ققنوس بي ادّعا !
حكايت ناتمام تا جمهوري موعود
-------------------
ندای اول
به نا م خداوند ني نا مه ها
خداوند دلها ي بي ادعا
خدايي كه سرچشمه زندگي است
پل آسمانش پل بندگي است
كسي كه به باران رسانيدمان
به درياي ايمان رسانيدمان
دراحساس شوق سرودن نهاد
به انديشه دستور پرواز داد . . .
كسي در نگاهم قدم مي زند
از آرامش آب دم مي زند
كسي كه بهار آور باور است
نگهبان گلهاي نيلوفر است
كسي مي رسد عاشقانه زراه
صميمي تر از چشم خندان ماه
كسي كه پر از آيه ي روشني است
بلند آفتابي كه در كوچه نيست ! . . .
صدا در صدا مي رسد تا دلم
صدا گفتگو مي كند با دلم
كه اي دل ! بگو آنچه در جان توست
قلم عاشقانه به فرمان توست !
حكايت كن از كوچه هاي نفاق !
حكايت كن از ردّ پاي نفاق !
چرا اينچنين غرق خود مانده ايم !
خدا را از انديشه ها رانده ايم !
چرا هيچ كس فكر آلاله نيست ؟
چرا عشق در اوج دلواپسي است ؟. .
صدا گفتكو مي كند با دلم
كه تنها نماند در اينجا دلم
بگيرد پر عقل ديوانه را
كه ناگه نماند دراين كوچه ها
بسي عقل در كوچه جا مانده است
در اين كوچه بي دست و پا مانده است
مبادا شبي جا بماند دلم
غريبانه تنها بماند دلم
مبادا كه بي دست و بي پا شوم !
دچار هراس تماشا شوم . . .!
صدا در صدا مي رسد همچنان
از آن سوي رويا به اين سوي جان
كه اي جان بگو از غم ناگهان
از آسيب وجدان در اين عصر نان !
چه پروانه ها بي صدا سوختند !
چه انديشه ها لا به لا سوختند !
بگو از قفس هاي لبريز عشق !
از آواز طوفان و پاييز عشق !
بگو كه چرا سهم جان نيم شد ؟
در آيينه ها زخم ترسيم شد؟
بگو از هبوط هدف در سراب
از آغاز فرسايش آفتاب !
از آيينه هاي مكدر بگو
از آن زخم هاي مكرر بگو
بگو از پريشاني ياسها
از آواز ققنوس بي ادّعا . . .
----------
صدا بود و دلواپسي هاي من !
صدا بود و آغوش تنهاي من !
صدا بودو اندوه دلدادگي
صدابود و يك آسمان سادگي
صدا بود و هيهاي اين پنجره
و بغضي كه مي مرد در حنجره !
صدا بود و انديشه ي آسمان
صدا بود و نيلوفر نيمه جان ! . . .
صدا در صدا تا سحر مي رسيد
صدا در نگاهم شعف مي دميد
مرا برد تا مرز دلدادگي
به آن سوي آرامش و سادگي
مرا برد تا آفتاب بلند
به من گفت : اينك پرنده بخند !
در اينجا ترا شوقِ تَر مي دهند
نداي دوم
در احساس باران رها مي شوم
ازاين كوچه ي ادّعا مي روم
قدم مي گذارم به آن سوي ماه
از اين سرزمين تگرگ گناه
سفر مي كنم تا طلوع بهار
از اين لحظه هاي گسِ انتظار
سفر مي كنم تا دلم دل شود
كمي شايد اين عقل ، عاقل شود !. . .
به چشمم در آن لحظه هاي بلور
در آغاز بي انتهاي حضور
طنين عطش هست و ميلاد آب
درخشان ترين خنده ي آفتاب!
نگاه درختان صميمي تراست
سر آغاز پايان ، صميمي تر است
سر آغاز آن انتهاي شگفت !
در آن روز ها ، روزهاي شگفت !
در آن روز ها ،عقل، هم دست عشق !
كمي بيشتر ، عقل، پابست عشق !
در آن روز ها عقل پر بسته نيست
صداي پَرِ عقل آهسته نيست !
پَري دارد اندازه ي دوستي !
پر از واژه ي تازه ي دوستي !
در آن روزها عقل آشفته نيست
پر از روشني ، معبد راستي است !. . .
در آن روز ها آفتاب است و من
سرآغاز يك انقلاب است و من
كلام است و معراج تا آسمان
از اين سوي جغرافياي گُمان !
كلام است و پرواز تا ذهن ماه
از اين سوي دلشوره هاي گناه !
در آن روز ها بارش شادي است
در انديشه ، باران آزادي است
نگاه بشر ، آبيِ آبي است
سرانجامِ دوران بي تابي است
كسي در پي نان شمشير نيست !
نگاه بشر آن زمان ديدني است !
در آن روز شوق است و ترسيم عشق
زمان حضوراست و تقسيم عشق !
بهار است و تصوير يك پنجره
سر آغاز تكثير يك پنجره !
بهار است و لبخند نيلوفران
بهار است و آرامش ناگهان . . . !
نداي سوم
دل اي دل ! بيا باز لايق شويم
دوباره به آن كوچه عاشق شويم
بكوچيم از وادي رنگ و ننگ
به آن سوي هفت آسمانِ قشنگ
بخوانيم آواز پرواز را
بنوشيم اعجاز پرواز را
پر از مهرباني دريا شويم
غريق طلوع تماشا شويم
در انديشه ي آسمان گم شويم
پر از آفتاب تبسم شويم
هوا را پر از بوي ريحان كنيم
مهياي معراج انسان كنيم !
دل اي دل ! بهار است فرداي شوق
بيا پر بزن تا تماشاي شوق
در آن روزها بارش عاشقي است
صدايي جز آواز خورشيد نيست !
در آن روز ها آسمان است و من
شكوفايي جاودان است و من . . .
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

