اما از هنگامی که سخن از دستگیری و بازداشت شهریار به میان می آید ، ناگاه آشفتگی مهیبی در سریال به خودنمایی می پردازد ، شتاب زدگی ای که تنها به آسیب سریال منتهی می شود . و در این راستا نکته هایی چند به نظرم می رسد که تقدیمتان می کنم :
1- نخستین نکته ، علت سفر شهریار به مشهد است و این که چرا هیچ حرفی و سخنی در این باب مطرح نمی شود ؟
سفر شهریار در زمانی صورت می گیرد که مدت زیادی است پدر و مادرش را ندیده است . به نظر شهریار بهترین مکان برای دور شدن از ثریا را می توانست محل زندگی پدر و مادرش برگزیند چرا که هم می توانست به اصطلاح جان خویش را به سلامت دارد هم دیداری با اولیای خویش داشته باشد و گزینش مشهد با این تعریفی که سازنده سریال ارائه می دهد ، بسیار سخیف به نظر می رسد آن هم به مدّت شش سال !
2- دومین نکته ای که بسیار به سریال آسیب رسانده است ، انتخاب سیروس گرجستانی برای ایفای نقش شهریار در ایام پیری است . بازیگری که بعضی از نقش های طنزش را هم به زور می توان تحمل کرد !
نمی دانم جناب تبریزی چه اصراری داشتند که ایشان را برای چنین نقشی برگزینند ؟ بازیگری که رفتار و گفتارش به هیچ وجه به شهریار شبیه نبوده و نیست ! وقتی به حالات رفتاری جناب گرجستانی در این سریال می نگرم آدمی را می بینیم که انگار می خواهد همان حالات تکراری طنزآمیزش را در این سریال هم به تماشای بیننده سپارد ، از حالات دست گرفته تا طریقه ی راه رفتن و ....
و در این راستا وقتی به شعر خوانی این شهریار قلابی گوش می دهی ، در مرحله ی اول با خودت می گویی یعنی شهریار ، اینجوری شعر می خواند ؟ و در ادامه با خودت کلنجار می روی که یعنی ممکن است شاعری با این همه آوازه ، در خواندن شعرش به مِن مِن بیفتد و شعرش را به آش رشته تبدیل کند ؟! باور کنید وقتی به این نکته فکر می کنم از هرچه کمال تبریزی و شهریار بیزار می شوم . . . !
3 - در روزهای پخش بخش های پایانی سریال به هر که می رسیدی از این شهریار قلابی گله داشتند و همه با خود درگیر بودند که یعنی چه ؟ این دیگر چگونه شهریاری است که تنها به مالیخولیا می پردازد و ....
در روزهای پایانی انگار شهریار نه فرزندی داشته و نه خانواده ای که باید تنها با دوستش زندگی کند . و این خیلی مسخره است که در این قسمت ها هیچ یادی از فرزندان شهریار به میان نمی آید و ما تنها پس از سریال و و از طریق جراید و . . . باید بفهمیم که شهریار را دختری است و پسری و . . . و این در حالی است که کودکی این بچه ها را در قسمت های قبلی تر شاهد بوده ایم .
4 - سازنده ی سریال ، روزهای پایانی زندگی شهریار را ، به گونه ای تصویر کرده که انگار شهریار تعادل روانی نداشته اما وقتی به مصاحبه و شعر خوانی شهریار ( حتی در جمع بسیجیان ) می نگریم ، هیچ نشانه ای از آن به چشم نمی آید و شهریار را مردی بسیار متین و موقر می بینیم که با تسلّط تمام حرف می زند و شعر می خواند .
5 - از کنار کارهای ماندگار جناب تبریزی نمی توان به راحتی گذشت ، و حتی در قسمت های آغازین سریال هم می توان رگه هایی از کار یک گارگردان خوب را شاهد بود ، و حتی در لحظات پایانی سریال آنگاه که هنگام مرگ شهریار می رسد ، بیان کلمه ی آمدی از جناب شهریار و آواز آقای قربانی که پخش می شود ، حس زیبایی در بیننده برمی انگیزد و به نوعی دو گونه تداعی را از شعر معروف « آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا » ارائه می هد ؛ با این همه این سریال را می توان یکی از ضعیف ترین کارهای جناب تبریزی از نگاه منِ بیننده برشمرد !
6 - هرچند باید از سیما به جهت ساخت سریالی به نام شهریار ( با همه ی ضعف هایش ) خسته نباشید گفت ، اما باید از پخش شعر خوانی و ایام پایانی زندگی شهریار تقدیر ویژه به عمل آورد چرا که با نشان دادن آن تصاویر ، به گونه ای تصویر ساخته شده ی آن شهریار قلابی ، در ذهن ها شکست و مردم فهمیدند که نه ، آنکه در سریال بود تنها خیال بود و وَهم ، و با شهریار واقعی بسیار فرق دارد و به بیان دیگر هیچ نسبتی محمد حسین بهجت تبریزی را با آن شهریارِ قلابی نیست !
*****
باز هم می توان به نکاتی اشاره کرد باشد برای فرصتی دیگر
*****
ارادتمندتان : مرد اردیبهشت ( شهاب الدین رهنما )

