باران
نیلی نگاهم را
می پراکنم
دردستان تب آلودت
دستانی که
آه می کشند
فواره ی بهار را !
در رویای مکرر باران
گنجشک ها ی اندیشه
پر می شویند ؛
عابران عطش
جاری می کنند
گام های مانده را ؛
و تو
سربه سنگ می سایی
ومی دوانی دلت را
تا
پیدا کنی
پیامبر باران را
تا
منظومه ای " تر "
با سر انگشتان تب آلودت
برویانی . . . !
+هبوط انديشه چهارشنبه پنجم بهمن 1384...به قلم شهاب الدین رهنما |


