... !مسافر جامانده ...
افتاده ام به پای تو با دست سرنوشت
دستی که ابتدای مرا خوب می نوشت !
آشفته و مسافر جامانده از خودم
هی بغض می خورم که چرا رفتم از بهشت ؟
دست ازل در این دل آتش گرفته ام
تنها خیال ماه تو را برده زیر کشت !
این جا بدون مرحمت پادشاه عرش
هرگز نمی توان غزل آسمان سرشت
هرگز نمی توان به تماشا پری گشود
یا از بهار شوق و شکفتن خطی نوشت ...!
بی التفات عرشی ات ای مهر جاودان
دنیا شود بدون غزل زشت زشت زشت !
+هبوط انديشه جمعه بیست و ششم اسفند 1384...به قلم شهاب الدین رهنما |



