ايستگاه سوم :
اين پرنده هاي غافل
قلم در دست هايم مي رقصد ؛ واژه ها از برابر چشمانم عبور مي كنند وآه مي كشم لحظه هاي با شكوهي را كه باآمدن موعود درخشندگي شان را در چشم هاي زمين و زمان انتشار خواهند داد . آه مي كشم فرداي ايمان را ! آه مي كشم بهارِ بي برگشت را !. . .
چيزي در صدايم جاري مي شود و اِذنِ نوشتن را به قلمم ارزاني مي دارد . مي گويد بنويس كه چگونه بايد تا آن روز عزيز تنفّس كنيم ! چگونه مي توانيم در كوچه هاي اكنون جاري شده ، تا لحظه هاي باشكوه فردا را شاهد شويم !
در روزگاري تنفّس مي كنيم كه در طوفان صداها ، بسيار سخت مي توان صداي آسماني امام آرامش را شنيد ودر پي آن صدا ، سفر تا درياي موعود را آغاز كرد .
گاه مي توان به راحتي صداي گشايش را شنيد ، همراهش شد ودل به آسمان سپرد . اما چه بسيار اندك اند انسان هايي كه آن صداي فرحبخش را مي شنوند ، وچه بسيارند انسان هايي كه آن صداي روحبخش را نا شنيده در كوچه هاي زمان گم مي شوند ، وچه بسا انسان هايي ، با زور و زر ، اراده ي عفوني خويش را بر آن مي نهند كه آن صداقت صدا را هيچ وقت گوش نسپارند و به ديگران فرصت شنيدن ندهند !
در روزگار غريبي تنفّس مي كنيم ، در روزگاري كه كوچه هاي عبور آنچنان شبيه مي نمايند كه بي خضر راه گام نهادن ، همانند سفر در اقيانوس بي انتهاست با اگرها و اماهاي بي شمار !
اين روز ها ، در هجوم ماهواره ها ، و شبكه هاي ارتباطي متعدد كه يكي پس از ديگري تولدشان را در نگاه زمين و زمان جار مي زنند ، چگونه مي توان زمزمه هاي پرواز را تنفّس كرد !
در مسير سفر گروهها يا افرادي رخ مي نمايند كه فرياد فرخنده ي عدالت خواهي ، فرياد فرحبخش رسيدن به آسمان شكوفايي و نداي شورانگيز رسيدن به مدينه ي فاضله را جار مي زنند ؛ اما آنگاه كه مي بينند نمي توانند به مقصود خويش دست يابند ،آن نيت ناب را با دستاني رنگارنگ مي آميزند ، تا شايد بتوانند به آن مقصود دست يابند . اما مگر مي توان براي دست يافتن به بلنداي آرمان از هر گذرگاهي گذشت ؟!
در اين راستا ، بگذار سخن از نيلوفراني برانم كه در جستجوي آسمانند ، درپي مرهم نهادن بر زخم هاي شگرفند . اما بادهاي توهم و سيلاب سياست دربرابرِ گام هايشان ديوار مي شوند و مي كوشند تا نيلوفران برسر جاي خويش بنشينند و مزاحم عبور بادها و سيلاب ها نشوند !
در بازي هاي نوشتاري سال هاي تاكنون ، اگر كبوتر انصاف را در آسمان نگاه مان پرواز داده و بي هيچ مراد شخصي و گروهي چشم بدوانيم ، گاه تماشاگر قلم هايي مي شويم كه تنها شرح اشباح و روياهاي شبانه و روزانه ي خويش را در صفحات صبح و عصر تيتر زده اند ! قلم هايي كه تنها بر آنند چيزي را به تماشا سپارند تا جناح مقابل را زخم زده و از پرواز باز دارند !
در جعبه ي جادويي ما ، همين داستان به تكرار چشم ها ، دل ها وروح هاي ملكوتي را آزار رسانده است . گويا فرشته صداقت از رسانه هايمان كوچيده است !
گويا هيچ كسي بر آن نيست تاآنچنان سوسنِ سخن را شكوفا كند ، كه شايسته ي ماست ! تاآنچنان فرشته ي صداقت را همراه پيامبرِ پيام كند ، كه هيچگاه از آن ، انديشه ي زخم زدن بر جناح مقابل ، در چشم هاي آسمانيمان پر نكشد !
به راستي ! اين دست ها واين قلم هايي كه اين سان به مصاف هم برخاسته اند ، كي چشم خواهند گشود ؟! كي گوش هاي حيرانشان را مهياي پذ يرشِ ندايِ امام آرامش خواهند كرد ؟! . . .
اين مد عيان غافل از نگاه نافذ آفريدگار مهر و ماه ، كه در لفاف دين و مردم سالاري چهره خضاب كرده وزخم برجان مردم مي زنند و مالشان را به يغما مي برند ، راهيان وادي تعليم و تر بيت ، كه هدف آسمانيشان را در كوچه هاي نان و بي دردي گم كرده اند ؛ مردم بي دردي كه تنها دردشان بي دردي است ؛ مردم نامردي كه تا فرصت مي يابند خاك در چشم هم پاشيده و دشنه بر پهلوي هم مي زنند و بسياري ديگر از اهالي اين شاهراه زندگي ، تا چند بايد در مسيري گام نهند كه تنها تمنّاي جيبشان را آواز دهند ؟!
اين پرنده هاي غافل از سيمرغ سعادت ، تاچند بايد در انديشه ي حساب هاي جاري خويش در بند شوند ؟! پروانه ي رحم كجاست ؟! پرنده ي محبت به كدام سمت كوچانده شده است ؟! نيلوفرِ ايمان چرا هر روز پژمرده تر از ديروز ، نداي آسمان را آواز مي دهد ؟! چرا در طوفان چشم و هم چشمي ها ، درطوفان زر و زور ، بي تفاوت از شناسايي خويشتن خويش ، در كوچه هاي بي دردي راه مي سپريم ؟!
چرا اين سان راحت وبي هيچ دغدغه اي در نگاه هم دروغ مي پاشيم ؟! چرا نمي خواهيم به اعجاز امر به معروف ونهي از منكر درست بينديشيم ؟! چرا از هر سخني كه سودش به سمت ما جاري است ، باآغوش گشاده استقبال مي كنيم و آنچه را كه در مسير مراد ما نيست ، زود مردود مي شماريم ؟!
اين نفاق تا كي ؟!
انگار دهان سخن را بايد بست ! بايد انديشيد ! بايد دوباره گذر زمان را به جستجو نشست تا صداي گشايش به سمت گوش هاي حيرانمان جاري شود !
با اين پاهاي لنگ ، هيچ وقت نمي توانيم به لحظه هاي باشكوه ، در روزگار حضور بهار بي برگشت بپيونديم !
بايد بكوشيم حساب جاريمان را تنهااز صداقت و صفا و يكرنگي پر كنيم ! با بال هاي ايمان لحظه هاي خاكي مان را ، به آسمان پيوند زنيم . خورشيدمهرباني را در دشت هاي انتظارمان انتشار دهيم . دل ها را صميمي كنيم . دروغ نپاشيم و با ماشين دروغ به سفرهاي خاكيمان دل نسپاريم و مواظب باشيم كه ممكن است اين ماشين ناشي ، ما را در ته درّه ي دوزخ به دار آويزد !
بياييد گل هاي نگاه خويش را با تند بادِ شعار پرپر نكنيم ! قدري تصنيف خوانِ شعرِ عمل باشيم ! پرنده هاي مهرباني را بي پر نكنيم . ياس هاي يقين را گسترش دهيم ! بگذاريم كه احساس هوايي بخورد ! پر در آورد ، زمزمه ي ظهور را فرياد كند و تا آنجا كه توان دارد با نیلوفران رستگاري همداستان شود و راه عرش را در پيش گيرد . . . تا آنگاه كه او مي آيد ؛
تا لحظه ي شكفتن گلِ نرگس ؛
تا ميعاد در لحظه ي بارش بهشت ؛
تاجمهوری موعود!
واينك اي امام صبور !
هُلْ مُعينٍ ، فَاُ طيلَ مَعَهُ الْعَويلَ وَالْبُكاء؟!
آيا يار و ياوري پيدا شود كه مرا در گريه و زاري همراهي كند ؟! . . .
هَلْ مِن جَزُوعٍ ، فَاُساعِدَ جَزَ عَهُ اِذا خَلا ؟!
آيا مويه گر و فرياد كننده اي توان يافت كه وقتي به خلوت خويش گرفتار
مي شود ، مرا در فرياد و فغان ياري رساند ؟!
هَلْ قَذِ يَتْ عَينٌ ، فَساعَدَتْها عَيني عَلَي الْقَذي ؟!
آيا چشمي هست كه بگريد وچشم من در گريستن اورا ياري رساند؟!
يا مولا !
مَتي نَنْتَفِعُ مِن عَذْبِ مآئك ، فَقَد طالَ الصَّدي ؟!(3)
چه وقت از چشمه ي آبِ زلال ديدارت سيراب مي شوم ، كه تشنگي ام به درازا كشيده است ؟!
يا امام آينده !
اسم تو را مي نويسم ، هر جا كه پا مي گذارم
جز تو در اين عصر وحشت ، پشت وپناهي ندارم
احساس آبي دريا ، با روح سرخم عجين است !
بايد بنفشه بگارم ، شايد بيايد بهارم
هي كوچه كوچه دلم را ، دنبال تومي دوانم
وقتي خراب خرابم ، وقتي كه بايد ببارم
آشفته و پر شكسته ، با يك دل عهد بسته
مي خوانم و مي نويسم ، تا سر رسد انتظارم
كي خستگي هاي روحم پايان پذيرد ، برادر !
اين روح دلخسته ي من ، اين عابرني سوارم !
تا ناگهان آسمانم ، آبي شود از حضورت
هي پشت هم مي نويسم ، هي لحظه را مي شمارم .
آرامش آخرينم ! بايد تو امشب بيايی
بي تو صدايم شكسته ، دلواپس و بي قرارم. . .
آماده ي رفتنم من ، تا كوچه هاي شقايق
يك پر براي نشاني ، در خانه جا مي گذارم !. . .
------------------------------------------
ادامه دارد...
------------------------------------------


