تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت - شعر نمرده است!

مرد اردیبهشت

وب نوشته های شهاب الدین رهنما
شعر نمرده است!
 
 
براساس آخرين اخبار دريافتى، هنوز:
شعر نمرده است!
يزدان سلحشور
«واقعاً شعر مرده است؟» اين سؤال را بارها از خودم پرسيده ام و جواب هاى گاه تكان دهنده اى هم دريافت كرده ام: «تو مرده اى شعر نمرده است!» «شعر مرده است تو كه نمرده اى!»؛ «شعر كه مرده است تو هم كه مرده اى، به جهنم!»؛ «شعر نمرده است تو هم نمرده اى پس به نظر مى رسد بايد كارى كرد!»
به نظر من هم بايد كارى كرد اما آن كار، نجات شعر نيست نجات شاعران است. شاعران اين روزها چنان دچار «اجاره خانه»، «از دست دادن كار»، «بحرانهاى خانوادگى»، «مهمان هاى ناخوانده»، «كنجكاوى همسايگان بيكار »، «بچه هاى زير هفت سال كه ديگر نمى خواهند بابا يا مامان شاعر بغلشان كند چون بابا يا مامان خيلى غول شده!»
و از همه مهمتر «چاپ و منتشر نشدن كارهاشان»، حتى «نبودن مطبوعاتى كه به شكل گذرى و نظرى شعرهاشان را منتشر مى كردند يا با آنها مصاحبه مى كردند جهت آبرودارى جلو در و همسايه!» و در آخر «نبود جايى كه بتوانند شعرهاشان را براى هم يا براى مخاطبان بخوانند» شده  اند كه اگر نمرده باشند يحتمل در حال مرگند. باور كنيد اين حرف ها، براى شما خنده  دار و براى آنان فاجعه است.
255102.jpg
«آيا مهم است كه ديگر شاعر نداشته باشيم؟» اين سؤالى بود كه يكى از حاضران مراسم سخنرانى «م.آزاد»، در نمايشگاه كتاب سال ۷۸ پرسيد. «م.آزاد» آنقدر نگران «ويرانى كاخ شعر پارسى» به دست «مغول هاى دهه هفتاد» بود كه از اين سؤال به سادگى گذشت. سال گذشته «م.آزاد» هم به جمع شاعرانى پيوست كه از نظر دفتر ثبت بهشت زهرا مرده محسوب مى شوند! «م.آزاد» پيش از درگذشت رسمى اش، يك بار هم در صفحه خبرى يكى از مهمترين روزنامه هاى كشور به ديار باقى شتافته بود. خبر درگذشت «م.آزاد» در آن روزنامه، توسط يك شاعر ميانسال درج شده بود كه اتفاقاً جزو آن مغول هاى جوانى نبود كه «م.آزاد» به آنها مى تاخت. هنگامى كه اين خبر در صفحه ادبى آن روزنامه پرتيراژ منتشر شد، «م.آزاد» مشغول تصحيح يكى از ترجمه  هايش بود؛ شايد هم يكى از آخرين شعرهايش را با جابه جايى يك«ويرگول» يا تغيير جاى واژگان در سطرها، براى ما به ارث مى گذاشت. اكنون نسل شاعران پس از نيما، مهر «باطل شد» بر شناسنامه هايشان حك شده و در اقصى نقاط ايران، در خاك سرد خفته اند. به گمانم از آن نسل، آنها «مفتون امينى» «محمد حقوقى»، «كاظم سادات اشكورى»، «يدالله رويايى» و «منصور اوجى» را در كنار خود داريم؛ و با كمى تسامح در محاسبه سن شناسنامه اى «رضا براهنى» را. ديگر مى توان به راحتى به اين سؤال پاسخ داد: «آيا مهم است كه ديگر شاعر نداشته باشيم؟»
بگذاريد از نگاه يك شاعر يا شعردوست سنت گرا هم به موضوع نگاه كنيم: از نسل پس از «ملك الشعراى بهار» چند نفر را هنوز داريم؟
وجود شاعرانى كه شما شعرهاشان را دوست نداريد بهتر از نبود هر نوع شاعرى نيست؟
«منوچهر آتشى» و «م.آزاد» اكنون آن بالا نشسته اند و به ايرانى نگاه مى كنند كه بهار امسال، از «ابرشعر» از «باران شعر» خالى است.
در آستانه نمايشگاه كتاب ،۸۵ اگر نگرانى بسيارى از ناشران، توقف «ادبيات داستانى» پشت سد صدور مجوزهاى ارشاد است ،  نگرانى شاعرانى كه روزگارى شاعر بوده اند از توقف «شعر» پشت سد ناشران است.آيا ناشران مقصرند؟ ناشر به دنبال سود است. يك ريال خرج مى كند تا يك ريال عايد شود. اگر عاقل باشيم چندان به «اخبار ضررهاى ميليونى» توجه نمى كنيم. هيچ كس در اين روزگار، براى عشق به فرهنگ سرمايه هاى چندصدميليونى را راكد نمى گذارد. انتشار شعر سود ندارد. نه! دچار اشتباه نشويد. انتشار شعر يعنى خانه خراب شدن!؟ چون مردم شعر نمى خوانند؟ اصلا! فكرش را هم نكنيد. مردمى كه با درآمد حداكثر سيصد هزار تومان در ماه، فقط هزينه پفك بچه شان، ساندويچ شهر بازى، دو بار در هفته صرف غذا در يك رستوران متوسط و كرايه CD آخرين فيلم هاى روز بيش از صد و بيست هزار تومان است، آيا از خريد كتاب هاى شعر لاغرى كه بعضاً عاشقانه، و يادآور روزهاى جوانى شان است، خوددارى مى كنند؟ ناشران مى گويند اين پخش كنندگان كتاب اند كه از قبول كتاب شعر خوددارى مى كنند. نه فكر كنيد از قبول «شعر پست مدرن»، «شعر حجم»، «شعر موج نو» اصلاً «شعر نو» كه از قبول «شعر كلاسيك» هم كه _ با حداكثر بدبينى _ هنوز هم طرفدار دارد خوددارى مى كنند.
اين جمله را هم بارها در سال هاى اخير خوانده يا شنيده ايد: «شبكه پخش كتاب در ايران، يك شبكه مافيايى است!» شايد هم اين طور نباشد اما به هر حال، اين شبكه ابداً براساس بازار عرضه و تقاضا عمل نمى كند. خود من حداقل دو «ناشر شاعر» را سراغ دارم كه با شعرهايى متوسط و گاه زيرمتوسط، مبهم و گاه غيرقابل فهم كتاب هاى شعرشان را به چاپ سوم رسانده  اند. چرا؟ چون خودشان كتاب را پخش كرده اند. باور كنيد كه تيراژ كتاب هاى منتشر شده و فروش رفته آنها، از تيراژ و فروش آخرين كتاب هاى «منوچهر آتشى»، «نصرت رحمانى» و حتى «اخوان ثالث» بيشتر است. نگوييد اين فاجعه است. اين واقعيت غيرقابل انكار زندگى ماست!
در روزگار نو كه تلويزيون به يكى از اعضاى خانواده مان بدل شده، اگر شعر را در چشمان نورانى اش شاهد نباشيم، احتمالا فكر مى كنيم كه «شعر» اصلاً نيست؛ نبوده يا نخواهد بود. تلويزيون هشت كاناله ايران كه آثار سينماى پرهزينه هاليوود را، حداكثر پس از ۲ ماه به نمايش مى گذارد، تنها برنامه اش درباره شعر، «شعر و موسيقى» به روايت «سهيل محمودى» است كه خدا از بلا نگه داردش، ساعت پخش اين برنامه، چنان گره خورده با ساعت پخش برنامه هاى جذاب براى عامه مردم در ديگر كانال ها يا وقت استراحت آنان است كه تنها اندكى علاقمند را پاى صحبت «محمودى» نگه مى دارد؛ تازه اگر سهوى پيش نيايد و فراموش نكنيم كه ساعت پخش آن، تقريباً يا تحقيقاً نيمه شب است.
مى ماند فقط چند تبليغ منظوم براى صرفه جويى در مصرف برق كه در آنها توصيه مى شود: «برويم به خانه موش‎/ هويج را بدهيم به خرگوش!»
تلويزيون كه روزگارى، پرحجم ترين برنامه هاى ادبى را در ايام رحلت يا شهادت «پيامبر اعظم»(ص) و «ائمه شيعه»(ع) عرضه مى كرد اين روزها، از اين طريق هم با شعر كارى ندارد. فراموش نكنيم كه بسيارى از ايرانيان هنوز، «شعر» را با «على  اى هماى رحمت» به ياد مى آورند. اين وسط تنها «اينترنت» مى ماند كه آنقدر «جهان پرغوغايى» است كه عامه مردم ايران را با آن كارى نيست. اگر هم باشد سراغ سايت هاى شعر نمى روند. اگر هم بروند اكثر اين سايت ها، چنان از نظارت حرفه اى بر كيفيت آثار يا ارائه و عدم ارائه ايميل هاى مؤدبانه و گاه توهين آميز مخاطبان عارى است كه عطا به لقا بخشيده مى شود.
با اين همه به نظر مى رسد كه شاعران و مردم، در يك مورد به اشتراك نظر رسيده اند: زمزمه هر آنچه كه از شعر در خاطر داريم: لالايى براى نوزادى تازه به جهان آمده، گريه بر سر خاك عزيزى از دست رفته، اشاره اى به «حافظ» در ديدارى عاشقانه يا بد آوردن در يك روز پاييزى  «روزگار است آنكه گه عزت دهد گه خوار دارد‎/ چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد!»
شعر مى گوييم كه نميريم چون شعر خودش زنده است. اين خيال نيست. بخشى از افسانه هاى «هزار و يك شب» هم نيست. شايد آنانى كه روزگارى نامى داشتند اكنون گمنام مانده باشند اما «شعر» كه ارثيه بزرگ اجداد ما براى ماست هنوز زنده است. اين دروغ نيست. من باورش كردم شما هم باورش كنيد!
+هبوط انديشه جمعه یکم اردیبهشت 1385...به قلم شهاب الدین رهنما |