنه ای می تواند عیب بگیرد. و شاعر بزرگ و آزاده ای چون روانشاد ذبیح الله صاحبکار که اسوه انسانیت و مهربانی بود در کتابی که با دستخط خودش به من هدیه داد در جایی از کتاب ایشان را  (صائب دیگر) خطاب می کنند که نشانگر مقام و منزلت ادبی ایشان است. در این هجده سال که از این دیدارها گذشته نه من مدحی برای ایشان گفته ام و نه ایشان از مدح این و آن خوشش آمده و نه صله ای به کسی داده و نه کسی از او جز همان چفیه ساده  صله ای خواسته است. تنها همان چای و غذای ساده بوده است و همان تهمت هایی که بگذارند بزنند. چند بار هم در شعرخوانی ها نکاتی را به من گفته اند که بعد از سال ها فکر می کنم نکات درست و راهگشایی بوده است. به هر تقدیر ای کاش همه مسئولان ما اینقدر ذوق داشتند . در آخر به نقل از دوست بسیار عزیزم مرتضی امیری اسفندقه نقل قولی از استاد دکتر شفیعی کدکنی را - که هر کجا هستند خدا حفظ شان کناد-  برایتان بازمی گویم که این آزاده مرد در منزل شان و در جمعی بسیار خصوصی به مرتضی گفته بود که اگر همه ذوق مسئولان را در دیگی بجوشانند و ملاقه ای کنند آن ذوق فلانی خواهد شد. چیزی به این مضمون. این را گفتم تا در روزگاری که کژان و ناجوانمردان از راستی ها عیب می گیرند شهادت نامه کوچکی نوشته باشم که به این همه ذوق و قریحه افتخار می کنم و افتخار می کنم که ملتی نجیب و رهبری نجیب تر داریم که ادب را می شناسد و ادیبان را قدر می نهد . ای کاش برخی گوش ها سخنانش را دست کم به اندازه این طفلان معصوم می شنیدند .
+هبوط انديشه پنجشنبه نهم مهر 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> آقای کدیور ! علی تنها نیست ، شما تنهایید !

 

 

 «از دوستان عزیزی که مطلب را می خوانند خواهشمندم مطلب را درست و تا آخر بخوانند و یک طرفه به قاضی نروند .»

 

 

به نام او که بهترین آرامش دهنده ی دل های خسته است

سلام دوستان

 

جناب  « محسن کدیور »  در سایت « روز »  مقاله ای دارد تحت عنوان  « علی تنها است » .

وقتی این مقاله را خواندم به شدت دلم گرفت و از کور دلی یا بهتر بگویم از خود را به کور دلی زدن این عزیز و افرادی مثل او  مجبور شدم تا دیگر بار سفره ی دل را بگشایم .

 

***

جناب کدیور ، سلام                         

 

     درست است که کشور در دردهایی شدید غوطه ور است ؛ درست است که  در کشور بی عدالتی است ؛ درست است که در کشور انسان هایی یافت می شوند که حتی به نان شب خویش هم محتاجند ؛  . . . اما همه ی این ها بر می گردد به برخوردهای منافقانه ی خیلی ها ازجمله شما و دوستانتان !

  راستی چرا علی تنهاست ؟!

   چرا نمی خواهیم بفهمیم که تنهایی علی را سببی جز افکار غلط شما و دوستان شما و گروهی از خشک مقدسان چسبیده به قدرت نیست ؟  

   آقای کدیور !

   مگر دوم خرداد برای این به وجود نیامد که مردم برای نان خویش دست به سمت نااهلان دراز نکنند ؟!

   مگر دوم خرداد برای این به وجود نیامد که مردم سرزمینم آسایش را با جان و دل خویش لمس کنند ؟ !

    شما چه فکر می کنید ؟!

   فکر می کنید مردم عاشق چشم و ابروی جناب خاتمی بودند که به ایشان رای دادند ؟!

    نه عزیز !

     مردم درپی یک ناجی بودند تا آنها را نجات دهد . اما در مقابل دوستانتان چه بلایی بر سر دوم خرداد و مردم این سرزمینم آوردند ؟!

    لطفا خودتان را به نفهمی نزنید ؛ من هم خودم را به نفهمی نمی زنم و می دانم که چه قدر مشکل برای دولت دوم خرداد به وجود آوردند و می دانم که چه هیاهوها که ایجاد نشد . اما خود شما هم می دانید که اگر درد مردم تنها بازی های سیاسی فراهم آمده از دولت دوم خرداد بود که مردم به جان دوستشان می داشتند و در ادامه ی راه همراهشان می شد ند .

    اما به یقین درد مردم تنها آزادی بیان و انتشار عقیده نبود ! درد مردم تنها این نبود که صبح که بلند می شوند اول ببینند که فلان روزنامه در پی مسائل به وجود آمده در مملکت چه نوشته است ! . . .

    آری درد گروهی از مردم آنچیزی بود که بیان شد ،  اما به راستی چند درصد از مردم شامل حال این تفکر می شدند ؟! به راستی چند درصد ؟!  

.

.

.

      و اینک که مردم بعد از نا امید شدن از خاتمی و گروهش به احمدی نژاد روی آورده اند شما دوست ندارید که ایشان برنده ی بازی ای شود که تنها به نفع مردم است . اگر احمدی نژاد در کارهایش پیروز شود دیگر حنای حضراتی مثل شما در نگاه مردم بی رنگ خواهد شد و این همان چیزی است که شما از آن می ترسید .

    جناب کدیور !

    من هم انتقادهایی به جا و ناگزیر از جناب احمدی نژاد دارم ، اما این دلیل نمی شود که حسن های این حضرت را نبینم و ساده از کنارشان بگذرم ! . . .

***

   آری !

   این روزها علی تنهاست . علی دنبال یارانی است که همراهش باشند ، او را بفهمند ، حرفهایش را درک کنند و با او همراه شوند !

   علی تنهاست چرا که بسیاری از زعمای قوم تنها در پی ثروتهای بادآورده ای هستند که دنیایشان را طلایی کنند !

   علی تنهاست چرا که باندهای قدرت تشکیل شده بعد از رحلت امام نمی خواهند علی آنچه را که به صلاح مردم است ، به اجرا درآورد !

   علی تنهاست چرا که عده ای دیگر از همین زعمای قوم چنان به قدرت چسبیده اند که انگار اگر روزی آن را گروهی دیگر از دستشان برباید ، آنان نیز هویتشان را از دست خواهند داد !

  علی تنهاست چرا که شما نمی خواهید بفهمید همین انتخاباتی که برگزار شد بزرگترین رفراندم سی ساله ی   این نظام است و شما چون نفع خویش را در آن نمی بینید ، چشم بسته با آن مخالفت می کنید و این نخواستن شما و دوستانتان سبب دردهایی شد که علی را به شدت رنجاند ، و بسیاری از مردم را در اندوهی ناگزیز گرفتار کرد !

 

 آری

  علی تنهاست چرا که دوستان چندین ساله ی علی بنای آن گذاشتند که دیگر علی نباشد تنها بجرم آنکه از کسی حمایت می کرد که در پی درد مردم بود !

  جناب کدیور !

   در شرایطی اینچنینی که دوستانتان هم شما را تنها می گذارند ، چگونه می توان احساس تنهایی نکرد ؟! آری !

 شما خون به دل علی کردید . . .

  

   اما  حقیقت چیز دیگری است آقا ؟!

   علی تا خدا را دارد تنها نیست !

   علی تا مالک را دارد ، تنها نیست !

   علی تا سربازانی دارد که تنها برای خدا و رضایت او تنفس می کنند ، تنها نیست !

    علی تا در پی انتشار عطر خوش عدالت در جان و دل مردم ستمدیده ای است که فاصله شان به مدد دوستان شما با اغنیا بسیار زیاد شده است ، هیچ وقت تنها نیست !

    علی تا خود را وصل قدرت نکرده و آبروی خویش را صرف آسایش مردمی می کند که رنج دیده ی دست های زالو صفتان است ، تنها نیست !

    آری !

    علی تنها نیست !

    تنها شما هستید که دینتان را به دنیا فروخته اید و در دامن شیطان به رقصی آتشین ، به خیال خوابی خوش ، به انتظار نشسته اید  !

 

    آری !

     علی تنها نیست ، تنها شمایید !

 

*****

 

شهاب الدین رهنما

13 مرداد 1388

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پ .ن . ۱ :

لازم به ذکر است که نویسنده ی نوشتار بالا برای همه ی ارزش های علمی جناب کدیور احترام قائل است ، هر چند با دیدگاه های سیاسی ایشان همراه و هم جهت نیست !

 

پ. ن . ۲:


من هیچ وقت دین و ایمانم را به پای اینان نمی ریزم .اما انصاف هم خوب چیزی است .

  من با احمدی نژاد مخالف بوده و هستم اما خواهش می کنم حوادث پیش و پس از انتخابات را خوب مرور کنید و مثل خیلی ها یک طرفه به قاضی نروید .
من هم می دانم که چه گندهایی زده شده است اما بی شک همین گندها در گذشته نیز بوده است و امروز کسانی که آن گندها را زده اند داعیه ی گند زدایی دارند که این بسیار نوبر است عزیز !

 

پ.ن . ۳ :

به دوست عزیزی که خود را شماره ی ۱ معرفی کرده اند :

دوست عزیز ای کاش خود را درست معرفی می کردید یا حداقل نشانی از خود می گذاشتید .

بی شک آن زمانی که من با چشم خودم دیدم که چه بلایی بر سر پدرمرحومم در همان سال های اول انقلاب آمد یا شما هنوز نفس نمی کشیدید یا مثل خیلی ها سکوت را بر هرچیزی ترجیح می دادید .

اما این نکته هیچ چیزی را تغییر نمی دهد ، من این نظام را قبول دارم و حتما شما هم ؛ اما بی شک می دانید که وقتی کار به تخریب و بی انصافی کشیده شد آن وقت دیگر نباید از منافع شخصی سخن گفت ، بلکه باید دید که دیگران همانند برادرت چه کرده اند که اینگونه شده است !

راستی مگر برادرت قبل ار 22 خرداد در مملک نبود ؟! اگر بود پس چرا در آن زمان دستگیر و زندانی نشد ؟!

 

بیایید کمی نگاهمان را باز کنیم و بدانیم که مشکل نه از احمدی نژاد است نه از موسوی ؛ بلکه مشکل از فرهنگ غلطی است که در ما ریشه دوانده و  بر اساس آن همیشه آن چیزی را می خواهیم که به نفع ماست نه نفع دیگران !

بدرود

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستان عزیز :

 به جهت طولانی نشدن پست ،

باقی جواب ها را در بخش نظرات نوشته ام .

 

+هبوط انديشه سه شنبه سیزدهم مرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> تا بار دگر
 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

 

 

به امید فردایی بهتر برای مردم سرزمینم

***

+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> شبیه دلقک ها

 

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

سلام دوستان همدل

 

     شاید خیلی از دوستان خواسته باشند تا من هم در باره ی انتخابات حرفی و سخنی را بر زبان رانم ، اما ، اما به حقیقت وقتی این همه جوّ مسموم و این همه بی انصافی را در حلقوم کسانی می بینم که تنها در پی خواسته های نفسانی خویش اند و تنها برای مطامع دنیای خویش اخلاق و مروت را قی کرده و بی هراس از آخرت ورّاجی می کنند ، بیزار می شوم از هر چه انتخابات !

     به راستی وقتی که هدف از انتخابات تنها تخریب یکدیگر و له کردن یاس های اخلاق برای چنگ زدن به خواسته های نفسانی باشد ، باید واژه ی انتخابات را بوسید و تنها در فرهنگ ها از آن یادی کرد .

     بگذریم که عفونت ناشی از این انتخابات فریب ، کم کم دارد خفه ام می کند . بگذریم . . .

@@@@@

بادها را بگو به پا خیزند

محشر واپسین انسان هاست

روزگار بلوغ بد عهدی

روزگار هبوط وجدان هاست

             ***

این چه حرفی است ؟ . . .

               من نمی دانم

حرف تلخی که بر زبان من است

گوش کن عابر تخیل من

حرف تلخم ، نشان ،

                نشان من است !

            ***

زخم می بارد از هوا و زمین

بر پَرِ این نگاه بارانی

آه ! باور کن ای مسافر من

داغ این باغ رو به ویرانی !

              ***

سوز با رقص می رسد از راه

لحظه هایی که کوچه ها خوابند

عشق فریاد می کند در من

آسمان ها چرا ،

              چرا خوابند ؟!

            ***

کی شود آسمان به پا خیزد ؟!

نعره ای در دل زمین ریزد ؟!

تا به پا خیزد این عروسک بهت

تا به پا خیزد این ،

                       به پا خیزد .

            ***

آه ! عابر نگاه کن اینجا

فصل ها بی نصیب فردایند

زخم ها گرم گرم می شکفند ،

زخم ها ، شاعران اینجایند !

                ***

فصل درد است ، فصل بیداری

کاش من هم به خواب می رفتم

کاش من هم شبیه دلقک ها

چهره ام را ، نقاب می بستم !

*****

زندگیتان سبز و لحظه هایتان آبی باد

شهاب الدین رهنما

3 / 3 / 1388

 

----------------------------------------------------

دوست عزیزی به نام « فقیر » در پی خواندن شعر

 < شبیه دلقک ها >

 شعر زیر را برایم نوشته اند که خواندنش لطفی دیگر دارد .

 

با سلام اي رفيق شاعر من
شعرهايت چه قدر ، زيبا بود
خسته بودم از اين سكوت خودم
حرف تو صحبت دل ما بود


در زمان سياهي دلها
رنگ شعرت چه قدر آبي بود
حرفهايت درست مثل دلت
روشن و خوب و آفتابي بود


ترسم اما سياهي شبها
ببرد اين طلوع آبي را
غول شب با فريب خود بخورد
اين سحرگاه آفتابي را


واقعيت هميشه صادق نيست
ظاهر قصه هيچ دردي نيست
خنده افتاده روي لب اما
پشت اين چهره ، قصه ي تلخيست


جاي گلهاي عشق و زيبايي
گل به گل خار كينه مي رويد
جاي پروانه هاي رنگارنگ
مار در باغ سينه مي رويد


در دل زرد خويشتن اين بار
پير ِ پاييز نقشه ها دارد
بر گلوگاه تشنه ي جنگل
جاي باران عذاب ميبارد


پير پاييز مي رسد از راه
"مرد ارديبهشت" كاري كن
از حقيقت بيار دريايي
باغ ما را تو آبياري كن


از سراب دروغ سيرابيم
باغ ما تشنه ي صداقت تست
همچو منصور با صراحت باش
واقعيت همان حقيقت تست


شهر پر از هواي شيطان است
من از اين شهر درد مي ترسم
نيست خورشيد عالم افروزي
از شب تار و سرد مي ترسم


ما در اين روزگار تنهاييم
پس بيا تا كنار هم باشيم
شعله اي از اميد افروزيم
در شب سرد يار هم باشيم


آري آري تو راست مي گويي
"فصل درد است ، فصل بیداری"
در چنين شب به قول "سيد" ما
"واجب ِعيني" است هشياري



شب بلند است و آسمان بيدار
من كنار قلندران بيدار ...

*****

ممنونم از لطف جناب فقیر

 

+هبوط انديشه یکشنبه سوم خرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد فریاد

 

 

به نام او که سرزنده ترین است

دوستان همدل سلام

1 )   تقدیم به آیه ای که رسم سرودن را در نهادم به امانت سپرد :

 

من با تو در این کویر آباد شدم

لبخند شدم ، پرنده ای شاد شدم

یک حرف نداشتم برای خواندن

با حوصله ی تو مرد فریاد شدم

 

 

**** 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مطالبات فرهنگیان پرداخت شده است !!!

 

به نام خداوند جان و خرد

دوستان عزیز سلام

و خسته نباشید

 

در این فرصت آسمانی دو مطلب برایتان نوشته ام به امید آنکه پذیرایش شوید .

 

*****

 1 ) مطالبات فرهنگیان پرداخت شده است :  

امروز در سایت وزارت آموزش و پرورش خبری را دیدم و خواندم که بسیار برای من و همه ی فرهنگیان جالب و شنیدنی بود .

خبر از این قرار است که روسای همه ی سازمان های آموزش پرورش اعلام کرده اند که « مطالبات همه ی فرهنگیان پرداخت شده است » ، و این در حالی است که بسیاری از مطالبات هنوز پرداخت نشده است .

متن اصلی خبر این است :

 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> غزلی تازه از مرد اردیبهشت

به نام او که زینت بخش لحظه های زمینی ماست

سلام دوستان

لحظه هایتان پر از شور آسمان

امید آن دارم که در این لحظه های آغازین سال ، نفس هایتان  سرشار از رایحه ی بهشت باشد .

در این فرصت آسمانی ، نگاه مهربانتان را به خواندن غزلی از آخرین سروده هایم دعوت می کنم . باشد که با نظرات مهربانتان همچنان همراه مرد اردیبهشت باشید .

 

 

 

 

       یک قفس آواز ارغوان

 

احساس گنگ می چکد از پشت غارها

تا گم شدیم در خسی از اعتبارها

 

راه گریز نیست از این های و هوی شهر

ما را شکست جنگ قرار و مدارها

 

گاهی سکوت سهم نگاه شهید ماست

گاهی شکنجه های شب و نیش مارها

 

در حسرت بهار شکسته است قاب مهر

در حسرت شکفتن ماه قرارها

 

یک روز من اسیر خودش می شود ، اسیر !

سالی خموش در قفسی از غبارها

 

وقتی هدف شکستن بال پرنده هاست

باید گذشت از همه ی افتخارها

 

من مانده ام و بغض غریبی که بی صدا

می خواندم به آن سوی این گیرو دارها

 

من مانده ام و یک قفس آواز ارغوان

در حسرت رها شدن از عمق غارها

 

باید کمی برای خودم گل بیاورم

در لحظه ی پریدنم از این حصارها

 

*****

شاد باشید و سربلند

                         ارادتمند : 

                                       شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )

                                                   فروردین ۸۸ رودسر

 ---------------------------------------------------------

   خدمت دوستان عزیز می رسانم که  نوشته ای را که در ابتدای این پست ارائه کرده بودم  ، بنا به ضرورت در بخش نظرات همان پست مورد نظر ثبت کرده ام .

    از دوستانی هم که در باب آن نوشته نظر دادند ، نهایت تشکر را به عمل می آورم .

 

+هبوط انديشه یکشنبه شانزدهم فروردین 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> به آفتاب . . .

 

 

                   

      

      ده ، بیست ، سی ، چهل . . .

      و چهل چه واژه ی مقدسی است وقتی به همه ی شگفتی هایش دست می یابی !

     در فراسوی زمان و زمین چشم می دوانم و می بینم تو را که پرسه زنان از چنبره ی زمان دور می شوی و می روی تا چله ات را تکمیل کنی .

     تو در راهی ، اما من مانده ام با کوله باری از واژه هایی خیس که بر من آویخته اند و چنان خود را در من مچاله می خواهند که انگار هیچ وقت دست از سرم بر نخواهند داشت !

    به آفتاب پناه می برم و گم می شوم در لابه لای انعکاس نگاهش تا گرم گرم شوم و اندوه یخ بسته در دل و جانم را بمیرانم !

     به آفتاب پناه می برم و سر می سپارم به دست هایش تا برف های سرم را آب کند !

     به آفتاب دل می سپارم تا دوباره زنده شوم و برُویم تا آنجا که تو ایستاده ای و نگاهم می کنی تا لحظه ای که سبز شوم و دل دهم به همه ی آبی آرامش !

      به آفتاب دل می سپارم . . . .

 

 

            سلام آفتاب !

                   من آماده ی رُستنم

                                نگاهت را بر من ببار . . .  

 

 

*****

 

+هبوط انديشه جمعه سی ام اسفند 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> برای اندوهی که در من چنگ می زند . . .
 

 

 

در این زمانه ی بی های هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور محال پرست . . .

 

 

       این روزها ، زمزمه گر این بیت های جناب بهمنی ام و در این حال همه ی فکرم این است که انسان ، گاه چقدر حقیر می شود که به ناگاه ، تمام خود را چنان معصوم می بیند که انگار پاک پاک زاده شده است و هیچ . . . . .

 

      بگذار بگذرم که هنوز صدای کفتارها در باغ پیچیده است و پس از نشخوار خوراکی درشت ، اکنون زوزه ی سهمناکشان را به صوت بلبل پیوند داده اند . متاسفم از این دنیا . . . .

      نه نه ! تاسف برای دنیا نه ! تاسف برای مایی که درس های دنیا را نمی فهمیم!

 

 

                  آی کفتارها !

                                        خوش باشید   

 

*****

 

 

+هبوط انديشه دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد اردیبهشت و یک پرسش

 

 

به نام خدای حسین

دوستان و عزاداران حسینی

 سلام

     این روزها وقتی به حوادث عاشورا و مصیبتی که در غزه مسقر است ، فکر می کنم ؛ به این نتیجه می رسم که حادثه ی غزه بسیار عظیم تر از حادثه ی کربلاست . و این برداشت برای بسیاری این پرسش را به وجود آورده است که با این توصیفات چرا باید این همه بر طبل عزای حسین علیه السلام و خاندانش بکوبیم و هرساله داغ شهادت آن حضرت را برای خویش و اطرافیانمان تازه کنیم ؟ و البته تاکنون حوادثی از نوع کشتار غزه را ، بسیار شاهد بوده ایم ولی همچنان برای ما شیعیان و بسیاری از اهالی تسنن این داغ همچنان به عنوان داغی برتر دلهایمان را آزار می دهد ؟

 

                                                 

 

      و حال پرسش من از شما این است که : به راستی چرا ؟! چرا ما داغ حسین علیه السلام و خاندانش را همیشه برترین داغ ها و مصیبت ها می دانیم ؟! به راستی چرا ؟!

     جواب های شما برای من و بسیاری از مراجعه کنندگان این وبلاگ حتما مفید خواهد بود .

 

     حتما نظرتان را برایم بنویسید .

     منتظر نظرشما همراه هستم .

 

ارادتمند : مرد اردیبهشت

 

***************************************************

 نظرات دوستان :

----------------

   ۱ ) دکتر ترکی

   از شما شگفت است این پرسش!! حتما نعل وارونه می زنید و می خواهید به ما درسی بدهید!!!

   بسیاری از حوادث تاریخ اسلام و قهرمانیهایی که در میان مردم مسلمان از آغاز تا کنون دیده شده تنها جلوه و پرتوی است از حادثه بزرگ عاشورا. عاشورا حادثه ای بود در گستره کل هستی...تمامت حق در برابر تمامت باطل...اگر قیام امام حسین نبود امروز نامی از اسلام نبود تا کسانی در غزه و لبنان و گوشه گوشه جهان اسلام ، به نام حق و حقیقت پرچم برافرازند.

     یکی از دوستان نویسنده ما که از غزه برگشته بود می گفت: مجاهدان فلسطینی از من به عنوان یک شیعه و یک ایرانی می خواستند برایشان از امام حسین (ع) سخن بگویم.با وجود حسین سخن گفتن از هرمقایسه ای کودکانه و ظاهربینانه است. اگر تنها تعداد کشتگان و وسعت فاجعه ملاک باشد ، بشریت امروز و دیروز فجایع فراوانی دیده است..اما در کجای تاریخ ، انسان کامل معصوم و یارانی در اوج کمال و معرفت الهی و انسانی و در آن سو کسانی در اوج رذالت ممکن صف کشیده بودند و در کجا چنان ددمنشی در حق عزیزان خدا ...بگذریم!

 

*****

۲ )عاشق امام حسین (ع ) و گریان بر غزه مظلوم

 الف )

سلام


  از مقایسه کودکانه اتان به عنوان یک عزادار این ایام دلم شکست .
  آن روز امام بر حق ، امام و فرزند پیامبر که بی واسطه سینه اش از وحی لب ریز
بود در برابر مردمی که دعوتش کردند و در نهایت بی معرفتی به روی او و خانواده اش
شمشیر کشیدند و او و کودکانش را با لب تشنه کشتد ...
شما چه چیزی را با چه چیزی مقایسه می کنید ... نوع کشتار و یا تعداد کشته شدگان را .
آن روز اسب بود و شمشیر و یزیدیان با شمشیر بدن حضرتش را پاره پاره کردند
و با اسب بر بدنش تاختند و پاک ترین فرزندان زمانه و زنان مستوره حرم رابا بی
حرمتی هتک حرمت کردند و حریم شکستند .
امروز با پیشرفته ترین سلاح های جنگی مظلوم کشی می کنند .
حالا شما ببینید اگر این سلاح های مدرن را دست یزیدیان می دادند با امام حسین
و یارانش چه می کردند ..........
در حادثه عاشورا چرایی کشته شدن امام درس است برای مسلمانان نه فجیع بودنش که ممکن است هنوز هم روی دست یزید کسی بلند نشده باشد اما عاشورا
یعنی سر خم نکردن در برابر ظلم برای همه قرن ها و ملت ها
حرف خروار خروار است در این مقایسه و البته بیهوده گویی
و سپاسگزارم از حساسیت استاد ترکی و گفته های ارزشمندشان

 ب )

    اما جناب رهنما فقط این نکته باریک را من از نوشته شما نگرفتم که از ابتدای سخن استاد ترکی متوجه شدم که شاید در این وانفسای بی دینی و شک شما با طرح این سوال می خواهید اذهان درگیر و آشوب زده را به سمت روشنی سوق بدهید اگر این طور است عذر می خواهم از قضاوت عجولانه ام ...
خون حسین در رگ های من است و من از خانواده اش . حق بدهید که برنتابم بی وفایی را ... باز هم عذر می خواهم . التماس دعا

*****

۳ ) محمد رضا راثی پور

   سلام دوست عزیز.

   سوال پیچیده ای کرده اید که برخلاف سایر سوالها فقط یک جواب ندارد.این سوال شما را می توان این طور نیز طرح کرد که از بدو خلق جهان میان حق و باطل همیشه جنگ وجود داشته و از هابیل گرفته تا زکریا و یحیی و حتی در بین ائمه اطهار از حضرت علی تا امام یازدهم همگی در راه حق به شهادت رسیده اند ولی چرا خون حسین در این میان اهمیت دارد؟شاید به این دلیل که نهضت حسینی نقطه ’ عطفی بود در تاریخ اسلام که به اسلام حیاتی دوباره داد.چنانکه امام حسین فرموده اگر دین خدا با کشته شدن من برقرار می شود ای شمشیر ها مرا دریابید.فرق است میان رهبری که با علم به کشته شدن در برابر ارباب باطل سر فرود نمی آورد و افرادی که بدلیل تکروی و جزم اندیشی گروهی مسئولیت ناشناس که از سپر انسانی برای بهره برداری سیاسی استفاده می کنند یکسان قضاوت کنیم.کودکان و زنان بی دفاع غزه که مورد هجوم وحشیانه قرار گرفته اند بطور نا خواسته و انفعالی وارد جنگ شده اند اما امام حسین آگاهانه وخود را به خطر انداخت

 

*****


 ۴ ) باران سپید

سلام آقای رهنما


   خیلی به سوال شما فکر کردم و البته دیدم بررسی ابعاد وسیعی که دین اسلام در سراسر دنیا دارد و همین طور حساسیت مذهب تشیع و نیز به طور خاص تر قیام کربلا علاوه بر دامن درازی بحث نیاز به سواد و اطلاعات جامعی دارد که از عهده من خارج است. چون حسین در تاریخ تشیعه پایه گذار جریانی بود که از علی شروع شد به اوج رسید و بعد از او نیز ادامه یافت. پس ترجیح می دهم نگاه شخصی خودم را بیان کنم.
   برای شخص من مرور اتفاقات کربلا از ترک حج تا نماز ظهر عاشورا، از چراغ هائی که خاموش کرد تا خونی که بر آسمان پاشید، از تشنه ای که بر لب آب ننوشید تا عباس بماند ، از زیبائی شناختی زنی که در لا به لای مرگ عزیزترین هایش شکل می گیرد... مرور ریشه ها و تاثیرات این فاجعه بیش از هر چیز تلنگر به خودم است. به اینکه آیا می توانم حتی اگر دین ندارم آزاده باشم؟ می توانم از غل و زنجیرها و تعلقات ببرم تا هدف؟ می توانم حتی لحظه ای به رضایتش راضی باشم بی در نظر گرفتن خواهش های درونم؟ شاید این ها در یک دهه اتفاق می افتد و بعد من دوباره همان نشخوارکننده روزمره ها باشم که هستم اما لااقل زمانی - شاید - نه برای مصیبت بزرگ کربلا که برای این همه جا مانده هایم گریه می کنم و امیدوارم این اشک ها برای کوته دستی هایم روزنه ای باشد و اما غزه .غزه . غزه ... باید برای انسان توپ و تانک و مسلسل اشک بریزم ... گفتگو از مرگ انسانیت است.
  از فرصت خوبی که فراهم کردید ممنونم

*****

۵ ) سید علی شفیعی 

     سلام
    شاید این طور بهتر باشد که بگویم حسین (ع) یک نام نیست تا بتوان آن را با نامی دیگر مقایسه کرد و عاشورا یک نیم روز نیست تا آن را زمان برابر گذاشت و کربلا یک جغرافیا نیست تا آن را با یک سرزمین همتا انگاشت ، آن چه کاروان کربلا را برای همیشه زمان و زمین در جریان نگه می دارد نوعی دیگر از نگاه را می طلبد .

     این مصراع حافظ را نیک به خاطر داریم که کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود و همه ی آن چه که در آن نیم روز در ذهن علیل تاریخ ثبت شد یک مشعل هدایت است و اگر نه حسین چگونه سفینه ی نجات می شد ؟

    عاشورا بزرگ تر از آن است که در چنگ کلام گرفتار آید اما چیزی که آزار دهنده است متظاهران به دین داری و طرفداری از دین هستند که همه ی عاشورا در نگاهش به آب ختم می شود و شمشیر و زخم و دیگر هیچ . به قول زنده یاد شریعتی حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود و ما دماغ مان آن قدر بلند است سایه اش اجازه نمی دهد آن سوترش را نیز ببینیم و شاید خطرناک تر آن باشد که نخواهیم ببینیم و شاید به یک اعتبار پرسش شما اعتراضی بزرگ به این خطر باشد .

   از دیرباز در فرهنگ خود آواز دهل ، تنها از دور قابل شنیدن است و طبل همیشه تو خالی ست و ما این روزها تنها داریم بر طبل های چند طبقه می کوبیم تا عزادارتر بنماییم و از عاشورا تنها به قول استاد شهید مطهری زهر ماری هایش را می خواهیم تا اشکمان را در بیاورد . شاید اگر آن هایی که باید ، عاشورا و کربلا را آن طور که باید و بود می گفتند حالا غزه برایم بزرگتر نمی نمود و شاید غزه شاهدی ست برای آن که عاشورا و کربلا را آن طور که باید دریابیم .
باقی بقایتان

*****

۶ ) آرش علیزاده

     آقا شهاب عزيز
    دير وقتي است كه نديديم هم را ... بگذريم!

   البته جنابعالي اهل تجاهل العارف هستيد و بهتر از من مي دانيد كه كربلا بهانه اي است. حكايتي است از حق و باطل. نمادي است از ظلمي كه به ناروا رفته است. هر ظلمي هرجا و هر وقت رفت كربلاست.

    كربلا معناي توسعه يافته اي است از مظلوميت. حالا در هر تاريخ و هر جغرافيايي كه باشد. مضاف بر اين گريه مي كنيم چون آدم ها محتاج گريستن هستند. دنياي ما را دارند آدم هايي خراب مي كنند كه گريستن از يادشان رفته است. اطمينان داشته باشيد آن ها كه اين روزها آتش جنگ مي فروزند گريه كردن بلد نيستند آقا شهاب!

*****

 

 ۷ ) بهمن ارجمند

    درود بر شما !

    در پاسخ به اقتراحتان باید به عرض برسانم :

      1- هر ملّتی تاریخی دارد.در این تاریخ وقایعی روی می دهد . در درون این وقایع ، نمونه های مثالی برخی مفاهیم و اعمال پدید می آیند : نمونه مثالی شجاعت ، نمونه مثالی عدالت ، نمونه مثالی مظلومیت ، نمونه مثالی مقاومت و ....
    نمونه های مثالی ، حائز صفاتی چون : اصالت ، حقانیت،خلوص،دیرینگی و شکوه اند.همین صفات است که به آن نمونه های مثالی ، ابعاد فرازمانی و اسطوره ای می دهد ، چنانکه معتقدان به آن آئین از طریق آن نمونه های مثالی به کردارهای مشابه خود هویت می دهند و افعال و اعمال کنونی را با وقایع گذشته می سنجند.به عبارتی آن نمونه های مثالی آغازگاه و روح عمل می گردند.به همین سبب است که وقتی از عدالت سخنی به میان می آید ، شیعیان نمونه ی مثالی این مفهوم را در وجود و کردار امیرالمؤمنین(ع) می بینند و عدالت و بی عدالتی را به وسیله ی این نمونه مثالی معنادار می سازند.یا وقتی به مفهوم مظلومیت و ایستادگی دربرابر ظلم می اندیشیم ، نمونه مثالی واقعه کربلا در ذهن خطور می کند.
      گاه حتی ممکن است برخی از نمونه های مثالی چنان شکوه و عظمت و خلوص و اصالت و حقانیت و دیرینگی داشته باشند که درتاریخ بدیلی نتوان برای آن برگزید و آن نمونه مثالی دیگر نه مربوط به یک آئین بلکه فرا آئینی می شود.یادکرد ستایش انگیز "گاندی" ازنمونه مثالی ایستادگی دربرابر ظلم- امام حسین(ع)- و یادکرد ستایش انگیز "جرجی زیدان" ازنمونه مثالی عدالت - امام علی(ع)- از این دسته اند.

      2- به درست یا غلط "میرچا الیاده" – اسطوره شناس نام آور رومانیایی- معتقد است : «در ذهنیت اسطوره پرداز زمان تاریخی همیشه معیوب وهمیشه دچار کدورت و غش است.» .برای آنکه یک واقعه تاریخی بتواند سنگین در خاطره ها فرود آید ، باید خود را زمان تاریخی بگسلد.نمونه های مثالی چنان در بستر تاریخ ، ناب و خالص بوده اند که خود را از زمان تاریخی کنده اند و به زمان اساطیری پیوند زده اند.
     به نظر اسطوره شناسان زمان تاریخی ، هیچگاه ناب نبوده است ؛ چون در برخورد با خرد تحلیل گر و نقاد ، صفا و خلوص از آن ستانده می شود .هرگاه وقایع تاریخی توانستند از موجودیت تاریخی خود به درآیند ؛ به خرد محاسبه گر و نقاد و تحلیل گر برخورد نکنند ، می توانند تبدیل به نمونه ی مثالی دیگر گردند. . بنابراین وقایع تاریخی هیچگاه روح عمل و اعمال گذشته و حال نبوده اند. این نمونه های مثالی ناب و فارغ از زمان تاریخی اند که به دلیل دیرینگی ، خلوص ، اصالت ، حقانیت و شکوه ، روح ِ اعمال ِ آینده و اکنون می گردند. با تشکر

*****

۸ ) عاشق امام حسین (ع ) و گریان بر غزه مظلوم

 سلام بر جناب رهنمای بزرگوار
چقدر سطحی نگری و قضاوت های بی تامل ظلم بزرگی است روح پرسش گر را .
این سوال شما خودش عاشورا شناسی است ...

 بی نهایت سپاسگزارم و همچنان عذر خواه

*****

 

9 ) رادیومانیا ( جناب نادمی )

سلام/

عزاداری برای حضرت سیدالشهدا(ع) یک مولفه ی هویتی برای ماست/

 و از فاجعه ی غزه دلخونیم زیرا می بینیم همچنان اشقیای کربلا انسان را انکار می کنند/ ... /

 

*****

10 ) محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برای شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )
سلام و عرض ادب
دستتان درست و همتتان استوار


 


پرسشی بسیار نیکو کرده ای
چالش آیینه را رو کرده ای
گر چه می دانم که می دانی جواب
آفرینت باد بر این انتخاب
باغ دل ها را معطر می کنی
ذهن ما را صیقلی تر می کنی
از جنا یات جهان رنجیده ای
غزّه را با کربلا سنجیده ای
تا ستم بر عالم و آدم رواست
غزّه یا هر جای دیگر کربلاست


+++++++


آنچه دل را کربلایی می کند
روح انسان را خدایی می کند
عشق ورزیدن به آب و خاک نیست
سلطنت یر پهنه ی افلاک نیست
پاک باید بود و صافی مثل آب
بر جهان تابید مثل آفتاب
چون حسین ٍ فاطمه فرزند نور
تابع نور و ارادتمند ٍ نور
هم خدا با اوست ، هم او با خداست
فطرت و فکرش ز ناپاکی جداست
از بد و خوب ٍ جهان آسان گذشت
از زن و فرزند و خان و مان گذشت
کودک ٍ شش ماهه اش بر روی دست
دست ٍ هرچه دشمنی از پشت بست
دست ٍ عباسش لب ٍ شطٍ فرات
چشمه ها گسترد از آب حیات
زینب و زین العبادش تا هنوز
خطبه می خوانند ، داغ و سینه سوز
کریلا شوقیست جوشان از زمین
سوی جانان ، بردن جان از زمین
سید و سرو ٍ جوانان بهشت
کربلای عشق را با خون نوشت
غزّه شاید موجی از دریای اوست
شیونی از شور ٍ عاشورای اوست

 

*****

۱۱ ) آفتاب

سلام بر شما که نیک می اندیشید و به اندیشه وا می دارید

شیعه بااین گونه سوالها و شبهه ها همیشه روبرو بوده و هست .سوالهایی که شاید سازندگان آن خود بیش از همه به پاسخش واقف بوده اندو قصدشان از مطرح کردن آنها چیزی نیست جز همان که همه می دانیم .
نمی خواهم و نمی توانم منکر درد ناکی فاجعه ی غزه شوم اما هیچگاه قبول ندارم که "حادثه ی غزه بسیار عظیم تر از حادثه ی کربلاست ". اگر تاریخ و روایات و مقاتل راست بگویند ، اگر آنچه را که تا به حال از بزرگانمان درباره ی کربلا شنیده ایم بخواهیم باور کنیم ،آن وقت است که باید از خود بپرسیم : دیگر چه ظلمی می شد در حق برترین بندگان خدا اعمال شود و نشد؟ کجای تاریخ چنین از جان گذشتگی های عظیمی را آن هم در جنگی نابرابر که صف شکنانش، فرزندان و عزیزان بزرگترین رهبر دینی زمان بودند ، به خود دیده است؟ آیا رفتار رهبران دینی امروز ، اعم از شیعه و سنی در زمان جنگ ، ذره ای با آنچه اباعبداله (ع) کرد قابل قیاس است؟!

... گرچه یاران حسین(ع) از نظر تعداد در مقابل شهدای تاریخ بسیار اندک بوده اند اما هر کدام از آنها را می توان به منزله یک گارکاه عظیم انسان سازی دانست که تا قیام قیامت شاگردانی مخلص تحویل جامعه ای می دهند که سخت چشم انتظار ونیازمند ظهور حسینی دیگر است ...
جناب رهنما !
به نظر من این سوالی که شما مطرح کرده اید خیلی قدیمی تر از آنست که تا به حال پاسخی برای آن یافت نشده باشد و همانطور که خودتان فرموده اید یقینا چرایی آن رابسیار بهتر از من و امثال من می دانید و قصدتان تنها روشن کردن ذهن شاگردانی چون من با پاسخهای خوب استادانی چون کسانی که قبل از من درین جا نظر داده اند بوده است . اما من هم این روزها با حرفها و حدیثهایی البته از همین جنس اما از سوی کسانی به ظاهر از جنس دیگر روبه رو بوده ام واز شبهه هایی رنج کشیده ام که فکر می کنم مطرح کردنش درین فضای صمیمی و مناسب بی مناسبت نباشد.
نمی دانم اول از شایعه ی ممانعت یک مجروح فلسطینی از تزریق خون شیعه به بدنش بگویم که چه قدر با آب و تاب بین شیعیان عزادار حسین (ع) !! نقل می شد بدون انکه هیچ کدام از درستی این ماجرا اطمینان داشته باشند؟ یا از داد سخن دادن های عده ای دیگر که با پنهان کردن باطن انتقامجو و کینه توز خود در زیر لوای محبت آل الله ، قتل عام فلسطینیان ناصبی را حق آنها می دانند؟! و یا...
و یا اصلا هیچ کدام ازینها را نگویم و بنشینم و فقط اشک بریزم و بر امام زمانمان دل بسوزانم که شاید در بین این شیعیان واقعی و راستین! همان هفتادو دو یار مخلص را هم نیابد...

*****

۱۲ ) مینو

در بین افرادی که پیام گذاشته بودند متاسفانه مردی را نیافتم که سرش را

زیر برف .... فرو نکرده باشد و در ...... باورهای سیاه وهمیشه عزادار ......... نکند

بعد از هزار و ......سال اندیشه های مسخ شده ، مردی جرات باز کردن چشمهای خواب

آلوده اش را ندارد که تنها یکبار به خانه تکانی خانه روح خود اشتیاقی نشان دهد

و فرزند زمان خویش باشد .

ایران امروز کربلای هزار ودویست سال پیش است با این تفاوت که جای جناح ها

عوض شده هفتاد و دو میلیون مظلوم در قبال لشکر اندک کفر... و ما در گرما گرم

هیجانات احساسی فریب خورده برای غزه پیراهن چاک میکنیم ماجرای غزه دست

آورد همین از واقعیت ها بدور افتادن است .

با درود به جرات شما برای طرح این سئوال

*****


۱۳ ) حسن سلامی

 دوست عزيز جناب رهنما
خرسندم از طرح پرسش و اين كه به قلمرو سعدي سر زديد.
در پاسخ به پرسش فوق اجمالا عرض كنم كه در ماجراي غزه كه يك طرف آن "حماس" - طيف بنيادگرا و تندرو اخوان المسلمين مصر و پيروان متعصب اهل تسنن به لحاظ مذهبي و طرفداران صدام حسين به لحاظ سياسي - قرار دارد، اساسا حماسه ي عاشورا و نقش مثبت امام حسين (ع) را قبول ندارند و جنبش امام را خروج بر خليفه ي وقت مي دانند. از اين رو مقايسه ي حادثه ي غزه با قيام امام سوم شيعيان قياس مع الفارق است. براي آگاهي بيش تر از نقش گذشته ي حماس در حمايت از صدام و نگاهشان به امام حسين به سايت "عراق نو" وابسته به شيعيان عراق - كه مخالف حماس و طرفدار فلسطين هستند - مراجعه كنيد. دفاع ما از فلسطين از منظر انساني و حقوق بشري و دفاع از اصل لزوم كشته نشدن غير نظاميان بخصوص زنان و كودكان است كه در هرجنگي بايد مصونيت داشته باشند.
به اميد ديدار مجدد
23/10/87

*****

+هبوط انديشه سه شنبه هفدهم دی 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> از « فروغ » تا « قزوه »

 

به نام حضرت دوست

سلام به شما که روحتان را سبز می خواهید و آسمانی

------------------------------------------------------------------

 

      1 ) شب چله هم سپری شد و من هر سال در صبحگاه اول دی ماه هرسال به یاد « فروغ » و شعر زیبای « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد . . . » می افتم و با خود زمزمه می کنم :

امروز ، روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

وحرف لحظه ها را می فهمم  

.

.

.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

ای یار ! ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »

نگاه کن در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

.

.

.

و غربت نگاه « فروغ » در این شعر ناگاه در من خیمه می زند !

***

 

      2 ) داستان « لنگه کفش » خبرنگار عراقی داستان روز رسانه هاست و جالبتر اینکه وقتی به سایت تابناک رفتم تیتری با این عنوان خواندنم : شعر «عليرضا قزوه» درباره پرتاب لنگه كفش !

      وقتی شعر! را خواندم دلم به حال شعر بسیار سوخت و با خودم گفتم : نه جناب قزوه ! در روزگاری که آشغال های متشاعر به هر حیله ای در فکر جذب بچه های این مرز و بوم اند تا نگاه و فکرشان را بدزدند ، نوشتن شعارهایی به نام شعر ( با احترام می گویم ) بسیار مسخره است !

شعر ! قزوه را  می توانید در لینک بالا همچنین در ادامه ی مطلب  بخوانید .

***

      3 ) با خواندن دو شعر فروغ و جناب قزوه می توان میزان شاعری هر کدام را سنجید !

      در این نوشتار به هیچ وجه قصد آن ندارم که قوّت شاعری جناب قزوه را کتمان کنم اما به جرأت می توان بیان داشت که تکثیر هر مطلبی با نام شعر به نوعی ، به تمسخر گرفتن شعور خوانندگان اصلی و جدی شعر است ، چرای این گفتار را خود جناب قزوه بهتر می دانند !

*****

بدرود

 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه دوشنبه دوم دی 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد اردیبهشت و آغازی دیگر

 

 

                                         

 

 

به نام خداوند نی نامه ها

خداوند دل های بی ادعا

 

       سلام دوستان

      اینجا کلبه ی مرد اردیبهشت است ، هرچند ممکن است نویسنده ی این سطرها خود فاصله ی نجومی با اردیبهشت داشته باشد !

      در دنیای امروز بنای هر کاری مستلزم بهانه است و من شاید در آغاز بنای این بنا ، اینسان که امروز به نتیجه رسیده ام ، هدف دار نبوده ام .

       دنیای امروز و ادبیات امروز دو مقوله ای هستند که هیچگاه از هم فاصله نداشته و نخواهند داشت و این ما هستیم که بین آنها خطّ فاصله می گذاریم  و البته همه ی این فاصله ها بر می گردد به نوع نگاه و نگرش ما به دنیای امروز و ادبیات آن !

     با همه ی این توصیف هایی که بیان شد ، به نظر :

     شعر برآمده از دردهایی است که در بطن جامعه قد علم کرده اند و روح شاعر را به مصاف می خوانند؛ دردهایی که هر صبح که از خواب بلند می شوی سلامت می دهند ، با تو همراه می شوند ؛ به کوچه      می آیند ، در محل کارت رژه می روند و پا به پای تو لحظه ها را سپری می کنند تا شب ! شب هم تا لحظه ی خواب با تو بیدار می ماند و بعد که تو قصد خواب می کنی در کنارت می خوابد و خواب هایت را از بی قراری هایش لبریز می کند !

      شاید این تعریف تلخی از شعر باشد ؛ اما در روزگاری که به قول شاعر هم ولایتی ام سلمان هراتی    « عابرانش به آدم نگرانی تعارف می کنند » ، نمی دانم دیگر چگونه باید به شعر نگریست ؟!

    البته همچنان که اهالی جدی شعر و ادب می دانند امروزه هم هستند افرادی که تحت لوای دعواهای خودساخته ای همانند « مدرن » و « پست مدرن » و « پسامدرن » و . . . تنها نگاه را به سمت بی راهه می کشانند و بی آنکه به اصل درد بپردازند ، به پوسته ی درد چسبیده اند و با لالایی های زبانی خویش ، خود را به خواب می زنند !

     البته اینان هم درد خودشان را دارند ، اما گفتم اینها تنها به پوسته ی درد چسبیده اند و با هیاهوی خویش به گونه ای ، در پی چیزی هستند که عقده های درونشان را ساکت کند .

     من فکر می کنم می توان از دردهای مردم نوشت ، با دردهایشان زندگی کرد و با زبان شعر آنچنان دردها را قلم زد که خواننده ی شعر با شنیدنش روحش را زیبا ببیند و با بال شعر به سمت آسمان گشایش ، پرواز را ترنم کند .

    باید دقت کنیم که شعر تنها برای شاعران و اهالی ادبیات نیست بلکه شعر برای همه ی آنهایی است که نفس می کشند .

     مگر می شود برای یک سپور خیابان شعر گفت و به میزان دریافت او از شعر – هرچند اندک – بی اعتنا بود ؟! . . .

      نویسنده ی این سطرها با آنکه به همه ی نو آوری ها احترام می گذارد ، اما آن را در چارچوبی     می طلبد که ارتباط با مخاطب را در زیر گامهایش له نکند !

   راستی عزیز !

   در اینجا در کنار شعرها و نثر نوشته های ادبی ام ، نوشته های سیاسی - اجتماعی خودم و نوشته و نقدهای دیگران در باب ادبیات و جهان امروز را هم به تصویر خواهم کشید .

    سخن آخر اینکه نویسنده ی این سطرها هیچ ادعایی بارش نیست و تنها اعتقاد به انصاف دارد و یکرنگی و عاشقانه نقد دیگران در هر باب را خواهد شنید هر چند ممکن است تا ابدالدهر قبولشان نداشته باشد !

پیروزی ما قرین استقلال اندیشه ماست .

بدرود

*****

 وبلاگ  مرد اردیبهشت  اول و پانزده هر ماه به روز خواهد شد

 

+هبوط انديشه جمعه دوازدهم مهر 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> دلواپسی های سحری 1
 

سلام به همراهان

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو

خون ، نگردد شیر شیرین ، خوش شنو

 

      و با همه ی تاخیرهایی که دارم باز حس می کنم که این خون جاری در لحظه های بیقراریم هنوز نمی توانند به آنچنان شیری از کلمات تبدیل شوند که پسندتان آید و همه ی این ها را خود می دانم و نمی دانم که کدام حس نامحرم بر معصومیت روحم نیشتر می زند ؟!

 

     یک هفته از اولین روز پرواز روح در آسمان دلدادگی و دلبردگی گذشته است و من هنوز در تدارک مقدمات سفری هستم که با خود قرار گذاشته بودم به انجامش برسانم .

    نمی دانم کی گذشت و من چرا این همه در سراشیبی هذیان ها سیر می کنم ؟!

 

   چندی پیشتر از آغاز ماه خدا عهد بسته بودم که هر بامداد بیایم و از دلشوره هایم بنویسم و تنها برای زدودن همه ی آنچه که به من هجوم می آورند ، دست هایم را با قلم دلتنگی آشتی دهم و بنویسم از هر آنچه که بر زبانم جاری می شود در هر سحری که بقچه اش را در در برابرمان می گشاید .

    اما از همان روز اول دیدم نمی توانم ، حس کردم بار سنگینی است در هر سحر نوشتن و به پشتوانه ی آن نوشته ها زیستن !

     همان روز اول دیدم آنچنان دلتنگی در خانه ام نشسته است که انگار یک سال بدبختی و بد ادباری را جلوی چشمانم گشاده اند تا من ببینم که یک سال گذشته را چگونه سر کرده ام . و من آنقدر سنگینی لحظه ها را حس کردم که بی آنکه بدانم چگونه سحری را پشت سر گذاشته  و مانده بودم با کوله باری از اندوه !

     و سحرهای دیگر را هم به شوق نشستن و نوشتن از همه ی اندوه هایی که بر من چنگ می زنند از کنار نگاهم گذراندم و سحر به سحر باری بر اندوهم افزوده شد تا . . .

    و من اینک آمده ام تا به پشتوانه ی مهربانی های سحری ، از دلشوره هایم بنویسم و تابش آسمانی نگاه سحرخیزان را منتظر باشم .

 

. . . گر تو کوری ، نیست بر اعمی حرج

ور نه رو ، کالصبر مفتاح الفرج

پرده های دیده را داروی صبر

هم بسوزد ، هم بسازد شرح صدر

آینه ی دل چون شود صافی و پاک

نقش ها بینی برون از آب و خاک . . .

 

                                          (  بیت هایی از مثنوی معنوی  ) 

بدرود تا سحرگاهی دیگربار

 *****

ادامه مطلب
+هبوط انديشه سه شنبه نوزدهم شهریور 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> به خاطر آن شهریار قلابی !

 

به نام او که دوست دار دوستی است

 

همراهان سلام

نیکی اندیشه و گفتار و رفتارتان مدام باد

 

                                            

 

    

     چند روزی است که پخش سریال شهریار به پایان رسیده است . سریالی که حرف های زیادی را برای گفتن ایجاد کرد . . .

 

   

ادامه مطلب
+هبوط انديشه یکشنبه پنجم خرداد 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
>صدای بهار
 

       وقتی صدای بهار در گستره ی زمین و زمان تکثیر می شود ،

    دل ها چه عاشقانه ترانه های شکفتن را آواز می دهند ! . . .

 

 

                

               دوست من !

              شکوه شکوفایی ات ابدی باد

 

+هبوط انديشه یکشنبه چهارم فروردین 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> قیصر هم رفت . . . !

 

باقی تنها اوست. . .

 

بغض های کال من ، چرا چنین ؟

گریه های لال من  ، چرا چنین ؟

جزر و مد  یال آبی ام چه شد ؟

اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟ . . .

.

.             

 

.

.

 و سر انجام قیصر هم آخرین شعرش را سرود و رفت . . . !

 

 

+هبوط انديشه سه شنبه هشتم آبان 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> همه می گویند ماست من شیرین است !!!

 

 

   چند روز پیش نوشته هایی مضحک خواندم که بسیار از نادانی بعضی ها حسرت نصیب شدم .

   و آن مطلب اینکه باران سپید همان احسان مهدیان است و احسان مهدیان است که با نام باران سپید مطلب می نویسد ! . . .

   شاید اگر من از نزدیک بارام سپید و هجوم را نمی شناختم ، خود نیز دچار همین توهمات می شدم اما نه به این غلیظی که دوستان ما ادعا کرده اند !

   من اصولا با نحوی سرایش شعر باران سپید و هجوم موافق نیستم ، اما این دلیل نمی شود که نسبت به تهمت هایی این چنین که بر این عزیزان باریده می شود ، بی توجه باشم .

   دورتر نروم و از همین سال های آغاز انقلاب در ایران یاد کنم . در آن سال ها افرادی همچون مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، محمود شاهرخی و .... برای اینکه به انسجامی برسند ، سعی داشتند خود را به عنوان گروهی از شعر به جامعه معرفی کنند .....

  در سالهای بعد تر افراد دیگری همچون مرحوم سید حسن حسینی ، قیصر امین پور ، سهیل محمودی ، فاطمه راکعی ، ساعد باقری  ، محمد رضا عبدالملکیان و ... باز تلاش بر آن داشتند تا گروه خود را به جامعه بشناسانند و شیوه ی شاعری خود را ترویج دهند !

    گروهی دیگرعلیرضا قزوه ، زکریا اخلاقی ، صادق رحمانی و ... بودند که آنها هم بر این تلاش بودند .*

 

 

        

 

     البته در این راستا نباید از گروه مخالف این گروه ها که به نوعی خود را تافته ی جدا بافته ی شعر ایران می دانستند و با بانگ شعر سپید و .... سعی بر جمع کردن گروه برای خود بودند و هستند ، غافل بود . و ذکر این نکته به این دلیل است که بیان شود که این گروه بازی ها تنها در طیف شاعران منتسب به دولتی نبوده ، بلکه در میان شاعران به اصطلاح آزاد اندیش و فرادولتی  نیز این تقسیم بندی ها وجود داشته است !

    ادامه ی گفتار اینکه ، این گروه بازی ها در سال های اخیر باز هم سر باز کرده و گروه های منتسب پست مدرن  و غزل پست مدرن  و پساغزل و ..... برای خویش در پی یافتن یارانی هستند تا شیوه شاعری خویش را ترویج دهند . در این بین کسی هم به نام احسان مهدیان بلند شده و ادعا دارد که به گونه ای دیگر هم می شود شعر سرود  و در این راستا در پی یارانی است تا شیوه ی سرایش شعرش را ترویج کند و . . .

    این همه که از ایجاد گروه ها گفتم  به هیچ وجه قصد تخریب کسی را نداشته و ندارم و تنها بر آنم که بیان دارم هرکسی کالای خویش را به عرضه می گذارد یکی ممکن است ماستش را در کوزه ی گلی بزرگ ، یکی در کوزه ی گلی کوچک ، یکی در قابلمه ی مسی ، یکی در شیشه های مربا ، یکی در شیشه های رُب ، یکی در ظرف های پلاستیکی  عرضه کند و یکی هم ممکن است سعی کند که ماستش را در یک پلاستیک فریزر عرضه نماید !! در این راستا ماستی به مذاق خورنده خوش خواهد نشست که شیرین و خوب جا افتاده باشد و ظرف ماست برای خورنده شاید زیاد مهم نباشد . در هر صورت ماست خوب ، ماستی خواهد بود که خورنده از خوردنش رضایت کامل داشته باشد .

   و در این راستا شعر در هر قالبی سروده و نام شعر بر آن نهاده شود ، ما هم به احترام نام شعر بر آنها می نهیم ، اما باید دید که این شعر چه اندازه شعر است و آیا برای خواننده یا شنونده ی آن لذت بخش بوده یا نه ! و این مهمترین ویژگی شعر است که بسیاری از آن غافل مانده اند و به جای پرداختن به اصل شعر به ظرف آن چسبیده اند !

    با این همه ، شعریت شعر بسیار مهم است و اینکه گروهی خود را قیم همه ی شعر اندیشان و شاعران بدانند و تنها روش سرایش خویش را برتر جلوه دهند ، و برای رسیدن به آمال شیطانی خویش هر سیاه و سفیدی را به هم ببافند ، کاری است جاهلانه و جمودانه ! ....

    بر این باورم که هرکسی مطاع خویش را بهتر ، جذاب تر ، رساتر ، صمیمی تر و در یک کلام شاعرانه تر عرضه کند ، به یقین خریدار خویش را خواهد داشت ، حال هرکسی می خواهد باشد !

    پس بهتر است به جای این همه کامنت های بی سرو ته **، تنها کمی شاعر باشیم ، تنها همین !

 

*****

 

* این تقسیم بندی به نظر خودم بیان شده و اگر کسی حرف دیگری دارد مشتاق شنیدنم ...! 

 

** نکته ای از فرشید جوانبخش در وبلاگ مهرداد فلاح - هرچند چندان از ادبیات گفتاری او خوشم نمی آید !

 -------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

وبلاگ عاشقانه های یک زائر ( حتما بخوانید )

 

+هبوط انديشه یکشنبه بیست و نهم مهر 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> بیا به . . .
                                

 

                                 بیا به میکده حافظ که برتو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده  

 

       بيا به ميکده حافظ که برتو عرضه کنم

         هزار صف ز دعاهای مستجاب زده ...

 

+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> آن اندوه مقدس

به نام یکتا مهربان هستی

سلام دوستان

 

 

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روز بهمهمانی این خانه بیا

 

 

                               عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا  این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

    

  وقتی به گذر لحظه ها فکر می کنم ، اندوهی بر دلم می آویزد و شوق شکفتن را در نهادم عمیق تر می کند .

   یادم نیست کی آمد و کی از کوچه نگاهم پرکشید ! تنها می دانم آن اندوه مقدس یک سال با من همراه خواهد بود ، یک سال شوق شکفتنم را چشم به راه خواهد داشت تا ... تا بار دیگر نفس های بهشتی اش را تنفس کنم . . .

 

  در این روز مهربان برای قیصر امین پور عزیز آرزوی تندرستی دارم و باز می خوانم :

 

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روز به مهمانی این خانه بیا

 

*****

+هبوط انديشه شنبه بیست و یکم مهر 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> روان اين نسل صدمه ديده است ..... گفتگویی با عبدالجبار کاکایی

 

به نام خداوند آب و آفتاب

 

سلام دوستان

                                        

                                         

    تابستان سال 73 بود . آن سال من سال دومی بود که در دانشگاه گیلان ادبیات می خواندم و از قضا دومین همایش ادبی دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور در دانشکده ی ادبیات دانشگاه گیلان در حال اجرا !

   درست یادم نیست روز دوم بود یا سوم ؛ اما یادم هست که روز دوشنبه بود ؛ شنیدم که یکی از شاعران خوب و نام آشنای روزگارمان برای حضور در همایش از تهران به گیلان آمده است . از قبل می شناختمش و با شعرهایش آشنا بود البته شاهین ( برادرم ) به جهت رفت و آمد بیشترش به تهران بیشتر با ایشان آشنایی داشت و از نیکویی هایش سخن می گفت . دوست داشتم ایشان را ببینم . به همین جهت سراغش را از دوستان گرفتم و فهمیدم که با اساتید عزیزادبیات دانشکده جناب پوسف پور ، نیکویی و .... در اتاق اساتید حضور دارند .

    با اشتیاق به سمت اتاقشان رفتم و بعد از سلام و عرض احترام به اساتید و دوستان دانشجویی که در آنجا بودند ، نگاهم به دنبال او همه ی اتاق را پشت سر گذاشت اما نشانی از او نیافتم . از دوستی پرسیدم او کجاست ؟ دیدم با ناراحتی پاسخی به من داد که هیچ وقت فراموشش نمی کنم :

   او گفت :« وقتی که او وارد دانشکده شده ، ریاست محترم دانشکده آقای .... به محض اینکه ایشان را با پیراهن آستین کوتاه دیده ، بر علیه ایشان موضع گرفته و خواستار عدم حضور ایشان در دانشکده شده اند و او هم به حالت ناراحتی گیلان را به قصد تهران ترک کرده است ! » ......

 

    آری دوستان !

   کسی که در آن زمان به جهت پوشیدن پیراهن آستین کوتاه با همه ی شهرتی که داشت اجازه ی حضور در دانشکده و همایش را ندادند ، کسی نبود جز عزیز گرانمایه

                                                جناب عبدالجبار کاکایی !

کسی که در این روزگار مه آلود کمتر هنرمند ی را می توان مثل او پیدا کرد .

 

    به همین بهانه گفتگوی آقای کاکایی با روزنامه ی همشهری را که وبلاگ خود ایشان هم آمده تقدیمتان می کنم . گفتگویی که در خصوص اوست و نسل جدیدی که آمده اند و در راهند . باشد که بخوانید و بهره مند شوید . 

 

 لطف کرده برای خواندن گفتگو روی لینک روان اين نسل صدمه ديده است کلیک کنید . حتما بخوانید...

ممنون و بدرود

                                                               *****

 

                               

+هبوط انديشه جمعه سی ام شهریور 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> وبلاگ شعر – چارخونه – سهمیه بندی بنزین !

    

 

     هرچه می کوشم که این وبلاگ را از نوشته هایی غیر از شعر و مسائل مرتبط با ادبیات به دور دارم اما نمی شود !  آخر چگونه می توان این همه دردهای مزمن و حاد را در بستر جامعه به تماشا نشست و و از خیال های شاعرانه سخن گفت ؟ آری می شود اما کو گوش و هوش درست و حسابی که این عبارات کنایی و ایهامی را بفهمند ؟ مگر چند درصد مدیران ما از عبارات ادبی سر می آورند ؟ مگر چند درصد مردم ما با این خیال های شاعرانه زندگی می کنند ؟

     در روزگاری که مردم ما با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند تا همسایه بویی از فقرش نبرد ، تا چند می توان .... ؟

     دقایقی قبل که سریال چار خونه تمام شد ، بغضی غریب در من نشست . وقتی حامد در صحنه ی آخر از غروب پاییز می خواند و ناگاه سر در گریبان خویش فرو برد ، نمی دانم خندید یا گریست ؛ اما غریب به یقین گریست ، چرا که حالش از این همه بدشانسی که نصیبش می شد به شدت آشفته نشان می داد ، آشفتگی ای که مردم ما هم برغم همه ی همراهی هایی که با دولت دارند ، باز هم روز به روز بیشتر از همه ی روزهای دیگر آشفته و درمانده هر شب سر بر بالش می نهند !

    این روز ها وقتی به خیابان ها می روی ، از شدت این همه رنج که بر شانه ی دلهای این مردم آویزان است ،   گریه ات می گیرد ! مردمی که گاه گاه تنها گریه نمی کنند و اشک نمی ریزند ! و در این بین بعضی ها هم مثل لاشخور به جان مردم افتاده اند . حاضرند به قیمت درآوردن پولی بیشتر سر همنوعش را در لابه لای سیلاب درد مدفون کنند .

      این روزها وقتی به کوچه ها گام می نهم از آشفتگی مردم آشفته می شوم ! باور کنید همه ی غصه های خودم را فراموش می کنم و به پیرزنی می اندیشم که که با کمر خمیده باید دقایقی طولانی منتظر ماشین بماند ؛ توجه کنید با کمر خمیده ! و کسی هم نیست تا به این گروه لاشخور بفهماند که آهای دنیا اینجوری هم که تو به آن چسبیده ای   نمی ماند ! افرادی که وقتی می بینند نه ناظری هست و نه شکایت کننده ای ، بیشتر از همیشه بی رحم می شوند و تیغ بر کشیده  به جنگ مردمی می آیند که جنگ ناکرده ، بر زمین افتاده اند !

     می دانم کلامم تلخ است ، اما باید از رهبر عزیزم بپرسم که آیا از این اوضاع خبر دارد یا نه ؟ آیا برایش خبر می برند که بر سر مردم چه می آید یا نه ؟! آیا می داند .....!

     رئیس جمهور محترم ! آیا فکر نمی کنی که باید ابتدا مقدمات را فراهم می کردی و بعد به این اقدام شجاعانه دست می زدی ؟ باور کن اگر اوضاع به همین صورت پیش برود ، سهمیه بندی بنزین هم پاشنه ی آشیل توست ، هم مردمی که به تو عاشقانه رأی دادند !

      آقایان مجلسی ! شما که بنزینتان فکر می کنم جور شده ، شما که در بین مردمید ، آیا ....!

       بگذار ...

       بگذار ...

       بگذار ...

       بگذار بگذرم ؛ و دلم را خوش کنم به آیه ی آرامش بخش قرآن که خداوند فرمود :

 

لقد خلقنا الانسان فی کَبَدٍ  * اَیَحسَبُ اَن لَن یَقدِرَ عَلَیه اَحَد *

به راستی که ما انسان را در رنج و مشقت آفریدیم * آیا انسان پندارد که هیچ کس بر او توانایی ندارد ؟

 

       ..... و باز دلم به حال حامد سوخت .....!

*****

 

+هبوط انديشه پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |
> ما سکوت می کنیم چرا که . . .

   

                        سلامی به وسعت همه ی دلتنگی هایم

 

فعلا قصد نداشتم به روز شوم اما مگر می توان تضاد های ناشی از یک نوع ناپختگی دولتی را دید و ساده انگارانه از کنارش گذشت ؟

 

من یک معلمم و از این بابت به خود می بالم و بی هیچ شعاری به معلمیم می بالم .اما یک معلم تا کجا می تواند بسوزد و دم بر نیاورد ؟

 

روزگاری را پشت سر می گذاریم که بی هیچ شبه ای بدترین روزگارهاست و امید به آمدن موعود بهترین مرهم بر زخم هایی است که از دست این و آن بر پیکر روح می نشینند !

 

نه ! کج فهمی نشود من نه بدبینم نه به دولت نهم و خیلی بالاتر، نه به نظام اسلامیم بی اعتمادم .در سال های پس از انقلاب همه ی دولت هایی که آمده اند به نوعی خواستند برای معلمان کاری کنند اما شرایط اقتدار در دستگاه های دیگر همیشه چرخه ی نفع را به سمت آنها سوق داده است .

 

راستی مگر معلمان چه می خواهند ؟  . . .

یادم می آید نگهبان اداره ی مخابرات شهرستان رودسر روزی با کمال افتخار و اقتدار به من گفت : شما چقدر اضافه کاری می گیرید ؟ و وقتی جواب نداشتن اضافه کاری را از من شنید ، گفت : برای ما که هر ماه حداقل پنجاه ساعت اضافه کار می زنند ! . . .

 

توجه کنید : اضافه کار می زنند ! یعنی ما چه بخواهیم چه نخواهیم و چه کار بکنیم و چه کار نکنیم  ، اضافه کار می گیریم ! اما منِ معلم نه تنها اضافه کاری به من نمی رسد بلکه اگر هم یک باری هم برسد باید با کلی حرص و جوش و ....همراه باشد و این در حالی است که نفس این اضافه کار می تواند برای یک معلم ( به تمام معنا معلم ) همانند سم باشد چرا که فرصت تحقیق و دریافت علم جدید را در او می میراند و او وقتی اینگونه باشد چگونه می تواند درست تدریس کند ؟!

 

     امسال هم مثل سال های پیش معلمانی چند در راه حقوق حقیقی خود دست به تجمعی زدند . اگرچه این تجمع حق بود اما باید بدانیم که فرصت طلبان همیشه بیدارند تا از هر روزنه ای برای ضربه به آرمان های امام و انقلاب استفاده کنند و ما باید بگونه ای عمل کنیم که بهانه به دست دشمنان ندهیم .

 

     این درست اما دولت مردان ما در برابر سکوت و بهانه به دست دشمن ندادن توسط معلمان ، چه وظیفه ای دارند ؟ آیا باید سکوت کنند تا تبعیض ریشه ی تعلیم و تعلم را بسوزاند ؟ با تأسف باید بگویم که آنچه سبب شده تا معلمان اینگونه عصبانی شوند عدم رفتار صادقانه از طرف دولتیان در طول سال های انقلاب و حتی سکوت تمسخر آمیز بعضی از سیاسیون عزیز است! همانند نطقی که آقای کروبی در زمان ریاست مجلس ششم بیان کردند و معلمان را تنها مصرف کننده خواندند ! باور کنید وقتی جملات اینچنینی را می شنوم ، دلم آتش می گیرد !

 

     و این روزها چنان جو آشفته شده که در همه ی مراسم های روز معلم دوستان تازه وارد ! به وفور یافت می شوند تا مثلا اگر معلمی حرفی زد و اعترضی کرد ، حداقل به او توبیخ کتبی دهند و در ادامه ، انفصال از خدمات دولتی و . . .

 

روز چهارشنبه دوستی به من گفت : شهاب ! لباس سیاه که نپوشیدی ؟ گفتم : نه !

    گفت دوستانت چی ؟ گفتم چطور مگه ؟

 

    گفت : آخه از طرف انجمن صنفی معلمان تصمیم گرفته شده  تا معلمان در این روز به نشانه اعتراض لباس سیاه بپوشند ، و دستور آمده که اگر در این روز معلمی لباس سیاه پوشیده باشد را شناسایی و به . معرفی کنند !

 

     به دوستم گفتم : بابا من در روز عاشورا هم با کراهت لباس سیاه می پوشم چه برسد به روز معلم ! . . .  

 

    آری جو آشفته است و در این آشفتگی چگونه می توان به حق خود دست یافت ؟!

 

    و در این شرایط  :  

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما حریف شرکت نفت نیستند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در مقابل شرکت مخابرات بایستند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند با قلدران اقتصادی مبارزه کنند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در برابر شرکت های مختلف و بانک ها و سازمان هایی که حقوق هایی چند برابر حقوق یک معلم به کارمندانشان پول پرداخت می کنند و هدیه های آنچنانی می دهند ، برخورد قاطع داشته باشند !

 

     ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در برابر مافیای سیاسی و اقتصادی که در بدنه حاکمیت ریشه دوانده اند ، برخورد قاطع داشته باشند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما . . . . .

 

    اما خدای من آن سخن مشهور را چه کنم که به من می گوید : حق گرفتنی است و باید برای دریافت حقت بکوشی ؟! . . .

 

بکوشم ؟

 

     نه ! نه !  نمی شود ! اگر در راه این کوشش جانم را از دست دادم چه کسی برای علیرضای من خوراکی خواهد خرید ؟

 

    چه کسی محمد رضای من را برای ادامه ی تحصیل تا بالاترین مرحله تشویق خواهد کرد ؟

   - چی ؟

 - چه گفتی ؟

 - مادرش ؟!

 

  -  نه ! نه ! هیچ کسی نمی تواند جای پدر را برای بچه ها پرکند ؟ . . .

 

  - چه گفتی ؟

 

   -  اگر جانم رادر راه آرمان های مقدس و به دست آوردن حقم از دست بدهم ، در آینده از من تعریف خواهند کرد ؟ !

 

   -  نه بابا ! تو کجای کاری ؟ مگر هشت سال جوان های ما ، دوستان ما در راه مملکت و آرمانهای پاک خود شهید نشدند ؟ اما امروز می بینی که تنها حرف های توخالی در مراسم های شهدا زده می شود و به گونه ای  رؤسای ادارات با نام شهدا بازی می کنند تا چند روزی بیشتر بر مسند قدرت باقی بمانند ؟! . . .  

    

      بگذار باقی سوز درونم را پنهان کنم و  بگویم که :

 

     ما معلم ها یاد گرفته ایم که صبور باشیم ؛ برای آرمان های اصیلمان بکوشیم ؛ باج به بیگانه ندهیم ؛ عاشق باشیم و به دانش آموزانمان درس عشق و راستی و امید دهیم ؛ اما . . .

 

     اما بترسیم از روزی که معلم عشق را در کنج اطاقش مدفون کند

 

              و به جای    تدریس محبت    ،    تدریس تبعیض     کند ؟!

 

بترسیم از آن روز . . .

 

بترسیم از آن روز . . .

 

*****

+هبوط انديشه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386...به قلم شهاب الدین رهنما |