تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت - > مرد اردیبهشت و آغازی دیگر

مرد اردیبهشت

> مرد اردیبهشت و آغازی دیگر

 

 

                                         

 

 

به نام خداوند نی نامه ها

خداوند دل های بی ادعا

 

       سلام دوستان

      اینجا کلبه ی مرد اردیبهشت است ، هرچند ممکن است نویسنده ی این سطرها خود فاصله ی نجومی با اردیبهشت داشته باشد !

      در دنیای امروز بنای هر کاری مستلزم بهانه است و من شاید در آغاز بنای این بنا ، اینسان که امروز به نتیجه رسیده ام ، هدف دار نبوده ام .

       دنیای امروز و ادبیات امروز دو مقوله ای هستند که هیچگاه از هم فاصله نداشته و نخواهند داشت و این ما هستیم که بین آنها خطّ فاصله می گذاریم  و البته همه ی این فاصله ها بر می گردد به نوع نگاه و نگرش ما به دنیای امروز و ادبیات آن !

     با همه ی این توصیف هایی که بیان شد ، به نظر :

     شعر برآمده از دردهایی است که در بطن جامعه قد علم کرده اند و روح شاعر را به مصاف می خوانند؛ دردهایی که هر صبح که از خواب بلند می شوی سلامت می دهند ، با تو همراه می شوند ؛ به کوچه      می آیند ، در محل کارت رژه می روند و پا به پای تو لحظه ها را سپری می کنند تا شب ! شب هم تا لحظه ی خواب با تو بیدار می ماند و بعد که تو قصد خواب می کنی در کنارت می خوابد و خواب هایت را از بی قراری هایش لبریز می کند !

      شاید این تعریف تلخی از شعر باشد ؛ اما در روزگاری که به قول شاعر هم ولایتی ام سلمان هراتی    « عابرانش به آدم نگرانی تعارف می کنند » ، نمی دانم دیگر چگونه باید به شعر نگریست ؟!

    البته همچنان که اهالی جدی شعر و ادب می دانند امروزه هم هستند افرادی که تحت لوای دعواهای خودساخته ای همانند « مدرن » و « پست مدرن » و « پسامدرن » و . . . تنها نگاه را به سمت بی راهه می کشانند و بی آنکه به اصل درد بپردازند ، به پوسته ی درد چسبیده اند و با لالایی های زبانی خویش ، خود را به خواب می زنند !

     البته اینان هم درد خودشان را دارند ، اما گفتم اینها تنها به پوسته ی درد چسبیده اند و با هیاهوی خویش به گونه ای ، در پی چیزی هستند که عقده های درونشان را ساکت کند .

     من فکر می کنم می توان از دردهای مردم نوشت ، با دردهایشان زندگی کرد و با زبان شعر آنچنان دردها را قلم زد که خواننده ی شعر با شنیدنش روحش را زیبا ببیند و با بال شعر به سمت آسمان گشایش ، پرواز را ترنم کند .

    باید دقت کنیم که شعر تنها برای شاعران و اهالی ادبیات نیست بلکه شعر برای همه ی آنهایی است که نفس می کشند .

     مگر می شود برای یک سپور خیابان شعر گفت و به میزان دریافت او از شعر – هرچند اندک – بی اعتنا بود ؟! . . .

      نویسنده ی این سطرها با آنکه به همه ی نو آوری ها احترام می گذارد ، اما آن را در چارچوبی     می طلبد که ارتباط با مخاطب را در زیر گامهایش له نکند !

   راستی عزیز !

   در اینجا در کنار شعرها و نثر نوشته های ادبی ام ، نوشته های سیاسی - اجتماعی خودم و نوشته و نقدهای دیگران در باب ادبیات و جهان امروز را هم به تصویر خواهم کشید .

    سخن آخر اینکه نویسنده ی این سطرها هیچ ادعایی بارش نیست و تنها اعتقاد به انصاف دارد و یکرنگی و عاشقانه نقد دیگران در هر باب را خواهد شنید هر چند ممکن است تا ابدالدهر قبولشان نداشته باشد !

پیروزی ما قرین استقلال اندیشه ماست .

بدرود

*****

 وبلاگ  مرد اردیبهشت  اول و پانزده هر ماه به روز خواهد شد

 

+هبوط انديشه جمعه دوازدهم مهر 1387...به قلم شهاب الدین رهنما |