به نام حضرت دوست
سلام به شما که روحتان را سبز می خواهید و آسمانی
------------------------------------------------------------------
1 ) شب چله هم سپری شد و من هر سال در صبحگاه اول دی ماه هرسال به یاد « فروغ » و شعر زیبای « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد . . . » می افتم و با خود زمزمه می کنم :
امروز ، روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
وحرف لحظه ها را می فهمم
.
.
.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار ! ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »
نگاه کن در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
.
.
.
و غربت نگاه « فروغ » در این شعر ناگاه در من خیمه می زند !
***
2 ) داستان « لنگه کفش » خبرنگار عراقی داستان روز رسانه هاست و جالبتر اینکه وقتی به سایت تابناک رفتم تیتری با این عنوان خواندنم : شعر «عليرضا قزوه» درباره پرتاب لنگه كفش !
وقتی شعر! را خواندم دلم به حال شعر بسیار سوخت و با خودم گفتم : نه جناب قزوه ! در روزگاری که آشغال های متشاعر به هر حیله ای در فکر جذب بچه های این مرز و بوم اند تا نگاه و فکرشان را بدزدند ، نوشتن شعارهایی به نام شعر ( با احترام می گویم ) بسیار مسخره است !
شعر ! قزوه را می توانید در لینک بالا همچنین در پایین بخوانید .
***
3 ) با خواندن دو شعر فروغ و جناب قزوه می توان میزان شاعری هر کدام را سنجید !
در این نوشتار به هیچ وجه قصد آن ندارم که قوّت شاعری جناب قزوه را کتمان کنم اما به جرأت می توان بیان داشت که تکثیر هر مطلبی با نام شعر به نوعی ، به تمسخر گرفتن شعور خوانندگان اصلی و جدی شعر است ، چرای این گفتار را خود جناب قزوه بهتر می دانند !
*****
كفشي به او نخورد
ولي مُرد
و پيش از آن كه بميرد
در نطق بچگانه خود گفت
كه نمرهات 10 بود
اما تو 20 گرفتي المنتظر!
حالا باران كفش ميبارد در واشنگتن و بغداد
المپيك كفش راه افتاده است در خيابانهاي دنيا
و در منا
شيطان عقبي را
هر ساله بعد از اين
با كفش هاي سنگي
خواهند زد
كوتاه نيا المنتظر!
سياستمداران تنها ميتوانند جا خالي بدهند
و كفشهاي گران و برّاق بپوشند
و حرف مفت بزنند
كوتاه نيا در برابر كوتولهها
كه كفش تو فصيحتر است و
يك لنگه كفش تو
از قيمت تمام كفشهاي ديكتاتورها
بالاتر است
مزايده كفش!
حراج فراگهاي كابوي!
سقوط قيمت گاوميش!
سرگيجه فراكسيون دلار!
محاصره غزه!
موشك در برابر غذا
كفش در برابر دلار
دلار ميشكند
و كفشهاي منتظر
پيروز ميشود
و بعد از اين
در قصّههاي شب يلدا
مادربزرگها حكايت ميكنند:
يكي نبود و يكي بود
كفشي بود و
پرزيدنتي كه سوسك شد!

