مچاله می شود تردید
در اندیشه ی پروازم
و می بارم تمام نگاهم را
بر دشت های عطش
بی دریغ !
از من جز باران و آفتاب
چیزی نمانده است
بارشی دارم شگرف بر تشنگی های مدام
تابشی دارم شگفت
بر یاس های یخ بسته ی زمان !
اما
هنوز
زمان و زمین
آوازهای زرد
فریاد های سرد
فواره می زنند !
هنوز
تبسم در کنج تنهایی خویش
آه می کشد
حضور بر لبان زخمی زمینیان را
هنوز
پرستوها
اجازه ندارند
صدای بهار را انتشار دهند
در کوچه های یخبندان !
پرستوها
عاشق اند
عاشق انتشار صدای بهار
و اینک
چه دردی است بر شانه های نحیف پرستوها !
پرستوها
عاشق بهارند
بهار عاشق پرستوها
و من
در جستجوی نگاه بهار
پرستو
رُستن
و پیوستن به همه ی آیه های آرامش !
آن طرف دیوار
کسی
گام های مرا تنفس می کند
و من صدای نبضش را ! ....
رفتن
رفتن
رفتن
و ناگاه
دیوار
دیوار
دیوار . . .
چه سنگها بر هم می نشینند
دیوار می شوند
تا بمیرد
توان عابران عطش !
مچاله شود یاس های یقینشان
و عشق
بسمل در کوچه های خاک
آواز دهد تصنیف سرگردانی اش را !
چه دیوار ها می رویانند
خاکیان کاخ نشین
در مسیر بیقراری عبور !
چه دیوار ها می رویانند
چه سنگ ها پر می دهند
چه زخم ها می بارانند
دستان دسیسه
در مسیر عابران عطش !
ای حس ناب بودن !
با این خیل کاخ نشینان خاک آلود
که این سان
هراس می پاشند
در مسیر پرواز
چگونه توان
تماشا کرد
شکوه بنفشه ها را
پرواز مهربانی فردا را ؟!
عطر یاس های آن طرف دیوار
بوی بنفشه های بیقرار
طوفانی کرده است
جویبار نگاهم را
آه !
حسّ نازنین و غریبی است
عطر ترانه های بهشت را شنیدن
اما
ندیدن !
حسّ نازنین و غریبی است
شنیدن آواز بال های بهار را
اما ندیدن !
بهار
بهشت
آن طرف دیوار
با بارش الغوث الغوث
می رویانند رویای شکفتن را در ذهن خاک
می رویانند
بذر ترانه های انتظار را
در آسمانی ترین لحظه ی زمین
تا
این خیل مسافران خاک
دست در دست نیلوفران نیایش
در رویای آسمان بال گشایند
و لحظه های خسته ی خویش را
پیوند دهند به ساعت آبی لبخند
و بیاسایند
در سایه سار سیب و زیتون !
آن طرف دیوار
بهار
ترنم می کند ترانه ی پیوند را
اما ، ما
هر روز بیش تر از دیروز
غرق می شویم
در رویاهای آشفته
در طنین دلواپسی های طوفانی زمان
در عصرستایش
ستایش تندیس های تردید !
*****


