تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت

مرد اردیبهشت

> کوچه ی بن بست
 

ما همصدا با هم
ما از نژاد هسته ی دردیم

هرچند
هر روز
بی وقفه و یک ریز
با دست هایی بی نشان
در رد هم بسیار می کوشیم !


ما از نژاد هسته ی دردیم آی ! 
ای کاش ما یک لحظه هم
دنبال احساس قشنگ

                      عابران کوچه بن بست می گشتیم !


ای کاش . . . !

 

*****

شهاب الدین رهنما

۷ / ۸ / ۱۳۸۸

رودسر

+هبوط انديشه چهارشنبه ششم آبان 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> قیام باد

 


دست من که نیست

تا برای چشم هایتان

          شکوفه ای به هدیه آورم

 

                 

آب و آفتاب

زیر ریشه ام دویده اند

شاخه های تازه

     قد کشیده اند

          در فضای باورم

 

                         ولی

 

دست های باد

باز هم

برای غارتم

            قیام می کنند !

 


                      *****

+هبوط انديشه سه شنبه هفدهم شهریور 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> گرفت همهمه ای سرزمین باران را

 

به نام خدایی که آرامش بندگانش را دوست تر دارد

همراهان همدل سلام

لحظه هایتان سرشار از طراوت باران باد

 

1 ) ماه شعبان و لحظه های متبرکش به نام ائمه ی معصوم علیهم السلام ، کم کم به پایان می رسند . در این ماه بسیاری از ما به تعارف هم که شده نگاهی به آسمان انداخته و با خود آرزوی ظهور مهدی موعود را به نجوا نشسته است . اما به راستی کداممان قدمی درست در راستای ظهور آن امام برداشته ایم ؟ کداممان ؟!

نمی دانم ما آدم ها چرا هر روز بدتر از دیروز می شویم و هر روز ادعایمان گنده تر از دیروز در کوچه های هراس قد می کشند بی آنکه بفهمیم . . .

آی راوی !

با توام  . دیگران را به کناری بگذار ؛ کلاه خودت را بچسب !

با توام راوی !

تو

تو این روزها چگونه ای ؟! . . .

 

*****

 

2 ) گاه گاه از سیاست گفتن به شدت به بهتم می کشاند و در این راستا سخن از دل گفتن را بر هرچیزی ترجیح می دهم . اما گاه هم گریزی نیست که سخن دل با گردوغبار سیاست در هم می آمیزد و  بنیان شعری می شود تا شاید تو را به دستان آرامش سپارد .

غزل زیر تقدیم نگاه مهربانتان :

 

گرفت همهمه ای سرزمین باران را

دروغ شعله کشید آبروی انسان را

 

وطن به جرم صداقت نفس نفس تب کرد

ولی نشُست کسی دست و پای این جان را

 

همه به فکر رسیدن به کیش و مات صدا

به قیمتی که فروشند ماه ایمان را

 

برای چنگ زدن بر مناره ی قدرت

هزار ادعیه بستند کفتر نان را

 

به راست یا به چپ هم شبیه مرتاضان

به حیله نقش زدند ابرهای بُهتان را

 

شکست قامت بی ادعای یکرنگی

کسی نخواست بفهمد نگاه وجدان را

 

هوای حوصله ام از نفاقشان ابری است

چرا که رنج رساندند پیر کنعان را

 

چرا که هیچ نفهمیده اند تا امروز

پیام سرخ شهیدان این دبستان را . . .

 

*****

به امید فردایی بهتر برای مردم سرزمینم

 

شهاب الدین رهنما

۲۷ / ۵ / ۱۳۸۸

 

+هبوط انديشه دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> شبیه دلقک ها

 

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

سلام دوستان همدل

 

     شاید خیلی از دوستان خواسته باشند تا من هم در باره ی انتخابات حرفی و سخنی را بر زبان رانم ، اما ، اما به حقیقت وقتی این همه جوّ مسموم و این همه بی انصافی را در حلقوم کسانی می بینم که تنها در پی خواسته های نفسانی خویش اند و تنها برای مطامع دنیای خویش اخلاق و مروت را قی کرده و بی هراس از آخرت ورّاجی می کنند ، بیزار می شوم از هر چه انتخابات !

     به راستی وقتی که هدف از انتخابات تنها تخریب یکدیگر و له کردن یاس های اخلاق برای چنگ زدن به خواسته های نفسانی باشد ، باید واژه ی انتخابات را بوسید و تنها در فرهنگ ها از آن یادی کرد .

     بگذریم که عفونت ناشی از این انتخابات فریب ، کم کم دارد خفه ام می کند . بگذریم . . .

@@@@@

بادها را بگو به پا خیزند

محشر واپسین انسان هاست

روزگار بلوغ بد عهدی

روزگار هبوط وجدان هاست

             ***

این چه حرفی است ؟ . . .

               من نمی دانم

حرف تلخی که بر زبان من است

گوش کن عابر تخیل من

حرف تلخم ، نشان ،

                نشان من است !

            ***

زخم می بارد از هوا و زمین

بر پَرِ این نگاه بارانی

آه ! باور کن ای مسافر من

داغ این باغ رو به ویرانی !

              ***

سوز با رقص می رسد از راه

لحظه هایی که کوچه ها خوابند

عشق فریاد می کند در من

آسمان ها چرا ،

              چرا خوابند ؟!

            ***

کی شود آسمان به پا خیزد ؟!

نعره ای در دل زمین ریزد ؟!

تا به پا خیزد این عروسک بهت

تا به پا خیزد این ،

                       به پا خیزد .

            ***

آه ! عابر نگاه کن اینجا

فصل ها بی نصیب فردایند

زخم ها گرم گرم می شکفند ،

زخم ها ، شاعران اینجایند !

                ***

فصل درد است ، فصل بیداری

کاش من هم به خواب می رفتم

کاش من هم شبیه دلقک ها

چهره ام را ، نقاب می بستم !

*****

زندگیتان سبز و لحظه هایتان آبی باد

شهاب الدین رهنما

3 / 3 / 1388

 

----------------------------------------------------

دوست عزیزی به نام « فقیر » در پی خواندن شعر

 < شبیه دلقک ها >

 شعر زیر را برایم نوشته اند که خواندنش لطفی دیگر دارد .

 

با سلام اي رفيق شاعر من
شعرهايت چه قدر ، زيبا بود
خسته بودم از اين سكوت خودم
حرف تو صحبت دل ما بود


در زمان سياهي دلها
رنگ شعرت چه قدر آبي بود
حرفهايت درست مثل دلت
روشن و خوب و آفتابي بود


ترسم اما سياهي شبها
ببرد اين طلوع آبي را
غول شب با فريب خود بخورد
اين سحرگاه آفتابي را


واقعيت هميشه صادق نيست
ظاهر قصه هيچ دردي نيست
خنده افتاده روي لب اما
پشت اين چهره ، قصه ي تلخيست


جاي گلهاي عشق و زيبايي
گل به گل خار كينه مي رويد
جاي پروانه هاي رنگارنگ
مار در باغ سينه مي رويد


در دل زرد خويشتن اين بار
پير ِ پاييز نقشه ها دارد
بر گلوگاه تشنه ي جنگل
جاي باران عذاب ميبارد


پير پاييز مي رسد از راه
"مرد ارديبهشت" كاري كن
از حقيقت بيار دريايي
باغ ما را تو آبياري كن


از سراب دروغ سيرابيم
باغ ما تشنه ي صداقت تست
همچو منصور با صراحت باش
واقعيت همان حقيقت تست


شهر پر از هواي شيطان است
من از اين شهر درد مي ترسم
نيست خورشيد عالم افروزي
از شب تار و سرد مي ترسم


ما در اين روزگار تنهاييم
پس بيا تا كنار هم باشيم
شعله اي از اميد افروزيم
در شب سرد يار هم باشيم


آري آري تو راست مي گويي
"فصل درد است ، فصل بیداری"
در چنين شب به قول "سيد" ما
"واجب ِعيني" است هشياري



شب بلند است و آسمان بيدار
من كنار قلندران بيدار ...

*****

ممنونم از لطف جناب فقیر

 

+هبوط انديشه یکشنبه سوم خرداد 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد فریاد

 

 

به نام او که سرزنده ترین است

دوستان همدل سلام

1 )   تقدیم به آیه ای که رسم سرودن را در نهادم به امانت سپرد :

 

من با تو در این کویر آباد شدم

لبخند شدم ، پرنده ای شاد شدم

یک حرف نداشتم برای خواندن

با حوصله ی تو مرد فریاد شدم

 

 

**** 

ادامه مطلب
+هبوط انديشه سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> غزلی تازه از مرد اردیبهشت

به نام او که زینت بخش لحظه های زمینی ماست

سلام دوستان

لحظه هایتان پر از شور آسمان

امید آن دارم که در این لحظه های آغازین سال ، نفس هایتان  سرشار از رایحه ی بهشت باشد .

در این فرصت آسمانی ، نگاه مهربانتان را به خواندن غزلی از آخرین سروده هایم دعوت می کنم . باشد که با نظرات مهربانتان همچنان همراه مرد اردیبهشت باشید .

 

 

 

 

       یک قفس آواز ارغوان

 

احساس گنگ می چکد از پشت غارها

تا گم شدیم در خسی از اعتبارها

 

راه گریز نیست از این های و هوی شهر

ما را شکست جنگ قرار و مدارها

 

گاهی سکوت سهم نگاه شهید ماست

گاهی شکنجه های شب و نیش مارها

 

در حسرت بهار شکسته است قاب مهر

در حسرت شکفتن ماه قرارها

 

یک روز من اسیر خودش می شود ، اسیر !

سالی خموش در قفسی از غبارها

 

وقتی هدف شکستن بال پرنده هاست

باید گذشت از همه ی افتخارها

 

من مانده ام و بغض غریبی که بی صدا

می خواندم به آن سوی این گیرو دارها

 

من مانده ام و یک قفس آواز ارغوان

در حسرت رها شدن از عمق غارها

 

باید کمی برای خودم گل بیاورم

در لحظه ی پریدنم از این حصارها

 

*****

شاد باشید و سربلند

                         ارادتمند : 

                                       شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )

                                                   فروردین ۸۸ رودسر

 ---------------------------------------------------------

   خدمت دوستان عزیز می رسانم که  نوشته ای را که در ابتدای این پست ارائه کرده بودم  ، بنا به ضرورت در بخش نظرات همان پست مورد نظر ثبت کرده ام .

    از دوستانی هم که در باب آن نوشته نظر دادند ، نهایت تشکر را به عمل می آورم .

 

+هبوط انديشه یکشنبه شانزدهم فروردین 1388...به قلم شهاب الدین رهنما |
> صحبت عشق
 

 

به نام حضرت دوست

سلام بر شما که داغ درد به دوش می برید

---------------------------------------------------------------------

 

 untitledq.JPG-62589

 

تا صحبت عشق می شود ، می لرزم

با خاطره های خوب و بد می لرزم

از بس که دلم شکسته در کوچه ی عشق

تا سنگ به دست می رسد ، می لرزم

 

*****

+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> باران

 

 

           

 

 

حوصله ی زمین پرید

وقتی ابرها

برای گریستن

          دیر آمدند !

 

 

+هبوط انديشه چهارشنبه پنجم تیر 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
> مرد اردیبهشت ، چند نکته و یک غزل . . . !

 

 

به نام خدایی که بهترین گشاینده ی بندهاست

سلام همراهان

1 )

       مدتی است که چندان دست و دلم یاری نمی کنند تا سطوری از نوشته هایم را تقدیمتان کنم و انگار در قبضی عظیم دست و پا می زنم !

       راستش این نیامدن ها را خود دلیلی است گفتنی ! اما به یقین در این فرصت ناچیز توان آن نیست که همه ی گفتنی ها را بر زبان آورم . تنها باید بیان دارم که جریان نامیمون شعری که در رگ سایت ها جاری است ، همچنین سیاست های مزخرف سیاست پیشه گان که زبان و  قلم را به سمت دخمه ی سکوت پیش می رانند ، از جمله دلایلی است که حضورم را در عرصه وبلاگ نویسی کمرنگ کرده است ؛ که البته هر کدام از موارد یاد شده را خود شرحی باید و گفتاری پرسوزتر !

      با این احوال دوستان صادقم بر من ببخشایند که بیش از این نتوانستم همراهشان در خوانش شعرهایشان باشم .

2 )

     امروز روز تولد قیصر است ، شاعری که نان به نرخ روز خورها تا می توانستند و می توانند از نامش نان خوردند و خواهند خورد و جای شکوه ای نیست که این رسم زمانه است . یادش گرامی باد

 

3  )

     و سرانجام اردیبهشت از راه رسیده است و حیف دیدم که مرد اردیبهشت شعری ننویسد !

به همین سبب ، غزلی از روزهای نه چنان گذشته را تقدیمتان می کنم . باشد که پذیرایش شوید .  

 

در ارتفاع ثانیه ها لحظه ای بمان

در من بریز جرعه ای از آبشارتان

در خشکسال شعر چه مبهوت مانده ای

ای آشنای لحظه ی لیلایی زمان ؟!

تقصیر کیست اینکه دلم نعره می کشد

در گوش های بسته ی این جمع بی زبان ؟!

تقصیر کیست کاین همه باران نشسته است

بر زخمهای ساکت این خلق نیمه جان ؟!

تقصیر کیست اینکه خدا هم نشسته است

خاموش در برابر ایمان خسته مان ؟!

*

ای ناگهان ناگهان ناگهان من !

یک لحظه در برابر باران من بمان

گاهی به سمت کوچه ما بارشی فرست

یک لحظه هم به پاس سکوتم غزل بخوان !

 

*****

ارادتمند : شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )

+هبوط انديشه دوشنبه دوم اردیبهشت 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |
غزلٍ تا کوچه های شقایق

    

   این روزها ، بیشتر دغدغه ام این است که چه اندازه با خودمان صادق هستیم ؟.....         

 

    نه؟!...

    

  فکر نکن که این یک حرف تکراری ونخ نما ست...اگردرست فکر کنیم هنوز تازه است ......

   

ادامه مطلب
+هبوط انديشه پنجشنبه بیست و دوم دی 1384...به قلم شهاب الدین رهنما |